۱) دفتر حراست فرودگاه:
-با حاجی مرادیان چه نسبتی داری؟
امیر (محمدرضا گلزار): پسرشون هستم. یعنی اون تو [گذرنامه] ننوشته؟!
-چیه؟ حالا پرسیدم ناراحت شدی؟
امیر: حاج آقا من عجله دارم. باید برم.
-کجا؟!
امیر: پروازم داره میره!
-ولی شما نمیتونی بری؛ ممنوع الخروجی!
امیر: ممنوع الخروج واسه چی؟! اون مسئله که حل شده. مگه من الآن شاکی دارم؟!
-ولی هنوز چیزی به ما ابلاغ نشده. برگه رضایتت رو بیار؛ به سلامت. مخلصت هم هستیم!
امیر: الآن برگه از کجا بیارم؟
-فردا بیار؛ پس فردا بیار؛ اصلا با پرواز بعدی برو.
امیر: حاج آقا من از ویزام دو روز مونده؛ اگه امشب نرم، دیگه نمیرسم برم.
-اونش دیگه به من مربوطی نیست! برگه رو بیارین؛ تشریف ببرین.
امیر: اگه برگه رو بیارم، حله؟! چیز دیگه ای نمیخواین؟
-[سکوت]
امیر: اینم برگه! برسم اونجا، به پدرم میگم که شما همه تلاشتون رو کردین!
-ببین! حالا که داری میری اونور، لااقل اینو [کراوات] وا کن.
امیر: این کراوات مهم نیست؛ [با اشاره به مغز:] مهم اینه که داره میره.

۲) ماشین حاج آقا مرادیان (پدر امیر):
صدای حسن (امین حیایی) که با روشن کردن سیستم پخش ماشین شنیده میشود: سلامٌ علیکم حاج آقا. جای پسرت خالی نباشه ایشالا. تنهایی بد دردیه؛ مگه نه؟ من چند روزیه وقتی میخوام آقامو ببینم، باید چشامو ببندمو ببینمش؛ اما پسر شما چشاش همیشه باز بود و نخواستی که شما رو ببینه! چرا؟ چون بعضیا توی کُمان دیگه؛ فکر میکنن هستن، ولی بودنشون با نبودنشون فرقی نمیکنه!

فیلم سینمایی: کما کارگردان: آرش معیریان نویسنده: پیمان معادی محصول: ۱۳۸۲
شقایق امامی
چند بار تا حالا یه روزت رو با خودت مرور کردی؟ برخوردهات رو با آدمای مختلف چطور؟ کفهی روراستیهایی که دیدی سنگینتر بوده یا نقابهای روی چهرهها؟! خودت چی؟ بیشتر راستش رو گفتی یا ...؟
اصلا در روز چند بار جلوی آینه میایستی و خودت رو توش میبینی؟ اشتباه نکن! منظورم برای درست کردن تیپ و قیافه نیست! برای درست کردن خودت، برای دیدن خودِ واقعیت!
روزانه چقدر با احساساتت خلوت میکنی؟ با عقلت چطور؟ تا حالا شده بینشون مناظره بذاری؟ با هم کنار میان یا دعوا میکنن؟!

تا حالا شده بخوای از احساست بگی ولی نتونی؟ تا حالا شده منتظر باشی کسی از احساسش برات بگه ولی نگه؟ حالا به جای «احساس»، کلمه «عقل» رو جایگزین کن و این دوتا سؤال رو از خودت بپرس!
اینجوریاست دیگه! اگه پای «عقل» در میان باشه، کسی پنهونش نمیکنه؛ اما جایگاه «احساس» داره روزبهروز کمرنگ و کمرنگتر میشه! داریم روزبهروز به «روبات» شدن نزدیکتر میشیم...
کلام آخر اینکه، روراست باش! اول با خودت و بعدش با ...! اصلا چه فرقی میکنه جای این سه نقطه چی بنویسم؟ مهم اینه که اول به خودت راستش رو بگی؛ بعدش دیگه درست میشه...
پس اگه خواستی از احساست بگی ولی غرورت نذاشت، اگه خواستی خودت رو زیر پا بذاری و از هرچی منیّته رها بشی ولی یه چیزی از درون مانعت شد، دست عقلت رو بذار تو دست احساست و قانعشون کن که میخوای راستش رو بگی. مهم نیست اگه واکنشها مطابق میلت نیستن! مهم اینه که تو خودتی، خودِ خودت؛ بینقاب، بیدروغ، بیکلک و... بیغرور!
شقایق امامی
بد نیست حالا که فصل امتحاناته، به سفارش دوستان یه سری به فرهنگ لغت دانشجویی بزنیم و ببینیم این «جزوه» که اینقدر همه دانشجوها دنبالشن و براش گروه تشکیل میدن چیه! جزوه عبارت است از:

- گاهنامهای علمی-فرهنگی (با تشکر از اساتیدی که با خاطرهها، اشعار و مثالهاشون بخش فرهنگی رو پوشش میدن! والبته با سپاس فراوان از هیئت تحریریه که همون گروه محترم و زحمتکش جزوه نویسی باشن)
- دشمن آمار کتاب خوانی(اگه قبلا با احتساب کتب علمی، آمار کتابخوانی در کشورمون، یک دقیقه در روز بود، الان دیگه با اپیدمی شدن شعار «تکست رو بنداز یه گوشه/ جزوه بخون همیشه
» احتمالا با اعداد منفی سروکار داریم)
- همونی که خیالت راحته که گروه جزوه مینویسنش و بالاخره شب امتحان یه چیزی برای خوندن داری؛ پس وقتهایی که توی خونه هستی استرسی برای درس خوندن نداری و مدام مادر و پدر محترم رو میبینی که هردو یک صدا میگن: ما که دانشجو بودیم تفریح میکردیم اما درس هم میخوندیم؛ نه اینکه فقط کارمون رفت و آمد به دانشگاه باشه! تو هم با غرور سرت رو بالا میگیری و میگی: من همه مطالب رو به خوبی سر کلاس گوش میدم و یاد میگیرم آخه دیگه نباید نگران نوشتن جزوه باشم.
البته اونا خبر ندارن که سر کلاس ماکزیمم بعد از پنج دقیقه خوابت میگیره و میری تو عالم هپروت![]()
(البته من این آستانهی حاضرِ غایب شدن رو تونستم با نوشتن پارهای از صحبتهای اساتید -البته به صورت جسته گریخته
- به شدت بالا ببرم
امتحان کنید!)
- همونی که مدیر گروه جزوه باید به خاطرش کلی حرص بخوره که فلانی امروز که نوبت جزوه نوشتنش بوده نیومده که هیچ، نکرده لااقل از یکی از دوستاش بخواد که صدای استاد رو ضبط کنه! یا این که بعضی جزوهها به موقع نوشته نمیشن و...
- همونی که وقتی حسابی رفتی تو حس و داری سعی میکنی جملات اساتید رو بفهمی، یه جمله از نویسنده مثل: «من که خودم هم نفهمیدم چی شد!» توش پیدا میشه که تو رو به خنده میندازه، اما بعدش به این نتیجه میرسی که اگه این جمله نوشته نشده بود فکر میکردی تناقض جملات استاد تقصیر نویسندهست اما الان دیگه میدونی که کار، کار استاده!
- همونی که وقتی نمیدونی کدومش رو نداری که از روش کپی بگیری، به آخرش توجه میکنی و از روی شعرها یا جملههایی که نویسندگان محترم با آرزوی توجه خوانندگان به مفاهیم اونها نوشتن، نداشتههاتو پیدا میکنی![]()
بسه دیگه! بقیه تعاریف رو خودتون برین از فرهنگ لغت دانشجویی پیدا کنین.(البته خیالتون راحت، کتاب نیست، جزوهست!) من امتحان دارم و هنوز هیچ کدوم از جزوه هامو نخوندم!
شقایق امامی
درب خانه باز میشود. دو کودک ۶ ساله با هم بیرون میآیند. یکی بالا و پایین میپرد و دیگری با متانت و دقت خاصی قدم برمیدارد. ناگهان هردو میایستند. کودک اولی که اینک از دومی جلو افتاده است، لحظهای درنگ کرده و سپس نگاهی به پشت سر؛ نگاهها به هم دوخته میشوند، تعجب فضا را پر میکند.
«میای بازی؟» و صدای خندهی هر دو که دلیلش تنها همزمانی پرسش آن سوال ساده است! به همین سادگی...
اولی هنوز غرق در خنده است که دومی خندهاش را کنترل کرده، با نگاهی سرشار از تعجب اولی را برانداز میکند.
خنده بر لبان اولی میخشکد. توپش را جلو آورده و به دست کودک دوم میسپارد. بازی آغاز میشود و هردو لیلی میکنند و به دنبال توپ میدوند... شور و نشاطی همراه با سادگی کودکانه فضا را پر میکند.
هنوز چند دقیقهای نگذشته که دومی خسته میشود! اولی به خاطر او از دویدن دست میکشد و منتظر بازی پیشنهادیاش میماند... مدتی است که هر دو نشستهاند و بازی لپتاپ را تماشا میکنند! گفتوگویی شکل میگیرد. اولی با زبانی کودکانه، اما بزرگی و نکتهسنجی در کلام دومی موج میزند. تفاوت فضا را پر میکند.
ساعاتی گذشته و دیگر زمان بازگشت به خانه است. کودک اول ۱۵ سال زودتر به خانه بازمیگردد...

وقتی کودکی خودم رو با کودکان زمان حال مقایسه میکنم، دلم به حالشون میسوزه! به نظرم خیلی کمتر از من و هم سن و سالهام بچگی میکنن. حتی درمورد بعضیهاشون میتونم بگم به جای بچگی، بزرگی میکنن!
این درحالیه که وقتی مادر و پدرم از دوران کودکیشون میگن، میفهمم که من هم خیلی بچگی نکردم و این روند ادامه داره...
از یه جهت شاید مایه خوشحالی باشه که بچههای امروز نسبت به بچههای دیروز بیشتر با تکنولوژی سروکار دارن، ولی به نظر من وقت برای درگیری با تکنولوژی زیاده و برای بچه بودن خیلیخیلی کمه. همونطور که وقت برای بزرگونه حرف زدن و بزرگونه لباس پوشیدن و کلا بزرگ بودن زیاده...
شقایق امامی

بازم پاییز، بازم مهرماه دیگه شد فصل دانشگاه
یه روز ابره، یه روز آفتاب بازم جزوه جای کتاب
یه لحظه چشمامو بستم دیدم وای، سال سه هستم
زدم بر سر، با دو دستم چرا چیزی بلد نیستم؟
سوادمون کمه، دوستان به خیر یاد دبیرستان
از لحاظ بار علم، هر سال بودیم ما بهتر از پارسال
چیه؟ شدید افسرده؟ میخواید بخندید یه خرده؟
دادم زحمت به این جانب دهم شرحی در این قالب
سر کلاس یک استاد عجب اتفاقی افتاد...
برای آگاهی از اصل ماجرا به "ادامه مطلب" مراجعه کنید.
شقایق امامی
ادامه مطلب
دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، دانشکده تغذیه، کلاس۱: شلوغی، هیاهو ...
یکی از بچه ها: یعنی چی؟ چرا اینقدر کلاس شلوغه؟ اصلا بچه های ترم۶ اینجا چی کار میکنن؟
یکی دیگه از بچه ها: ای بابا این بچه ترم پایینیا اینجا چی میخوان؟ (البته منظورشون از ترم پایینیا، ما بچه های خوب ترم۴ بود
) استاد، خندان وارد کلاس میشن (البته بماند که جلسه آخر به حالت
از کلاس خارج شدن یعنی در واقع قهر کردن!)
صحبت های استاد که گل گرفت، فهمیدم این درس گرامی، قراره یه واژه به واژگان غنی دانشجویی ما اضافه کنه. (چیه؟ چرا جوگیر میشین؟ واژگان غنی کدومه بابا؟! همش آخر همون ترم میپره! ولی نه، حرفمو پس میگیرم چون این گنجینه واژگانمون، قطعا پره از تهی و اگه از دبیرستان یادتون باشه، تهی خودش ۱ زیرمجموعه حساب میشه!)
خلاصه، داشتم میگفتم، این واژه جدید چیزی نیست جز... چیز دیگه... یکی یه چیزی بگه دیگه... یادم رفت خوب... اولش چی بود؟... آهان اولش "پ" بود. خوب "پ" مثل... پی.ام.آی!
(دیدین چی شد؟ یه اصطلاح جدید دیگه بلد بودم ها، پس با تهی میشن ۲ تا زیرمجموعه توی گنجینه واژگانم! آخ جون! چقدر من باسوادم، چقدر توی این ۴ ترم چیز یاد گرفتم![]()
) ای بابا رشته کلام داشت از دستم درمی رفت، "پ" مثل پرو چیز... پرو... . آخه چرا منو توی این موقعیت قرار میدین؟
صبر کنین دیگه، چندتا نفس عمیق کارو درست میکنه. پروپوزال؟! بله، خودشه، همون کلمه جدیدس... چقدر هم باکلاسه
حالا خوردنیه یا پوشیدنی؟! نه، مثل اینکه نوشتنیه! خوب، بچه های عزیز الان آخر ترمه، پس بسم الله... بریم بنویسیم... ۴نفر شدیم که بریم ۱ هفته ای، ۱ پروپوزال خوشگل و تروتمیز بدیم دست استاد محترم!

یکی از ما ۴ نفر: استاد، میشه کمی بیشتر راهنمایی کنید؟
استاد: دانشجویان ارشد اپیدمیولوژی هستن واسه همین کارا دیگه...
دانشجوی ارشد اپیدمیولوژی با نگاهی عاقل اندر سفیه: ۱هفته ای؟! پروپوزال؟! بابا من ۱ساله دارم روش کار میکنم هنوز تموم نشده! چی میگین شما؟!
ما ۴ نفر، بعد از اینکه کلی مقاله ترجمه کرده بودیم و مقدمه نوشته بودیم و دلمون رو خوش کرده بودیم که خودمون میتونیم پروپوزال بنویسیم، پرسون پرسون از این و اون بالاخره به این نتیجه رسیدیم که یه پروپوزال آماده بگیریم و با تغییرات جزئی بدیم دست استاد. بعد از کلی جست و جو بالاخره ۲تا گیر آوردیم که یکیش موضوعش خیلی پیچیده بود، پس شاد و خندان رفتیم سراغ دومی. داشتیم تغییرات حاصل میکردیم که چشمتون روز بد نبینه، توی جدول همکاران اصلی چشممون خورد به اسم همین استاد خودمون![]()
تموم نقشه هامون نقش بر آب شده بود که یه بنده خدایی شدن فرشته نجاتمون و یه پروپوزال آماده بهمون دادن (اسمشون رو نمیگم که ریا نشه
) البته ناگفته نمونه که روند پیدا کردن پروپوزال خیلی طول کشید و من دارم فشرده براتون تعریف میکنم، کلی پیر شدیم به خاطر این پروپوزال ...
خوب الان تغییرات لازم رو لحاظ کردیم و پروپوزال آماده تحویله اما نه، مثل اینکه فایلمون ذخیره نشده
یعنی چی؟ ما که دکمه save رو زدیم؟! وای نه، پروپوزال اولیه از توی E_mail باز شده بود و یعنی تغییراتی که ما دادیم هیچ جا save نشده! آخ قلبم، باید save as میکردیم
حالا این وسط قیافه های ما ۴تا دیدنی بود: ![]()
![]()
![]()
روز از نو، روزی از نو! دوباره همون کارها روکردیم و فایل رو ریختیم روی CD، الان پشت در بسته ی اتاق استادیم
یکی از بچه ها خیز میگیره و با قدرت هرچه تمام تر CD رو هل میده توی اتاق و بعد: -وای نمیدونم کجا رفت! فکر کنم رفت زیر کمد! حالا چی کار کنیم؟! ناخودآگاه همه که بین فاز خنده و گریه گیر کرده بودیم، زدیم زیر خنده! حالا نخند و کی بخند! و بعد یه نامه نوشتیم برای استاد (که تصویرش رو دارین می بینین) که تا چند وقت بعدش خودمون هنوز داشتیم بهش می خندیدیم!
شقایق امامی
اولین باری که بهش دل بستم، سوم راهنمایی بودم
تا قبل از اینکه باهاش آشنا بشم، بهترین لحظاتم رو با دوست بی زبونم – همون یار مهربان، دانا و خوشبیان - میگذروندم؛ اما از اون سال به بعد این دوست جنجالی و پر سر و صدا رفتهرفته حضور دوست بیزبونم رو کمرنگ و کمرنگتر کرد
ای امان از این جعبهی جادو. اما نه، بهتره بگم ای امان از خودم. اینجاست که میگن: «از ماست که بر ماست.»
چند روز پیش دیدم شبکه سه دوباره سریال راه بیپایان رو گذاشته؛ تمام خاطراتم زنده شد. انگار همین چند روز پیش بود: چهارشنبه شب، اول شبکه سه: راه بی پایان، بعد شبکه یک: ما چند نفر ... . خلاصه بعدها آنقدر تلویزیون وقتم رو گرفته بود که دیگه جایی برای درس خوندن و فکر به کنکور نمونده بود
کمکم به جایی رسیدم که شده بودم تلتکست(پیام نما) سخنگو
گهگاه تماسهایی میشد از بر و بچ
فامیل و دوستان برای ساعات پخش برنامهها! (لابد این کارو از نگاهکردن به جدول پخش برنامهها توی روزنامه یا تلتکست بیشتر دوست داشتن. آخه به هر حال، با هم در مورد کارگردانها، بازیگرها و پشتصحنه و ... هم تبادل نظر میکردیم! این داستان ادامه داشت تا ورود به دانشگاه و البته خوابگاه که حدود دو ترم این دوستی من و جیمجیم
(یعنی همون جعبه جادو) رو کمرنگتر کرد. البته باید خاطر نشان کنم که اونجا هم هرکی میخواست بره اتاق تلویزیون میومد دنبال خودم! بعدشم که تا به امروز تمام اون روزها رو حسابی تلافی کرده ام.

چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که چقدر بده ساعات مطالعه غیردرسی داره نسل به نسل کمتر و کمتر میشه و البته به این نکته هم توجه داشتم که خودم یکی از این افرادیم که دارن به این روند کمک میکنن
گفتم برم سراغ اون کتابهای داستانی، که در دروس ادبیات دوران تحصیل به عنوان آثار برگزیده به ما معرفی میشدن: کلیدر(محمود دولت آبادی)، چشمهایش(بزرگ علوی)، قمارباز(داستایوسکی) و ... . اول اطلاعاتی در مورد مضمون اونها به دست آوردم و بعد دیدم که اصلا با ذائقه من جور درنمیاد: من نه اهل توصیفهای بسیار زیاد کلیدرم و نه اهل کتب سیاسی
البته «یکی بود یکی نبود» آقای جمالزاده رو تا یه جاهایی خوندم و بعد شروع به خوندن کتاب «خداوند الموت» در مورد زندگی حسن صباح کردم اما اون هم تاریخی صِرف بود
خلاصه خوشحال میشم اگه کتاب یا کتابهایی که به نظرتون خوبه رو(ترجیحا داستانی) به من معرفی کنید. (شاید غیر منطقی باشه ولی لطفا مضمون کتابهاتون عشق و عاشقی صرف، تاریخی صرف و سیاسی صرف نباشه![]()
)
امیدوارم همه مون با کلی کتاب خواندنی و جذاب آشنا بشیم ![]()
شقایق امامی
سلام خوانندههای عزیز! خیلی خوشحالم که یه بار دیگه براتون مینویسم. مدتهاست که به دنبال یه سوژهی درست و حسابی با محتوای شاد میگردم اما تا به امروز هرچی سوژه دیدم، متأسفانه همشون یه پا درام و تراژدی (همون غمنامه خودمون) بودن واسه خودشون
منم گفتم حالا که موضوع جالبی یافت می نشود، خودم دست به کار بشم و سوژهسازی کنم! این بود که صحنهای رو که باهاش مواجه شدم، براتون این جوری مینویسم:
یه بار که توی اتوبوس نشسته بودم، آقای مسئول کنترل کارت الکترونیکی سوار اتوبوس شدن (در جریان هستید که سیستم بلیطی رو تعطیل کردن که هی نخوان درخت بکارن و هی آب زاینده رود هدر بره و بعد درختارو قطع کنن تبدیل کنن به بلیط اتوبوس تا زندهرود اصفهان مردهرود نشه
که البته بلیطها شدن کارت الکترونیکی اما با این حال دیگه زندهرودی در کار نیست، هرچی هست مردهرودی بیش نیست
[ای بابا انگار این درام نمیخواد دست از سر من برداره!]) خانوما...آقایون! کارتهاتون رو آماده کنید برای کنترل! این صدایی بود که به سرعت شنیده شد. همهچیز داشت خوب پیش میرفت که یکدفعه صدای دادوفریاد چندتا دختر بلند شد. منم که نشسته بودم ته اتوبوس و مشرف به صحنه، نگاه کردم ببینم جریان چیه: چندتا دختر احتمالا دبیرستانی(با توجه به رنگ مانتو و مقنعه!) آن چنان با لحن و کلمات بدی با این آقای کنترلکننده کارت صحبت میکردن، انگار که حق با اونهاست در حالی که اونها کارت نداشتن و همینجوری و بدون پرداخت پول به راننده سوار اتوبوس شده بودن
صدای این دخترها هم چنان بالا بود و به هیچوجه بیخیال حرفها و حرکات زشتشون نمیشدن و مأمور کنترل هم چنان با عصبانیت و در حالت شوک به اونها نگاه میکرد. حرفای دخترها که تموم شد، میدونید چی شد؟ مأمور کنترل ....

یه دفعه کیف سردستهی دخترا رو گرفتن تا از اتوبوس بیرونش بکنن که با مقاومت اون و دوستاش مواجه شدن، خلاصه آقا بکش و دختر بزن و هل بده و خلاصه خانم تهمینه میلانی رو کم داشتن تا یه «آتشبس ۲» از این ماجرا بسازن! آدمای توی اتوبوس از جوون و پیر انگار نه انگار که صحنه غیر اسلامیه، راحت تماشا میکردن که خوب فکر کنم به خاطر این بود که الان دیگه هممون اینقدر از این صحنهها تو فیلمها دیدیم که برامون خیلی عادی شده!
چیه؟ چی شده؟ باور کردین؟! با این که دور از باور نیست ولی باید بگم که این فقط یه صحنهسازی بود! پس این یکی رو بخونید:
مسئول کنترل اول شروع کردن به قانعکردن دخترها با منطق و دلیل؛ بعد که دیدن کار از این حرفا گذشته و این روش عملی نیست، صحبت بالا گرفت و تبدیل شد به بحث و مشاجره کلامی، خلاصه جونم براتون بگه که یکی آقا بگو یکی سردستهی دخترا و هرچی که آقای مسئول میگفتن، دخترا یه جوابی براش داشتن. در نهایت آقای محترم که دیدن از پس این دخترها برنمیان، کوتاه اومدن و خودشون اتوبوس رو ترک کردن!
![]()
![]()
اگه دلیل خندههارو میپرسین باید به عرضتون برسونم که بازم گول خوردین
به هر حال چه
باشین چه
یا حتی
اگه دنبال حقیقت ماجرا میگردین، باید این قسمتو بخونین:
و اما اصل ماجرا اینه که آقای مسئول کنترل رفتن تو کار نصیحت و حرف با کل سرنشینان اتوبوس: ما اینجا احترام متقابل میذاریم، فکر نکنید با داد و فریاد برای من میتونید از زیر جریمهی کارتنداشتن و کارتنزدن در برید که راه نداره و ... و در آخر از بین اون چندتا دختر، سردستشون(یعنی فقط یک نفرشون) بالاجبار رفت و به عنوان جریمه ۲برابر، فقط ۲برابر! بیشتر از کرایه داد و به همین راحتی همه چیز تموم شد!! بقیهی دخترها هم که اصلا به روی مبارک نیاوردن که باید کرایه بدن چه برسه به جریمه! بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود/ خداییش این یکی، دیگه راست بود
خوب، حالا شما اگه کدومش اتفاق میافتاد بیشتر توجهتون جلب میشد؟!
شقایق امامی
همه مون بارها و بارها شنیدیم که سلام سلامتی میاره ویا اینکه پیامبران و ائمه با اون همه قدر و منزلت در سلام کردن پیشی میگرفتن و خلاصه اهمیت سلام و خصوصا جواب سلام با همه ثوابش واسه همه مون واضح و مبرهنه ؛اما چقدر به دونسته هامون اهمیت میدیم و به اون ها عمل میکنیم؟ ![]()
از اون جایی که این ترم اولین ترمی بود که این جا میهمان بودم ،با قوانینی که بین بچه ها حاکم بود خیلی آشنا نبودم اما فکر هم نمیکردم مقوله ای مثل «سلام کردن» بین بچه های این جا با بچه های تهران خیلی فرق داشته باشه
ولی با دخترها که صحبت میکردم، متوجه شدم که این جا باید هم کلاسی ها از کنار هم بگذرن ویا نگاه هاشونو از هم بدزدن که مبادا سلام و علیکی بینشون رد و بدل بشه (به خصوص اگه چندتا دختر با چندتا پسر روبرو بشن). جو کلاس بد نیست اما مسئله ی دختر یا پسر بودن اونقدر بزرگ جلوه داده شده که در بین هم کلاسی ها اگه یه دختر به یه پسر سلام کنه یا برعکس ،هم مایه تعجبه و هم طرف مقابل رو خیالات برمیداره
البته بعضی بچه هاهم میگن: «همیشه نمیشه سلام کرد، مثلا وقتی یک نفر به یک جمعیت چند نفره میرسه، سلام کردن براش مشکل میشه» البته حق دارن ولی این که حتی جمعیت های کوچکی از بچه ها (مثلا 3-2 نفره) هم مثل رهگذرهای چهارباغ از کنار هم میگذرن چه توجیهی داره؟ البته ناگفته نمونه که همین افراد اگه 5 دقیقه بعد، از هم کمکی بخوان، اونقدر همو خوب میشناسن که انگار یه عمره هم کلاسی بودن!

به هر حال من عقیده دارم که در سایه رعایت همه ی ضوابط، حد و مرزها و چارچوب های اخلاقی سلام کردن دختر ها و پسرها هیچ مشکلی رو پیش نخواهد آورد. در آخر، خلاصه ی همه ی حرفم اینه که همیشه هم کلاسی باشیم، نه فقط در وقت نیاز [باز هم تاکید میکنم با رعایت ضوابط، حد و مرزها و چارچوب های اخلاقی] و این که هیچ کجا و در هیچ فرهنگ و مذهبی سلام کردن کسر شان نیست.
شقایق امامی
طبق معمول صبح بود و نشسته بودیم توی کلاس استاد "ن" ! به به! چه درس شیرینی (البته بماند که گاهی شیرینیش دل آدمو می زنه) همه رفته بودن تو حسّ، که ناگهان صداهای گوش نواز پرندگان بشرساز شدند پیام بازرگانی مباحث استاد
حالا خدا میدونه این همه بالگرد (نگفتم هلیکوپتر چون این اول از همه وظیفه ی دانشجوهاست که فارسی رو پاس بدارن و ماست نمالن
) اون وقت روز اونجا چی کار می کردن.

اما کی می دونه، شاید همین صداها باعث شد که استاد به سمت حال و هوای جنگ برن و ما هم به کمک اون صداها و بالاخره اون همه فیلم جنگی که دیده بودیم یه گریزی بزنیم به سمت تجسم اون صحنه ها... به هر حال از اون جایی که وقتی آدم تو کلاس درس نشسته باید این اصل رو بدونه: «گوش ها را باید شست/ جور دیگر باید شنید!» هر وقت از این قبیل صداها به گوشتون خورد، به گوشاتون یاد بدید که اونا رو به صورت "صدای پر مرغان اساطیر سهراب" بشنوند!
شقایق امامی
