سوال نظرسنجی شماره ۱۸:در لحظات پریشانی و شوریدگی زندگی، کدام یک را ترجیح میدهید؟

بیشک هرکدام از ما، در دورههای مختلف زندگی لحظاتی را تجربه میکنیم که در آن با آشفتگی و سرگردانی، دیگر انگیزه و روحیه کافی برای ادامه دادن نداریم و تمام راهها برایمان به بنبست رسیده است. حال به دنبال راهی برای رهایی از وضع کنونی میگردیم تا کمی از کنکاش در افکار خود فاصله گرفته و راهحلی برای کنار آمدن با خود پیدا کنیم. در این میان، بسته به روحیات هرکس و محیطی که در آن سپری میکند، میتواند گزینههای زیادی پیش رویمان باشد. در اینجا سعی کردیم تا حداکثر انتخابهایی را که دانشجویان با آن روبرو میشوند، به نظرسنجی بگذاریم و بوسیله آن، با روحیات و علایق دانشجویان در چنین لحظاتی، بیشتر آشنا شویم.
از تعداد ۶۶ نفری که در این نظرسنجی شرکت نمودند، بیشترین انتخاب(حدود ۳۸درصد) مربوط به «تنهایی» و کمترین انتخاب بعد از «داروها»، به «کتاب»(با حدود ۳درصد) اختصاص یافته است. از دوست عزیزی که «سایر موارد» را انتخاب نموده است، تقاضا دارم در صورت تمایل، مورد مذکور را در قسمت نظرات همین پست اعلام نماید.
رای بالای «تنهایی» پاسخ نگرانکنندهای است که شاید بتوان به ناکارآمدی خانواده و بعضا دوستان نسبت داد. چراکه خانواده به عنوان نهادی حیاتی که میبایست بسترساز فرزندان در تمام طول زندگی آنها در زمینههای مختلف باشد، نتوانسته است نیاز جوان را پاسخ دهد و حتی در مقابل «دوستان» نیز گوی سبقت را از دست داده است. از این رو فرزندان در یک حالت خوشبینانه به تنهایی روی میآورند و ممکن است همین تنهایی زمینهساز مراحلی پرخطر باشد که در آیندهای نزدیک گریبان فرد را خواهد گرفت. در این میان، فضای مجازی نیز توانسته است از رای نسبتا بالایی برخوردار شود که البته میتوان حدس زد که درصد بسیاری از آن به شبکههای اجتماعی و یا هر وسیلهای که بتوان با افراد دیگر ارتباط برقرار نمود مربوط میشود و بخش کوچکی از آن به وبگردی اختصاص داده میشود.
«عبادت» هرچند نتوانسته رای بالایی را در اختیار بگیرد، ولی باز هم آمار نسبتا خوشبینانهای را گزارش میدهد زیرا اگر کسی به این مرحله رسیده باشد که در عجز و ناتوانی، معبودی را برای درمیان گذاشتن مشکلاتش انتخاب کند، توانسته است نیاز فطری انسان را به نحو بهتری پاسخ دهد و همانا یافتن وجودی شکستناپذیر است که همیشه باید غالب باشد.
«کتاب» نیز انتخاب برتری است که اگر بتواند جایگزین بسیاری از انتخابهای دیگر شود، خود راهگشای مسائل و مشکلات خواهد بود زیرا کتاب - اگر به درستی انتخاب شود - ثمره تجربه نویسندگانی است که حاصل عمر خود را در آن به تصویر کشیدهاند. و اما «مواد مخدر» شاید تنها موردی باشد که نه تنها سودی - جز یک آرامش موقت و خلسه گذرا - به همراه ندارد، بلکه با ایجاد وابستگی مداوم، زندگی عادی فرد را - خاصه که آن فرد در اوان زندگی به سر برد - به مخاطره میاندازد و تمام رفتارها و عملکرد او را تحتالشعاع قرار میدهد. با این همه، هنوز در بین ما کسانی هستند که تن به این دودی میدهند که از خاکستر زندگی برمیخیرد...
پساونشت: از تمام کسانی که در این نظرسنجی شرکت کردند و صادقانه نظر خود را اعلام نمودند، صمیمانه تشکر میکنم.
مهدی صادقیان
در خیابان دیگر خبری از بوقهای همیشگی نبود. جز انبوهی موتورسوار و معدودی ماشین زرد و مشکی، به ندرت خودرویی تکسرنشین رفت و آمد میکرد. مانکنها از پشت شیشه مردم را مینگریستند. شهر در سکونی ملالآور، شوری نهفته را در خود میپروراند. مردم بیپروا از رسمیترین و جدیترین پلیسهای ویژه سوال میپرسیدند و لبخندی جدی دریافت میکردند. مجرای خیابان با چند ماشین مشکی پلیس بسته شده بود. سیل روان جمعیت - که از دور توده سیاهرنگی مینمود - به آرامی حرکت میکرد، مسیری نسبتا طولانی را طی میکرد و با فشاری گریزان به اقیانوس راکدی سرازیر میشد که به کندی رگههای تودهها را نوبهنو در خود جای میداد.
در آن بالا، روی پشتبام حجرهها، با فواصلی منظم خبرنگاران با پلیس، ناخواسته توافق کرده بودند و جمعیت را به نظاره میایستادند. صدای ناهنجار بلندگوهای زمخت(شاید هم صدای میکروفون) سیلی به پردههای گوش میزد و گاهگاه در بین فشارها، صدای مبهم خشخش بیسیمها شنیده میشد. همه در موقعیت بودند! پرندهها بر روی بامها، نگران، به شاخههای درختانی مینگریستند که با سنگینی وزن بچهها خم گشته بود.
در آن گوشه – اگر به سختی خود را میرساندی – آن طرف میدان، پشت جایگاه، زیر ستونهای امارت ورودی دولتخانه صفوی، چند مرد امامه به سر با همراهی مردان دیگری با تنپوشی از لباسهای رسمی از روی صندلی جمعیت را همراهی میکردند. کمی دورتر، نزدیک حوض مرکز میدان، دودی در هوا به پایکوبی درآمد و با همراهی باد، با سودایی مستانه میرقصید. میشد از لابهلای نبودنش، عبارت «I am Obama» را دید که با خطی نه چندان خوانا بر روی عروسک در شعله سوزان و بر نیزه نشسته دو نوجوان نوشته شده بود. آن دورتر در فضای سبز گوشه میدان، سیاهیها کمرنگتر میشد. خانوادهها در گروههایی سه چهار نفره دور هم نشسته بودند؛ بچهها بادکنکهایشان را با نیروی اراده از چنگ باد میستاندند. پدر، بچه را از دور میپایید و مادر، برایشان بساط صبحانه را مهیا مینمود.
مهدی صادقیان
خوابگاه خیلی مزیتها داره، اون قدر که درست وقتی تموم میشه فقط خوبیهای خوابگاهه که به یادت مونده و بدیهاش رو به دست باد سپردی. اتفاقاتی که برای ما توی خوابگاه میافته در لحظهای که اتفاق میافتند شاید خیلی دردناک باشند ولی الان که مینویسمشون جز شیرینی یه خاطره چیزی ازش نمونده؛ مثل اون روز صبح که با بچههای ترم یک قرار گذاشته بودم با هم بریم به یکی از کتابخانههای سطح شهر. اونا ساعت ۷ صبح من رو از خواب بیدار کردند تا بریم.
تا اون موقع من فکر میکردم اتاق ما فقیرترین اتاق خوابگاهه چون معمولا چیزی داخل یخچالش پیدا نمیشه!
ولی اون روز صبح واقعا گفتم: خوش بحال خودمون.![]()
میدونید اون روز صبح چی دیدم؟![]()
موقعی که آماده شدم، بچهها گفتند: بیا با ما صبحانه بخور تا بریم. منم درخواستشون رو رد نکردم و وارد اتاقشون شدم. به محض ورود دیدم هرکدومشون توی یه کاسهای نون تیلیت کردند و دارند یه چیزی میخورند. به خودم گفتم: ایول بابا اینا چه وضع خوبی دارند صبحی آبگوشت میخورند!!!![]()
همینطور هاج و واج نگاه میکردم که یکیشون گفت: بسم الله. نون چایه!!!! میخوری؟![]()
![]()
![]()

خدای من! بچهها توی یه کاسه چایی ریخته بودند، نون تیلیت کرده بودند توش و داشتند میخوردند. به نظرم زیاد هم براشون دردناک نبود.
ولی برای هماتاقیای من شنیدن این قضیه از زبون من خیلی دردناکتر بود...بازم به اتاق ما با این فقرمون حداقل یکمی پنیر ناقابل توی یخچالمون پیدا میشه که با چای شیرین بخوریم.![]()
مریم ناصحی
بالاخره تموم شد...! چه خوب، چه بد، بازار امتحانا دیگه تعطیل شد و این روزا بازار اعلام نمرهها داغ داغه! ما تو این مدت، درگیر یه سیکل سه مرحلهای بودیم که البته مرحلهی سوم همچنان ادامه دارد...
به ادامه مطلب مراجعه کنید
فرشته وحیدیان
ادامه مطلب
سیستم نظردهی در ساختار بلاگها شاید در نگاه اول بسیار ساده و ابتدایی به نظر آید ولی اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، ایدهای کمنظیر است که ارتباطات وبلاگی را حالتی دوسویه بخشیده و در آن مخاطبان را صاحبنظر دانسته و نویسنده در ضمن ارزشگذاری به نظرات ایشان، برای پیبردن به نقاط قوت و ضعف خود، حداکثر استفاده را میبرد. این سیستم در وب ۲ به اوج خود میرسد، آنجا که مخاطب در نقش نویسنده وارد عمل میشود و نمونه بسیار آشنای آن سایت ویکیپدیاست.

همانند هر افزونهی دیگری در فضای مجازی، سیستم نظردهی نیز فراز و نشیبهای خود را دارد. تا زمانی که مخاطبان صادقانه و بیپروا مسئولیت نظرات خود را برعهده میگیرند و بی هیچ مبالغه و اغراق ابعاد مختلف اندیشههای نویسنده را زیر ذرهبین نقد میبرند، فضایی جذاب و در عین حال پرتلاطم برای بحث و بررسی ایجاد میگردد و ماحصل چنین تعاملی، ایجاد بستری مناسب برای پرورش افکار و خلق ایدهها و تصحیح و بازاندیشی نواقص و خلأهاست. با وجود این، به دلیل ماهیت مجازی این ساختار، مخاطبان را ناخودآگاه به سمت بیثباتی و چندگانگی میبرد و جلوه آن در عدم برخورداری از یک پروفایل و هویت صحیح و متعاقبا عبور از مرزها و حرمتها نمود میکند؛ این مسئله در بسیاری موارد حتی گریبانگیر نویسندگان نیز میشود.
با این رویکرد، همواره نوعی عدم اعتماد و تردید نسبت به فضای مجازی بویژه ساختار بلاگها در اذهان گسترش مییابد. و اگر کمی با دقت بیشتر نگاه کنیم، این نوع پنهانکاریها و شبه دروغپردازیها به مرور از دنیای مجازی به زندگی واقعی ما سرایت میکند و شخصیت و رفتار ما را با چنین رفتارهایی آمیخته میکند، حال آنکه هیچگاه علت آن را در این فضا جویا نخواهیم شد.
بیشک تغذیهپاتوق نیز از چنین چالشهایی مبرا نیست، ولی از آنجا که غالب مخاطبان ما دانشجویان و اساتید متعهد و فرهیخته دانشگاه میباشند، انتظار میرود چنین فضای ملتهبی کمتر از سایر وبلاگها مشاهده شود. با وجود این، با نگاهی گذرا به نظرات، میتوان ردپای چنین بیاعتمادی را از همان ابتدای تأسیس وبلاگ دنبال و تا به امروز نیز گاهگاه مشاهده کرد. ولی اگر با این روند ادامه یابد، میتوان امیدوار بود در آیندهای نه چندان دور همین «عجب» و «...» و «!!!» و «یکی» و «۰۰۰» و «۱۱۱» و «به به» و «جیگر» و «بت من» و «فضول» و «بیکار» و «»ها را هم دیگر در نظراتمان نداشته باشیم...
مهدی صادقیان
این روزهای امتحانات هم عجب روزهاییه( چی گفتم؟!).
بقیه بچهها رو نمیدونم ولی یه استراتژی برای درس خوندن هست که اگه میخواین درسارو پاس کنین یه سری به ادامه مطلب بزنین ...![]()
امیرحسین رمضانی
ادامه مطلب

صبح بود...پیرمرد کیسه پرتقال را برداشت و راه افتاد. کنار ایستگاه اتوبوس ایستاد. یکی از پرتقالها را به بلیط فروش داد و گفت: با من دوست بشوید...
بلیط فروش پرتقال را رد کرد، گفت: بلیط را باید خریداری کنی...اتوبوس آمد. پیرمرد روی یکی از صندلیها نشست. همانطور که لبخند میزد، گشتی در کیسه پرتقال زد. از جا بلند شد، با کمک میلهها خود را به راننده رساند. پرتقال را داد و گفت:با من دوست بشوید...و نشست.
وقتی پیاده میشد، راننده او را صدا زد، پرتقال را به او داد و گفت:دفعه بعد بلیط فراموش نشود...پرتقال را گرفت و به سمت پارک جنگلی راه افتاد. روی نیمکت نشست، پاهایش را تکان میداد و به عابران لبخند میزد. پرتقالها را دوباره شمارش کرد و بلند شد، به سمت چند پیرمرد رفت که روی چمنها نشسته بودند. کنارشان نشست، پرتقالها را میان جمعیت گذاشت و گفت:با من دوست بشوید...پیرمردها با تعجب پرتقالها را خوردند و رفتند.
صبح روز بعد پیرمرد با خوشحالی کیسه پرتقال را برداشت و به سرعت خود را به پارک جنگلی رسانید
دوستانش را پیدا کرده بود...
مهدی صادقیان

