اپیزود دوم:دید و بازدید عید
بووق[صدای آیفون]
مادر: یعنی کی میتونه باشه؟
پدر: خوب حتما مهمونه دیگه.
دختر: مهمون؟ این وقت صبح؟
بووق
دختر: حالا چیکار کنیم؟
پدر: خوب بلندشو برو در را باز کن باباجان. خوبیت نداره پشت در بمونن.
مادر: نه! نه! صبر کن. سریع کمک کنید این سفره را جمع کنیم.
دختر: رختخوابها را چی؟
مادر: واای! راست میگی. سفر را ولش کن! بیا سر رختخوابها را بگیریم بریزیم تو اتاق!
پدر: شما تا جمع میکنید، من برم در را باز کنم...
مادر: نه! بشین. فوقش یکم منتظر میمونن، بهتر از اینه که آبرومون بره!
بووق
دختر: وایی! این جورابها روی صندلی مال کیه؟
مادر: ولش کن. بیا سر سفره را بگیر ببریم تو آشپزخونه! مرد، تو چرا نشستی؟ پاشو جارو را بیار!
پدر: جارو؟
مادر: آره. سریع یه جارو وسط سالن پذیرایی بکش.
پدر: بخدا زشته. خوبیت نداره، غریبه که نیستن. بذار برم در را باز کنم.
مادر: میگم نه، یعنی نه!
دختر: مامان! من کارامو نکردم! نمیام جلوی مهمونا!
مامان: نمیای؟ میخوای بگن دخترشون عیب و ایراد داشته نیومده خودشو نشون بده؟! زود برو تو اتاق لباس بپوش.
دختر: مامـــان!
مامان: دیگه چیه؟!
دختر: در اتاق باز نمیشه! رختخوابها پشت در گیر کرده!
مادر: برو کنار ببینم! ایییییی! باز نمیشه. دختر، تو چه جوری در را بستی؟!
پدر: برین کنار ببینم. خانم پیچگوشتی را با چکش بیار.
دختر: وای! حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟!
مادر: بیا بگیر. نشکنی، آبروم جلو مهمونا بره؟
پدر: نترس خانم، برو کنار.
[تق، توق، تق....]
پدر: افتاد، افتاد. بگیر، بگیر خانم درا! دختر کمک مامانت کن.
مادر: گرفتیم، گرفتیم! آخرش شکستی؟ شد یه کاری را درست انجام بدی؟!
پدر: حالا سر در را بگیرید، بذاریم کنار، بعدا یه فکری میکنم واسش.
دختر: گرفتیم
پدر: هل بدین...بیشتر...خوبه...بذارید همین جا.
دختر: وااای مامان! رختخوابامونههـــا!
مادر: وا!
...
دختر: مامــــان!
مادر: مامان و کوفت!
دختر: اون بلوز صورتیم کجاست؟!
مهدی صادقیان
اپیزود اول:چراغ عابرپیاده
پشت چراغ قرمز عابر پیاده...
پسر جوان منتظر ایستاده تا چراغ سبز شود
مرد جوانی از راه میرسد و کنار پسر منتظر میماند
پسر: سلام
مرد: سلام
پسر: چه روز خوبیه؟
مرد: بله، همینطوره
پسر: چقدر خوبه که مردم به چراغ عابرپیاده اهمیت میدهند
مرد: بله، همینطوره
(اتوبوس از آن طرف خیابان به ایستگاه نزدیک میشود)
مرد جوان نگاهی به اطراف میکند، با سرعت خود را به آن طرف خیابان میرساند
آقایی متشخص از راه میرسد و کنار پسر منتظر میماند
پسر: سلام
آقا: سلام بر شما
پسر: چه روز خوبیه؟
آقا: موافقم
پسر: چقدر خوبه که مردم به چراغ عابرپیاده اهمیت میدهند
آقا: دقیقا، ما در مقطع کنونی در حال یک گذار فرهنگی هستیم و این یعنی زیرساختهای فرهنگی...ببخشید، خیلی عذر میخوام (تلفن همراهش زنگ میخورد)
- سلام جناب مهندس، کجایین شما؟...آهان...الان میرسم خدمتتون
با نگاهی به اطراف به سرعت خود را به آن طرف خیابان میرساند
پیرمردی از راه میرسد و کنار پسر منتظر میماند
پسر: سلام
(جوابی نشنید)
پسر: چقدر خوبه که مردم به چراغ عابرپیاده اهمیت میدهند
پیرمرد: هان؟
پسر: میگم چقدر خوبه که مردم به چراغ عابرپیاده اهمیت میدهند
پیرمرد: هان؟ نمیشنوم، گوشام ضعیفه. باباجون بیا دست منا بگیر ببرم اون طرف خیابون...
مهدی صادقیان
