سلام بچه ها! خوبین؟ :)
میخوام همینجا، از این تریبون(!) رسما ازتون دعوت کنم در صورتی که تمایل به همکاری با نشریهی کمیته تحقیقات دانشکده تغذیه و علوم غذایی(نشریه افق) رو دارید که افتخار مدیر مسئولیش رو دارم، با ما تماس حاصل کنید!
این ایمیل من هست simin_navabakhsh@yahoo.com و روزهای سهشنبه هم ۱۲ تا ۲ در دفتر کمیته هستم، منتظرتون هستیم. راستی! سوالات، انتقادات و پیشنهاداتتونم از همین الان که تقریبا نقطهی صفر هستیم پذیراییم.

به امید دیدار!
سیمین نوابخش
بارون زیباست... هرکس واسه زیبا دیدنش دلیل خاصی داره...
اما من! من تو تکتک قطراتش خاطرات همهی لحظات قشنگ زندگیمو میبینم! حتی بیشتر از خاطره... حس همون لحظه یادم میاد! شاید چون به اندازهی کافی شفاف و زلال هستن، اونقدر زلال که همجنس خاطرههان، همجنس همون فکر و حس نامرئی لحظات... چترو دوس ندارم چون صدای شالاپ و ترکیدن یه خاطره روی پوستم، سرماش، هیجانیه که آمادم میکنه واسه قطرهی بعدی! و همینطور بعدی و بعدی... خاطرههامون دونهدونه میان پایین، بعدش میریزن وسط خیابون، همینطور با هم یکی میشن و سر میخورن میرن جلو و یه روزی میرسن به رودخونه، واسه ما زاینده رود! واسه همینه اشک تو چشمامون حلقه میزنه وقتی نداریمش. چون خشکی اون یعنی خشکی خاطراتمون، احساساتمون و برگشتنش یعنی برگشت نبضمون...

تازه بعدش همهی این قطرهها میریزن به دریا... دریا ، مادر خاطرهها! جایی که ساعتها بهش خیره میشی و همه زندگیتو دوره میکنی، و لبخند میزنی...بعدش بخار میشن و میرن هوا! و تو منتظر میمونی تا دوباره یه روزی، یه جایی، خاطراتت دونهدونه ببارن و باز لبخند بزنی...
اینه داستان پاییز و بارون!
سیمین نوابخش
یه نگاه کلی که به اطراف دانشکده بکنیم یه سری تغییرات جالبی مشاهده می شه! :
۱ـ کلا اصفهان بدون رودخونه و حوض های کوچک و بزرگش اصلا اصفهان نیست! اما رودخونه و حوض آب هم می خواد! دقت کردین چقدر پر بودن حوض دانشکده به آدم انرژی می ده؟! ![]()

۲ـ حضور چکش و دریل و ... نه تنها واسه تعمیر دست شویی ها که واسه شکستن سکوت دانشکده و تغییر دکوراسیون هم کاملا کلیدی محسوب می شه!

۳ـ ورودی های جدید ۶۰ تایی گرچه به اندازه تعدادشون سر و صدا ندارن ولی بالاخره رفت و آمد که دارن! من کلا از جاهای سوت و کور و خلوت زیاد خوشم نمی یاد.تازه کلی خوشحالیم که تحفه ی نفیس صفری بودن رو می دیم دستشون و با افتخار حس می کنیم سال بالایی هستیم!
خلاصه مقدمتان گرامی باد!
۴ـ تریا بدون میز و صندلی می شه بوفه نه؟! مشکل جزیره همین بود فکر کنم...
البته از اونجایی که این مکان مقدس از معدود جاهای کره زمینه که آفتاب کاملا مستقیم بهش می تابه،طبیعیه که چترهای آفتابی با اندازه معمولی نمی تونن یه میز با ۴ ۵ نفر سرنشینو از خطر جزغالگی مزمن حفظ کنن یا لااقل نصف افراد که یه طرف میز هستن کاملا مغز پخت می شن! اگه اصرار داشته باشین ۵ ۶ نفری سر یه میز بشینین باید دوره بذارین،هر ۱۰ دقیقه افراد جاشونو با نفر بقلی عوض کنن!
(البته امروز یه داربست به ظاهر موقتی در این مکان دیده شد...!)

۵ـ در اینجا جا داره ارتقائمون از کلاس ۳ به ۸ (به عنوان پایه ثابت برنامه کلاسی) رو ظرف ۲ ترم به همه هم کلاسی های محترم تبریک بگم! باشد که پرده ی مفقود شده اش پیدا شود! که هر روز مجبور نشن این ۲ تا تیکه پرده ی بنده خدارو از یه جا بکنن بچسبونن یه جای دیگه! (راستی صندلی های این کلاس چرا آبیه؟!)

۶ـ چه حسی دارید که بالاخره یه درس تخصصی می خونیم؟! کم کم با داشتن درس های غیر تخصصی و صبح به صبح چشم تو چشم شدن با اسم دانشکده،داشت یادمون می رفت چی می خونیم دقیقا!
۷ـ و در آخر انتقالی های جدید همتون خوش اومدین! الان کلی اصفهانی داریم!
...
سیمین نوابخش
درهای کلاس ها توی دانشکده ما کلاً ابهت خاصی دارن! می پرسین منظورم چیه؟! خب منظورم اینه که حرف زور تو گوششون نمی ره! هر موقع بخوان باز و هروقت بخوان بسته می شن و اگه عشقشون بکشه از نیروهای طبیعی مثل باد و طوفان هم کمک می گیرن تا انرژیشونو یه جا تخلیه کنن و آنچنان به هم بخورن که کل دانشکده بره رو ویبره و زبون دانشجوها تا چند دقیقه بند بیاد!
خلاصه که ظاهر متین و موقرشون کاملاً غلط اندازه!![]()

یه بار سر کلاس بیوشیمی، من که کلاً زیاد از کلاس بیرون نمیرم اونم سر همچین درسی،مجبور شدم تصمیم بگیرم برم بیرون!چون یه مژه رفته بود تو چشمم و هر کار می کردم نمی یومد بیرون.خلاصه وسط درس استاد وقتی حس کردم مژه به طور عمودی تو چشمم ایستاده(!) بلند شدم که برم بیرون.با سرعت خودمو به در رسوندم و دستگیره رو گرفتم و کشیدم...پس چرا باز نمی شه؟!
دست دیگم که به چشمم بود رو هم وارد عمل کردم و نهایت تلاشمو کردم!
بچه ها می خندیدن و استاد مجبور شده بود درسو متوقف کنه! بعضی دخترا هم از راه دور از اون سر کلاس پیشنهاداتی می دادن! خلاصه که آخرش نیروی خصم و پلیدی در با عمل خیر خواهانه ی یکی از بچه های کلاس خنثی شد و درو واسه من باز کردن.وقتی رفتم بیرون در و نبستم از ترس اینکه موقع برگشت هم مجبور شم به زور متوسل بشم! اون روز گذشت و بعدش واسه جلوگیری از تکرار ضایعگی با بچه ها راه باز کردن درو کشف کردیم:یه لگد ساده به پایینش!![]()
هفته ی پیش نماینده ی محترم کلاس تصمیم به ترک کلاس بیوشیمی گرفت. وقتی به در کلاس رسید تاریخ تمایل زیادی به تکرار شدن پیدا کرد! خانم نماینده سعی خودشو کرد ولی در باز نشد. اما از شانسش ما این دفعه آماده و مجهز و بر خلاف دفعه ی قبل ردیف اول کنار در نشسته بودیم! دوستم سریعاً پا شد و دسته ی درو گرفت و خیلی تکنیکی یه لگد به پایین در زد و بازش کرد! به همین سادگی!
و در این لحظه در مغلوب شد!
اما این همه ی ماجرا نیست! یه روز، قبل کلاس روانشناسی همه توی کلاس ۱۰ نشسته بودیم و صدای حرف و خنده به اوج رسیده بود که ناگهان... تاق!!!... در به هم خورد! یکی از دوستان جیغ کشید! من که تا چند ثانیه هنگ بودم!
خداییش همه ترسیدیم
بعدم که فهمیدیم گویا تدابیر امنیتی واسه به هم نخوردن در اندیشیده شده بوده و سطل کلاس رو گذاشته بودن جلوش ولی در،سطلو پرتاب کرده بود تو کلاس روبه رو!
تصور کنید یکی در اون لحظه در حال عبور از راهرو می بود و یه جسمی نه چندان کوچیک با سرعت نور می رفت تو صورتش! همینه که می گن آدم از یه ثانیه بعد خودشم خبر نداره... ![]()
در پایان خدا آخر عاقبت ما رو تو این دانشکده به خیر کنه! ![]()
سیمین نوابخش
چهارشنبه بعد از ظهر ساعت ۳:۳۰ سوار اتوبوس اصفهان تهران شدم که برم نمایشگاه کتاب.چون برنامه ی نمایشگاه بردن یونی بیش از حد فشرده بود با خواهرم رفتم... سفر جالبی بود واسه اینکه به معنی "شناختن افراد توی سفر"پی بردم! پنج مسافری که روشون دید داشتم 5 نوع انسان متفاوت بودن و این تفاوت ها باعث شد از اولین دقایق سفر تصمیم بگیرم دربارشون بنویسم.
مسافر1:پسری بود که ردیف کنار و جلوی من می نشست.قد نسبتاً بلند و پاهای بلندی داشت.بر خلاف بقیه یه سوئیشرت همراهش داشت.آدم مرتب و خوش تیپی بود و از ظاهرش مشخص بود زیاد سفر اتوبوسی داره که هرچه بیشتر پیش رفت این موضوع بیشتر بهم اثبات شد! به محض ورودش به اتوبوس یه لیوان آب معدنی باز کرد و با آرامش تا تهشو خورد.گوشیشو چک کرد و توی جیبش گذاشت و کمی بعد از راه افتادن اتوبوس آماده ی خواب شد.من که کلاً مهارت خوابیدن تو ماشینو بلد نیستم و همیشه از این موضوع حرصم می گیره(!) هدفونم رو درآوردم و تصمیم گرفتم خودمو با آهنگام سرگرم کنم.
در حینش می دیدم که این همسفر محترم چطوری پاهاش رو مثل بچه ها دراز و گاهاً جمع می کرد و سرشو کج گذاشته بود و کلاً همونجوری که آدما تو تخت خودشون می خوابن خوابیده بود!یکی دو ساعت بعد بیدار شد.با آرامش در بسته ی خوراکی رو باز کرد و محتویاتشو مورد بررسی قرار دادو یه کیک خورد.بعدش کتاب صد سال تنهایی رو از کولش بیرون آورد که بخونه.من که حدود یک چهارم از آخر کتابو هنوز تموم نکردم و توی اتوبوس هم نمی تونم مطالعه کنم چون سردرد می گیرم(ضعف دوم در مهارت های اتوبوسی!)با حسرت بهش نگاه کردم ولی وقتی دیدم اولای کتابه یه جورایی خیالم راحت شد!!

بعدش واسش sms اومد و یه مدت با مهارت و سرعتش توی این عمل منو سرگرم کرد! راننده فیلم تاکسی نارنجی رو گذاشت و مسافر مورد نظر یه کم فیلمو دید.بعدش یه توقف کوتاه داشتیم.من تو فکر برنامه ریزی دقیق این پسر و اوج استفاده از وقتش بودم و فکری بودم چه کار جدیدی رو نگه داشته واسه ادامه ی راه؟! وقتی سوار شدیم هدفونش رو در آورد و یه مدت آهنگ گوش داد.در حالی که داشتم فکر می کردم این دیگه آخر خطه و کار دیگه ای نداره بکنه دیدم تسبیحی از کیفش درآورد،گویا نذری داشت که باید ادا می کرد.از کلیه شواهد به نظرم دانشجوی معماری بود! و داشت واسه امتحان فوق می یومد تهران(مثل خیلی های دیگه تو اتوبوس)ولی واقعاً مدت ها بود آدمی با این همه برنامه ریزی و تنوع،در عین حال نه خیلی مثبت نه زیاد منفی ندیده بودم!
مسافر 2 و 3:این دو مسافر که 2 تا دوست بودن و واسه امتحان فوق می یومدن تهران(دربارش حرف زدن)جلوی ما نشسته بودن.اینا مهارت های سفریشون کمتر از مودد 1 بود ولی باز جالب بودن! یکیشون به نظر دانشجوی IT می یومد و ظاهر مرتب و خوش تیپ،سر کچل و تماس های تلفنی زیادی داشت! بیشتر راه آهنگ گوش کرد،خوابید و یه کم با لپ تاپ کار کرد.دوستش ظاهرش به دانشجوهای عمران می خورد! مهارتش توی خوابیدن بیشتر بود اما دوستش سعی می کرد گاهاً یکی از گوشی های هدفونو تو گوشش فرو کنه و آهنگ به خوردش بده! این مدل آدما رو سری 2 نامگذاری می کنم که علی رغم نداشتن برنامه ی خیلی دقیق واسه طول مسیرشون زیادم بهشون بد نگذشت!
مسافر 4:نفر کنار من یه آقای خیلی چاق بود که نسل سومی به حساب نمی یومد و می دونید که نسل های قبل تره ما زیاد علاقه ای به هدفون و لپ تاپ و گوشی و اینجور وسایل جانبی ندارن! این آقا حتی به بسته ی خوراکیش هم دست نزد و در کمال تعجب حتی نخوابید! تمام راه بیدار نشسته بود و یا بیرونو نگاه می کرد یا فیلمو.این مدل مسافر فقط به مقصد فکر می کنه و خسته ست و دنبال کاری داره می ره که چندان علاقه ای بهش نداره...!
مسافر 5:مسافر پنجم پسر کوچولویی بود حدود 8 یا 9 ساله که خیلی با نمک و مودب بود و از وسطای راه حوصلش سر رفته بود و از دست ماهام کاری ساخته نبود! پخش فیلم نتیجه ی تلاش های همین دوست کوچولوی با نمکم بود! فکر کنم راه سفر و فیلم بی مزه کلاً جذابیتی واسش نداشت!
خلاصه که گاهی وقتا دقیق شدن توی رفتار آدما خیلی چیزا به آدم یاد می ده! کاش همیشه تو زندگیمون از اون دسته ی اول با برنامه ریزی باشیم!
سيمين نوابخش
سال نو همیشه قشنگه.چیدن سفره ی هفت سین و عیدی دادن و گرفتن و لذت بردن از زیبایی شکوفه ها و عطر گل های بهاری نه بهونه می خواد و نه هیچ وقت تکراری می شه.
وقتی همه توی دانشکده دنبال بهونه و ماجرایی برای چیدن سفره ی هفت سین بودن،تصمیم گرفتیم فقط به خاطر نو شدن سال هفت سین بچینیم.جمع و جور کردن 7 تا «سین» یه طرف،درست کردن رومیزی و قشنگ کردنش طرف دیگه! راستش فکر نمی کردم یه روز فیزیولوژی نخوندن وقت کافی برای انجام یه کار جدیدو بهمون بده ولی خب همه چیز به موقع جور شد! فقط یه «س» کم بود که بچه های خوابگاه به موقع سیب رو رسوندن! انگاری کلاس ما با سیب پیمان خاصی داره!! با اینکه همیشه سیب به نظرم از خوشمزه ترین میوه ها بوده ولی تازه به نقش اساسی اش تو خیریه و تو تکمیل سفره هفت سین پی بردم!
اون روز تا ساعت 6 کلاس داشتیم ولی هیچ زمان مناسبی برای جمع کردن همه ی بچه های کلاس دور سفره پیش نیومد.اما فرداش یعنی روز چهارشنبه،آخرین روز سال 88 که ما می رفتیم دانشگاه،بعد از آزمایشگاه بیوشیمی رفتیم دانشکده و به طور فشرده از زیبایی 7سینی که خداییش با نهایت سرعت و زحمت بسیار چیده شد لذت بردیم!
دیدن چهره های خوشحال و حیرت زده بچه های دانشکده وقتی هفت سین رو می دیدن چیزیه که یادم نمی ره!تشکر بعضی کارکنان از اینکه حال و هوای عید به نحوی توی دانشکده دمیده شده بود هم واقعاً خوشحال کننده و قشنگ بود.
امیدوارم سال های بعد بچه های سال بالایی و سال پایینی همه این چند ساعت،که توی سال واقعاً چیز زیادی نیست رو به همکاری واسه چیدن هفت سین اختصاص بدن تا وقتی چند سال دیگه فارغ التحصیل شدن حسرت اینو نخورن که نه درست درس خوندن و نه خاطره ی قشنگی به جا گذاشتن!!در حالی که می شد هردو کارو بکنن.
آخر سر هم اینکه در سال جدید آرزوی بهترین ها رو واسه همه دارم و امیدوارم در سال ببر با سرعت و سرسختی و استواری ببر به قله های موفقیت برسید.سال همگی خوش! و عید همه مبارک!
پیوست:از بچه هایی که قرار بود عکس ها رو برای من ایمیل کنن ممنون! ان شاا... برای سال آینده به دستم می رسونن! (اینو گفتم که به کیفیت تنها عکس هایی که به دستم رسیده گیر ندید!)
سیمین نوابخش
قبلاً هم گفته بودم دانشگاه جای جالبیه ولی باور نکردید!اون از اتوبوس ها، اون از خانه های مرموز توی محوطه دانشگاه، و البته خوابگاه هایی که وصفشونو همش می شنویم و حالا...
کلاً دوران امتحانات خیلی بد بود!نه می شد درس خوند، نه حس مطلب نوشتن بود و با کمال شرمندگی نه حتی حال سر زدن به وبلاگ بود!
اگه گاهی به نت سر می زدی در حد چک مسنجر بود.انگاری یه اطمینان حاصل کردن از زنده بودن همه نیاز داشتی!![]()
توی دانشگاه هم که هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد.یه امتحان می دادی و بعدم سریع از فضای سوت و کور و خلوت دانشگاه فرار می کردی.ولی ماجرا از ظهر روز شنبه شروع می شه!صبح امتحان آزمایشگاه میکروب داده بودیم و قرار بود ساعت 2 هم مطالعه بدیم.من که حال پیاده روی از آخرین ایستگاه اتوبوس دانشگاه تا رسیدن به تاکسی و بعدم برگشتن همین راهو نداشتم(!) تصمیم گرفتو ناهارو با بچه ها تو یونی بمونم.داشتیم به حالت آویزون و خسته و کلافه می رفتیم سلف که یه دفعه دیدیم یه سری جسم کوچیک قل می خورن و به طرف ما میان!
چند ثانیه چشمامون گرد شد و بعد با اندکی جیغ و مقادیری حرکات پرشی و جهشی پا به فرار گذاشتیم!
پنج تا توله سگ، چهار تا سیاه و یه قهوه ای همون گوله های مشاهده شده اولیه بودن!
با سرعت دنبال ما می دویدن و ما هم می دویدیم!فکر یه راهی بودیم که یه دفعه هر پنج تاشون ایستادن...ما هم با اختلاف چند متر جلوتر ایستادیم و با تعجب نگاه کردیم.وقتی دیدیم نمیان جلو و ابعادشونم کاملاً کوچک و تعداد ما هم زیاده پر رو شدیم!
سریع گوشی ها رو درآوردیم که عکس و فیلم بگیریم آخه خیلی با نمک بودن!ولی...یه دفعه باز شروع کردن دویدن!ما هم باز دویدیم.خلاصه آخر وقتی دیدن ما خودمون یه سری دانشجوی گرسنه ایم و خیرمونم به این بیچاره ها نمی رسه رفتن یه گوشه ایستادن تا لااقل با خیال راحت عکسشونو بگیریم...!![]()
دیگه تاخیر جایز نبود چون:
1)ژتون نداشتیمو ناهار در خطر بود و ما گرسنه!![]()
2)از صبح قرار بود درس بخونیم و هنوز دور دانشگاه-این زیستگاه طبیعی انواع موجودات!-در چرخش و گردش بودیم.![]()
3)والدین محترم این توله سگ های نازنین هر لحظه ممکن بود از راه برسن و شدیداً با گرفتن هرگونه عکس و فیلم از فرزندان معصومشون جلوگیری کنن و سرنوشت این پست رو به خطر بندازن!
4)توریست های دیگه ای از راه رسیده بودن و جمعیت همو هل می دادن تا به توله ها برسن و البته صدای ذوق کردن ها و قربون صدقه رفتن ها هم که ناگفته پیداست!![]()
سیمین نوابخش
تا چشم به هم زدیم ترم 1 تموم شد.انگار همین دیروز بود که با هزار امید و آرزو،شتابان به طرف کامپیوتر رفتیم و نتیجه ی کنکورو دیدیم.نتیجه ای که شاید اون موقع واقعاً تلخ و عذاب آور بود.تلخ بود چون آدم ها عاشق ثبات اند.چون دوست ندارن تغییری توی تفکرات و انتظاراتی که از آینده یا هر چیزی دارن،ایجاد کنن.شاید چون ایمان اکثرشون توی دلشون نیست و فقط با زبون می گن که می دونن کسی هست که همه چیزو درست میکنه...
روز اول دانشگاه و جشن شکوفه ها(!) گذشت!سوتی دادیم پشت سوتی و کم کم یاد گرفتیم به سوتی صفری عادت کنیم!دوست دارم از همشون بنویسم و اگه همه قول بدن لااقل یه سوتی بنویسن منم حتماً خواهم نوشت!
چیزای زیادی یاد گرفتیم.از مکان تریاها و دانشکده ها و سلف و نمازخونه گرفته تا رفتار و خلق و خوی بچه های شهرهای مختلف!کم کم با اصطلاحات و لهجه های هم آشنا می شدیم.اگه اولا یه جمله در میون از حرفای هم سر در نمی آوردیم ،تونستیم کم کم لااقل 5 جمله در میون از بحث جا بمونیم!با همه ی کلافگی ها و خستگی ها قشنگ بود...
دوستای صمیمی و خاطرات قشنگ گذشته رو توی تاقچه ی دنج ذهنمون گذاشتیم و وارد یه دنیای دیگه شدیم...این قسمتش غم انگیز بود!ولی بذارید بگم هیچ موقع خاطرات بهترین دوران زندگی آدم فراموش نمی شن!دوستای صاف و صمیمی تا ابد با آدم می مونن هرجای دنیا که باشن...واسه ی من راهنمایی و به خصوص دبیرستان دوران طلایی بود.
صادقانه بگم انتظار نداشتم خاطره ای از این ترم یادم بمونه!ولی عجیبه که برای خودش ترم جالبی بود!
رقابت های سر زبان و سبقت گرفتن از هم واسه خریدن کتاب راهنما!صبح سحر سر ادبیات نشستن و با همه ی شاعرا سر و کله زدن!دیدن بچه ها در حال نوشتن تحقیق اندیشه در جای جای دانشکده!صحبت از میکروب و بیوشیمی به عنوان تنها دروس یه کم اختصاصی!بحث و جدل سر power point و آماده کردن presentation مطالعه!تولدها و شیرینی خوردن ها!ماجرای اسلاید ها،از آماده کردن pc واسه پخششون تا روشن کردن دستگاهش بعضاً با بیل و کلنگ و صندلی(!)و...و بعد گرفتن اسلایدها از استاد!تجربه ی قشنگ عقب انداختن امتحان حتی وقتی مطمئنی که چیز بیشتری نخواهی خوند!و آخر سر نوشتن توی همین وبلاگ...!
جالبه که اینقدر خاطره فقط از درس و کلاس داریم،جدای از خاطره اتوبوس ها* و نیمکت های دانشکده و بوفه ی جدید التاسیس و آب سردکن های قطره ای و ...!
خواستم همه وقتی به این ترم فکر می کنن به نیمه ی پر لیوان هم یه نگاهی بندازن!
*:ر.ک. به پست مربوطه!
سیمین نوابخش
جالب ترین خاطرات آدم وقتی شکل می گیرن که حتی فکرشم نمی کنه!به نظرم مناسبت های مختلف بهترین فرصتو به آدم می دن که کارایی برای بقیه بکنه که حتی فکرشم نمی کنن!
همیشه تولد رو دوست داشتم.چه تولد خودم چه بقیه.چون همونقدر که لذت می بری از اینکه دیگران به خاطر ارزشی که براشون داری سعی کنن یه خاطره قشنگ توی همچین روزی برات به جا بذارن،دوست داری کسی باشی که رد پایی از خودت توی ذهنشون به جا می ذاری.

خوشحالم که شب تولدم شبی هست که به بهانه ی یه دقیقه طولانی تر شدنش همه می خوان شادی و لبخند برای هم هدیه ببرن و غم و سیاهی شبو با دوستی و عشق جبران کنن.خوشحالم که عزیزانی دارم که هر سال قشنگ ترین لحظات رو توی این روز برام می سازن.می خوام از خانوادم بابت یلداهای قشنگی که در کنارم بودن و حس قشنگ عشق و صمیمیتی که بهم هدیه دادن تشکر کنم.می خوام به همه ی دوستام بگم بابت لحظات بی همتایی که برام ساختن ممنونم؛بعضی ها با پست شعری قشنگ،بعضی ها با تلفن بهم وقتی واقعاً انتظارشو نداشتم و یادآوری اینکه هنوز جایی تو قلبشون دارم،بعضی ها با دادن sms و نشاندن شیرین ترین لبخند دنیا رو لب هام،بعضی ها با دادن هدیه هایی که بهترین لحظات بودن باهاشون رو برام یادآوری میکنن...
خوشبختی یعنی همین!محبت،دوست داشتن،عشق ورزیدن!همتونو از صمیم قلب دوست دارم و ازتون ممنونم.
یه نکته!:بعد از مسابقه طناب کشی تصمیم گرفتم نقدی بر این رویداد هیجانی و تکرار نشدنی بنویسم!ولی چون تاخیر داشتم کلاً منصرف شدم.تا اینکه یک دوست بعد از مسابقه،نظری به پست مربوطه داد و من باز تصمیم گرفتم اینو بنویسم!...
تا حالا شده سنگینی وزن یه هندونه رو از مغازه تا خونه تحمل کنی در حالی که بارها لحظه ی قاچ زدن بهش و صدای تردی پوستش و آفرین و احسنت گفتن های بقیه به مهارتت در خریدن هندونه_این کار صعب و دشوار!_رو تصور می کنی؟! خب چه اتفاقی می افته وقتی بعد از رسیدن به خونه با محتوای سفید و بی مزه ی داخل هندونه مواجه می شی؟!!
قرار بود 16 آذر مسابقه ی پر هیجان طناب کشی در فضای مقدس دانشکده ما برپا بشه!لا اقل همه ی کسایی که به این سایت سر می زنن هیجان زده بودن! و حتی ترم بالایی ها که می دونستن اصولاً هیچ اتفاق باحالی در دانشکده ما رخ نمی ده هنوز یه روزنه امیدی داشتن!بچه های ترم 1 هم که قبل از 16ام در تعطیلی جانانه ی بی مقدمه ی وسط ترم به سر می بردن اظهار نظرهای پرشور و جالبی در این باره می کردن!
زمان مسابقه فرا رسید.همه آماده در حیاط دانشکده جمع شدند.طناب آورده شد و استحکام اون هم مورد بررسی کارشناسان قرار گرفت!عده ای داور هم حضور پیدا کردن!تماشاچیان صبرشون برای شروع مسابقه به سر رسیده بود...نفس ها در سینه حبس شده و چشم ها به طناب دوخته شده بود...!لحظاتی گذشت...پس شرکت کنندگان کجا هستند؟!شرکت کننده ای وجود نداشت!! پسرها به هم تعارف می کردن وبا رعایت ادب و دادن فرصت به جوونترا(!) میدون رو ترک می کردن.دخترا هم با تعجب به صحنه نگاه می کردن!بالاخره عده ای از کارکنان و یکی دو تا از پسرا تصمیم گرفتن سنت شکنی کنند و در مسابقه شرکت کنند!در همین حین یکی از خانم های محترم دانشکده با اصرار از دخترا میخواستن که در مسابقه شرکت کنن! همه ی دخترایی که تا قبل از مسابقه به شرط پسر بودن شرکت کننده ها اعتراض داشتند سرشون رو پایین انداختن و یه قدم عقب تر رفتن!

خلاصه سرتونو درد نیارم!همه ی هیجان مسابقه ظرف دو دقیقه خاتمه یافت و پس از اعلام نتایج بچه های دانشکده درست مثل دانشجویان مودب و سر به زیر و فرهیخته(!) محل مسابقه رو ترک و شتابان به طرف کلاس بعدی رهسپار شدند!اینم درسی برای کسانی که رویاهای هیجانی و امیدوارانه در سر می پرورونن!چه بسا هندونه های به ظاهر توپی که تو زرد از آب درمیان!

سیمین نوابخش
وقتی شنیدم که یکی از همسایه ها مشکل قلبی پیدا کرده و متاسفانه حالش خوب نیست خیلی ناراحت شدم.با خودم فکر کردم اینجا تو محل ما که آدم سالم بعد از یک ماه دچار مشکل حاد عصبی و قلبی می شه خانواده ی این بیمار باید سریعاً به فکر نقل مکان باشن!
* * *
ساعت 11 اصولاً باید ساعات پایانی شب محسوب بشه.ولی نه برای جوانان عزیز!اعتراض وارد نیست!جالب ترین تفریح از همین ساعات شروع می شه.انواع ماشین ها با انواع آدم ها،انواع مدل موها و انواع آهنگ ها...جمعیت آسفات سابان وارد می شوند!صدای ترمزها و دستی کشیدن ها،جیغ ها و سبقت ها یعنی خواب تعطیل!ماشین بازی تا ساعت 1 طول می کشه...!
ساعت 1 بعد از کلی خستگی تصمیم می گیرم برم بخوابم.بخاری رو روشن می کنم و به سرعت به طرف تختخواب میرم.سرم رو از روی پشتی بلند می کنم و دستام رو به سختی به لبه ی پتو می رسونم که صدای sms میاد!گوشی رو برمی دارم و sms رو باز می کنم: تبلیغ فروش فصل هاکوپیان!با عصبانیت گوشی رو silent می کنم و می ذارمش کنار تخت.پتو رو روی سرم می کشم و آماده ی یه خواب راحت می شم.وای.. نه!!جیرجیرک!همیشه فکر کردم صدای جیرجیرک یه مته ست که واسه سوراخ کردن جمجمه از طریق مجرای گوش ساخته شده!پنجره رو باز می کنم به امید اینکه جیرجیرکو توی تاریکی شب بگیرم و خفه کنم!با بدجنسی یه جایی تو تاریکی نشسته و میخونه.برمی گردم تو و یه کم آهنگ گوش می کنم تا جیرجیرک منصرف بشه...

خب حالا می تونم بخوابم،هیچ صدایی نمیاد.هنوز پام به اولین پله ی سرزمین خواب(!) نرسیده که صدای:"ای یار مبارک بدو...!"منو برمی گردونه!خدایا چه خبره؟! بوووووق بوووق...!50 تا ماشین با سر و صدا و جیغ و داد عروس و دامادشون رو بدرقه می کنن!منتظر می شم رد بشن.ولی نه...!تصمیم گرفتن رد نشن!پیاده می شن و خوشحالی و شور و حالو به اوج می رسونن!نمی شه کاری کرد.باز منتظر می شم تا برن.این دفعه با کلی تلاش خوابم می بره.
ساعت 3 با صدای عجیبی از خواب می پرم.صدای دعوای گربه های عزیز!گویا قضیه به حدی جدی بوده که نتونستن تا صبح صبر کنند!از پنجره نگاه می کنم.با یه حرکات عجیبی به طرف هم پرتاب می شن و انواع صداهای ناهنجارو از خودشون ساطع میکنن!چند تا گربه هم رو دیوار خونه بقلی نشستن و از دور تماشا می کنن...بعد از حدود یک ربع تصمیم می گیرن بقیه دعوا رو به صبح موکول کنن.خدا خیرشون بده!یه کم آب می خورم و می رم که اگه خدا بخواد این دفعه یه خواب راحتی برم!خواب می بینم یه گربه دنبال عروس کرده،اونم به سرعت فرار می کنه...!
ساعت 6.45 صبحه."آقا کاظم...آقا کاظم بیا...!"بیدار می شم. "جارو رو بده به من" رفتگران سحرخیز گپ می زنن و کارشونو انجام می دن.کاش اینقدر خیابونو کثیف نمی کردیم تا لا اقل صبحو راحت بخوابیم!
دیگه وقتی باقی نمونده.تا خودمو برای یه چرت آماده می کنم زنگ ساعت می گه که باید برم دانشگاه!آزمایشگاه بیوشیمی با دکتر پالیزبان! تاخیر مساوی ست با مرگ...!
* * *
از همسایه بیمار خبری ندارم.کاش لا اقل دیشبو هرجا جز خونه بوده باشه!
سیمین نوابخش
جداً دانشگاه جای باحالیه!اگه بخوای درباره چیزی بنویسی یا انتقاد کنی پر از موضوعه.به عبارت دیگه بلایی نیست که سر این دانشجوهای بیچاره نیاد!نیازی نیست چند سال تو دانشگاه باشی تا بهشون پی ببری ساده تر از این حرفاست!مثلا همین اتوبوس ها!
قبل از ورودم به دانشگاه اصفهان چیزای زیادی درباره اتوبوساش شنیده بودم ولی خب از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن!اولین باری که عده ای دانشجوی محترم مملکتو در حال دویدن به طرف اتوبوس دیدم تعجب کردم.از شما چه پنهون یکم هم خندیدم! با وقار به راهم ادامه دادم. راننده اتوبوسم نامردی نکرد پاشو گذاشت رو گازو مثل برق از کنارم رد شد!چند بار معطل شدن های طولانی کافی بود تا بفهمم دویدن به طرف اتوبوس نه تنها طبیعی که کاملا منطقی و به جاست!
خب به این موضوع عادت کردم و از تجربیاتم استفاده کردم!! اما با دیدن اتوبوس پر کنار می ایستادم،چون عقلم میگفت برای ورود به اندازه یک نفر جا نیازه.عقلم هنوز با منطق چپیدن آشنا نشده بود!خلاصه کم کم دیدم اینطوری نمی شه.دانشکده ما همونطور که می دونید وسط ایستگاه های پر رفت و آمده.یعنی اگه بخوای به طرف خوابگاه بالا بری بچه های دانشکده های پایین تر اتوبوسو پر کردن اگه هم بخوای بیای پایین یا ظهره و همه به طرف سلف میرن یا وسط روزه و میرن دانشکده های پایین تر!خلاصه اتوبوسی با جمعیت منطقی پیدا نمی شه.منطق چپیدن اینجا خودشو نشون داد!فهمیدم اتوبوس شباهت زیادی به بادکنک داره اگه تلاش کنی انعطاف پذیره و بزرگتر می شه و امکان نداره اراده کنی و جا نشی!

یه روز که می خواستیم از دانشکده بریم سلف طبق عادت معهود چپیدیم تو اتوبوس! همه چیز خوب بود، فقط چشم چشمو نمی دید!از بین صداها یه صدای آشنا شنیدم که میگفت گیر کردم!فکر کردم لابد پای دوستم مونده لای در،ولی وقتی با هزار زور سرمو برگردوندم و یه روزنه واسه دیدنش پیدا کردم دیدم خیر!دو تا در اتوبوس دو طرف ایشون بسته شده بودن! خنده دارترین چیز اینکه دوستم نه تنها داد و بیداد نمی کرد بلکه با آرامش تمام توضیح می داد که لای در گیر کرده!! خلاصه با کلی تلاش نجاتش دادیم و نصف دیگشم به جمعیت اتوبوس اضافه شد!با وجود این اتفاق شجاعت ما روز به روز بیشتر شد!تا اینکه یه روز که به سلامتی سوار اتوبوس شده بودیم، به ایستگاه اول که رسیدیم در باز نشد!چون به پای من گیر کرده بود!سعی کردم مثل دوستم بدون جیغ و داد قضیه رو حل کنم.می گفتم آقا درو باز کنید!ولی درد پام حواسمو پرت کرده بود و یادم نبود که در باید بسته بشه تا پام آزاد بشه نه باز.فریادهای دانشجویان محترم هم که میگفتن درو باز کنید فایده نداشت چون راننده ی بیچاره می دید در که بازه!آخر تلاش های جمعیت نتیجه دادو دقایقی قبل از له شدن پای بی نوای من راننده درو بست و من به زندگی برگشتم!
خلاصه نصیحت خواهرانه ی من به شما(به خصوص خواهران گرامی!)اینه که در سوار شدن به اتوبوس ها دقت لازمو بفرمایید!و با ورزش و پیاده روی به مقصد رسیدن گاهی بهتر از هرگز نرسیدنه!به امید اینکه چند اتوبوس به اتوبوس ها اضافه بشه و مشکلات حل بشن...
سیمین نوابخش
برای مشاهده بقیه تصاویر بر روی ادامه مطلب کلید کنید

ادامه مطلب
* زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد
* شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش
* امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد
* کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد
* اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد
ادامه مطلب

