تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

اپیزود دوم:دید و بازدید عید

بووق[صدای آیفون]

مادر: یعنی کی میتونه باشه؟دید و بازدید عید

پدر: خوب حتما مهمونه دیگه.

دختر: مهمون؟ این وقت صبح؟

بووق

دختر: حالا چیکار کنیم؟

پدر: خوب بلندشو برو در را باز کن باباجان. خوبیت نداره پشت در بمونن.

مادر: نه! نه! صبر کن. سریع کمک کنید این سفره را جمع کنیم.

دختر: رختخواب‌ها را چی؟

مادر: واای! راست میگی. سفر را ولش کن! بیا سر رختخواب‌ها را بگیریم بریزیم تو اتاق!

پدر: شما تا جمع می‌کنید، من برم در را باز کنم...

مادر: نه! بشین. فوقش یکم منتظر می‌مونن، بهتر از اینه که آبرومون بره!

بووق

دختر: وایی! این جوراب‌ها روی صندلی مال کیه؟

مادر: ولش کن. بیا سر سفره را بگیر ببریم تو آشپزخونه! مرد، تو چرا نشستی؟ پاشو جارو را بیار!

پدر: جارو؟

مادر: آره. سریع یه جارو وسط سالن پذیرایی بکش.

پدر: بخدا زشته. خوبیت نداره، غریبه که نیستن. بذار برم در را باز کنم.

مادر: میگم نه، یعنی نه!

دختر: مامان! من کارامو نکردم! نمیام جلوی مهمونا!

مامان: نمیای؟ میخوای بگن دخترشون عیب و ایراد داشته نیومده خودشو نشون بده؟! زود برو تو اتاق لباس بپوش.

دختر: مامـــان!

مامان: دیگه چیه؟!

دختر: در اتاق باز نمیشه! رختخواب‌ها پشت در گیر کرده!

مادر: برو کنار ببینم! ایییییی! باز نمیشه. دختر، تو چه جوری در را بستی؟!

پدر: برین کنار ببینم. خانم پیچ‌گوشتی را با چکش بیار.

دختر: وای! حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟!

مادر: بیا بگیر. نشکنی، آبروم جلو مهمونا بره؟

پدر: نترس خانم، برو کنار.

[تق، توق، تق....]

پدر: افتاد، افتاد. بگیر، بگیر خانم درا! دختر کمک مامانت کن.

مادر: گرفتیم، گرفتیم! آخرش شکستی؟ شد یه کاری را درست انجام بدی؟!

پدر: حالا سر در را بگیرید، بذاریم کنار، بعدا یه فکری میکنم واسش.

دختر: گرفتیم

پدر: هل بدین...بیشتر...خوبه...بذارید همین جا.

دختر: وااای مامان! رختخوابامونه‌هـــا!

مادر: وا!

...

دختر: مامــــان!

مادر: مامان و کوفت!

دختر: اون بلوز صورتیم کجاست؟!

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



اپیزود اول:چراغ عابرپیاده

پشت چراغ قرمز عابر پیاده...

پسر جوان منتظر ایستاده تا چراغ سبز شودچراغ عابرپیاده

مرد جوانی از راه میرسد و کنار پسر منتظر میماند

پسر: سلام

مرد: سلام

پسر: چه روز خوبیه؟

مرد: بله، همینطوره

پسر: چقدر خوبه که مردم به چراغ عابرپیاده اهمیت میدهند

مرد: بله، همینطوره

(اتوبوس از آن طرف خیابان به ایستگاه نزدیک میشود)

مرد جوان نگاهی به اطراف میکند، با سرعت خود را به آن طرف خیابان میرساند

آقایی متشخص از راه میرسد و کنار پسر منتظر میماند

پسر: سلام

آقا: سلام بر شما

پسر: چه روز خوبیه؟

آقا: موافقم

پسر: چقدر خوبه که مردم به چراغ عابرپیاده اهمیت میدهند

آقا: دقیقا، ما در مقطع کنونی در حال یک گذار فرهنگی هستیم و این یعنی زیرساخت‌های فرهنگی...ببخشید، خیلی عذر میخوام (تلفن همراهش زنگ میخورد)

- سلام جناب مهندس، کجایین شما؟...آهان...الان میرسم خدمتتون

با نگاهی به اطراف به سرعت خود را به آن طرف خیابان میرساند

پیرمردی از راه میرسد و کنار پسر منتظر میماند

پسر: سلام

(جوابی نشنید)

پسر: چقدر خوبه که مردم به چراغ عابرپیاده اهمیت میدهند

پیرمرد: هان؟

پسر: میگم چقدر خوبه که مردم به چراغ عابرپیاده اهمیت میدهند

پیرمرد: هان؟ نمیشنوم، گوشام ضعیفه. باباجون بیا دست منا بگیر ببرم اون طرف خیابون...

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ توسط 


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود