تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

آن روزها، زمان کودکی را می گویم که آیین شب یلدا یا شب چله بسیار جدی در خانواده ما برگزار میشد. یلدا شبی گرامی بود و نامی زیبا هم داشت که برای ما بچه ها رنگ و بویی از هزار و یک شب داشت و همراه شدن این نام زیبا با قصه های شیرین مادربزرگ در زیر کرسی و در حال خوردن انار و هندوانه، از یلدا شبی می ساخت بی نظیر و یگانه. البته این گردهمایی خانوادگی مختص ما نبود. از یکی دو روز قبل از شب یلدا، بساط آجیل، هندوانه و انار فروشیها پر رونق بود و همه مشغول تهیه و تدارک شب چله بودند. من و تمام بچه های فامیل، آشنایی و عشق به فرهنگ و ادبیات فارسی را مدیون پدربزرگم- که روحش شاد و یادش به خیر باد- هستیم. پدربزرگ در شب یلدا، برای دل ما بچه ها ابیات شعر فکاهی را با لهجه اصفهانی می خواند که هنوز که هنوزه بسیاری از آنها را به یاد دارم. 

پس از آن حافظ بود و شاهنامه، و حلاوت هر حرف و کلام این دو وجود عزیز و گرامی، که از پاسداران فرهنگ ما بودند. حضور شب یلدا و تشبیه این شب طولانی و سیاه به دوری، هجران، گیسوی یار و سیاهی شب دلداده تنها، در ادبیات فارسی، برای یک فارسی زبان یا یک فارسی شناس به هیچ وجه عجیب نیست. ادبیات ما آمیخته با آیین سنتی، گوشه و کنایه های شیرین و تشبیهات دل انگیزی است که امیدوارم همواره شیرینی خود را حفظ کند و روزی نیاید که یک ایرانی از خود بپرسد گیسوی یار چه ربطی به شب یلدا دارد؟ و از آن بدتر، اصلاً چیزی از گیسوی یار نشنیده باشد!
 
در میان دانشجویان خوابگاهی و خصوصاً کسانی که اهل دل و رفاقت با لسان الغیب هستند، این شب به خوندن دیوان حافظ می گذره. هنگام گرفتن فال، یادی هم از ما بکنید! تولد همه کسانی رو که در این شب به یادماندنی متولد شدند تبریک عرض می کنم. با یه پارتی بازی تولد خانم نوابخش، از نویسندگان وبلاگ رو بطور ویژه تبریک عرض می کنم. از یکی دو هفته پیش در نظر داشتیم تا با همکاری معاونت فرهنگی دانشگاه، یه برنامه ویژه برای شب یلدا در دانشگاه داشته باشیم. برنامه ریزی های زیادی نیز کرده بودیم اما متأسفانه به بهانه مصادف بودن با ماه محرم باهاش موافقت نشد!
 
علی پزشکی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ توسط 



لطفاً از خواندن این پست تعجب نکنید. می‌خوام خبر برگزاری یک موزه تو دانشگاه رو بهتون بدم. هر چند همیشه زحمت این گونه خبرها رو آقای پزشکی می‌کشید. در هر حال یک موزه در دانشگاه در حال احداثه که مثل اینکه قراره همیشگی بشه. یعنی روز به روز موزه‌تر میشه. موزه‌ی کتاب دانشکده‌ی بهداشت!!!

خودم هم به طور اتفاقی متوجه شدم که مسئولین قصد دارن همچین خدمت بزرگی به ما بکنن. وقتی داشتم دنبال یه کتاب می‌گشتم، صفحه اول کتاب‌ها رو که باز می‌کردم و تاریخ ثبت اون‌ها به چشمم خورد؛ دیدم که این کتاب‌ها نه تنها از ما، شاید از مسئولان کتابخونه هم سنشون بیشتر باشه! با خودم فکر کردم چرا باید ما دانشجوها که یه روزی قراره آینده این کشور رو بسازیم باید از کتاب‌هایی استفاده کنیم که حتی قابل ورق زدن هم نیست در حالیکه می‌گن هر روز باید آپدیت‌تر باشیم. بعدش به نظرم اومد که نه. به قول بزرگان باید از تاریخ پند بگیریم!! باید با طرز فکر گذشتگان هم آشنا بشیم ولی مگه ما تو دانشکده اجتماعی، سیاسی یا تاریخ هستیم؟! مگه وقتی یک فرضیه علمی در یک موضوعی اثبات بشه فرضیه قبلی نسخ نمیشه؟ پس چه اتفاقی می‌افته اگه مثلا دانشجوهای رشته تغذیه ورودی 88 از همون منابعی استفاده کنن که لاوازیه(پدر علم تغذیه ) استفاده می کرد؟

تازه اون موقع لاوازیه یک نفر بود و به راحتی می‌تونست از کتاب‌های دیگران استفاده کنه ولی ما که 30 نفریم چی؟ دیگه همون کتاب‌های زوار در رفته هم بهمون نمی‌رسه و یا باید کتاب‌هایی که لازم داریم رو بخریم (‌دانشجو پولش کجا بود؟!) یا باید پشت قفسه‌های کتابخونه کمین کنیم تا وقتی تعداد معدود کتاب‌ها برگشت سریع بقاپیم. البته این موضوع در مورد بعضی کتاب‌ها صدق میکنه چون تعداد زیادی از کتاب‌ها اصلا به کار کسی نمیاد و روز به روز داره بیشتر خاک می‌خوره و عتیقه میشه عوضش هم بیشتر کتاب‌هایی که ما لازم داریم تو کتابخونه موجود نیست!!

در هر صورت یک چیزی هم هست، اینه که به ما میگن دانشجو. باید خودمون دنبال دانش بریم‌. تو اینترنت. ولی نمیدونم ما دانشجوهای تنبل که حوصله ترجمه‌کردن نداریم و منابع فارسی هم کافی و قابل اعتماد نیست باید چه کار کنیم. اصلاً بی‌خیالش این همه میگیم که چیزی واسه تفریح نداریم. بیا، یه موزه رایگان دارن واسمون می‌سازن دیگه. من به نوبه‌ی خودم این پروژه‌ی عظیم رو به همه دانشجویان عزیز تبریک عرض می‌نمایم.

امیرحسین رمضانی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ توسط امیر حسین رمضانی



نتیجه نظرسنجی شماره ۸: کدامیک از صفات زیر را به هیچ وجه در همکلاسی خود تحمل نمی کنید؟

همان طور که مشخص شده دو صفت «داشتن روابط غیر اخلاقی» و «دو رو بودن» غیر قابل تحمل ترین صفات برای شرکت کنندگان در این نظرسنجی بوده است. از جمله نتایجی که می توان گرفت این است که دو صفت یاد شده از ویژگی های بارز بسیاری از افراد دور و برمان است! بیش از ۷۰ نفر در این نظرسنجی شرکت کردند.


نظرسنجی شماره ۹: آیا با ازدواج هایی که در آن دختران بزرگتر از پسران هستند موافقید؟

برای شرکت در این نظرسنجی به کادر موجود در زیر شمارنده وبلاگ مراجعه کنید.




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آذر ۱۳۸۹ توسط 



به اطلاع علاقمندان به فعالیت در نشریات دانشجویی می رسانم بزودی شماره پنجم فصلنامه باران منتشر می شود. طبق برنامه ریزی های قبلی، شماره پنجم نیز همانند شماره قبل به چند بخش تقسیم شده و در هر بخش به یک موضوع خاص توجه کرده ایم و پیرامون آن بحث خواهیم کرد. از دوستان و علاقمندانی که مایل به درج آثار خود در این شماره هستند درخواست می کنم که مقالات و دست نوشته های خود را تا 5 دی ماه صرفاً در زمینه های زیر و با مشخصات کامل (نام و نام خانوادگی، ترم و رشته تحصیلی) به آدرس الکترونیکی asmaneshab@gmail.com ارسال کنند.

* بخش اول (رسانه): نقد و تحلیل سریال لاست

* بخش دوم (جوان): در جست و جوی مادر دوم! (نگاهی به ازدواج های دانشجویی دختران بزرگتر با پسران کوچکتر از خود)

* بخش سوم (دهکده مجازی): آسیب شناسی سایت های غیر اخلاقی

* بخش چهارم (فرهنگ): روی خط زبان سرخ! (آسیب شناسی واژگان نامتعارف رایج بین جوانان)

* بخش پنجم (دانشگاه): آثار دانشجویی شامل اشعار، مصاحبه، داستان کوتاه و...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ توسط 



کنت نوراً فی الاصلاب الشامخه و نوراً فی ظلمات الارض و نوراً فی الهواء و نوراً فی السماوات العلی. کنت فیها نوراً ساطعاً لا یطفی... چگونه باید شروع کرد و قلم را باید چگونه راند دررسای خورشید؟ خورشیدی که بذر از او روی گردانیده است. نه فقط روی برگردانده که قدم برای نابودی او برداشته است. غافل از آن که خورشید خاموش شدنی نیست. (یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون) اما چرا خورشید به استقبال شب می رود؟ آری او همدمی چون ماه دارد که بازگوکنننده حوادث روز است و زبان خورشید در ظلمات شب. (او همان مروارید مکنون در صدفی است که در دریای محبت حق سرود فنا سر می دهد) لکن بشر را چه می شود؟ تا به کجا راه فنا پیش گرفته است؟ حال آن که سنگ در غم خورشید کربلا خون می گرید، اما بشر خورشید را زیر پای می نهد و سودای سر او می پروراند. (والعصر إن الانسان لفی خسر)

چگونه است سری که تا دیروز در مقابل عظمت معشوق به زیر افکنده بود ، امروز بر بالای نی افراشته است؟ چگونه است پایی که تا عرش قدم بر می داشت، امروز نای ایستادن ندارد؟ چگونه است زبانی که جز به حق سیر نکرده بود، امروز همنشین کام سوزان است؟ آن قامت رعنا را چه شده است که تا دیروز جز به عبادت خم نگشته بود، ولی امروز با خاک رفاقت پیشه کرده است؟ آن چشمان پر محبت را چگونه خاک وخون در بند کشیده است؟ آن صورت گرم از بوسه طه به کدامین گناه امروز سنگ را پذیرا گشته است؟ در ورای کدامین خطا آن محاسن گندمگون را خون امروز خضاب کرده است، و آن فرق حیدرگون را امروز شمشیر دریده است؟ و از چه آن دستان یتیم نواز از برای انگشتری ناچیز این گونه انگشت به قتلگاه سپرده است؟

اف بر تو ای آب که از جرعه ای دریغ داشتی... اف بر تو ای سنگ که بر گونه اش نشستی... افسوس بر تو ای ابر که نباریدی... نفرین بر تو ای خاک که وفا نکردی... و بر تو ای شمشیر که حیا پیشه نکردی... اما نه. شما را چگونه توان سرزنش کرد حال آن که جماد را بر عمل اختیار نیست. آری بشر!!! اف برتو ای غریق در جهل که به خورشید بذر وجودت نیز رحم نکردی (وکان الانسان ظلوماً جهولاً) (و سیعلم الذین ظلموا أی منقلبٍ ینقلبون)... (حتی یحکم الله و هو خیرالحاکمین)  

علیرضا میلاجردی                                                                          




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ توسط علیرضا میلاجردی



تو این جامعه ای گل و بلبل که پیدا کردن مضمونی واسه گلایه وشکایت کم نیست! ولی بعضی وقتا این گلایه با خودش بغضی به همراه داره. ازجنس تاریخ از جنس همیشه  راستش باکلی کلنجار رفتن باخودم بالاخره  اسم عنوان مطلبمو شکواییه گذاشتم! یه گلایه از ازخیلی از دوستای هم سن و سال خودم، ازخیلی ازدبیرستانی ها، خیلی از دانشجوها و حتی خیلی از بزرگترامون! یادمه  چند روز پیش صبح زود، سوار یه تاکسی شدم. تو تاکسی همونطور که از شواهد و قرائن پیدا بود همه دانشجو بودیم که داشتیم خودمونو به دانشگاه میرسوندیم. راننده ی تاکسی یه آقای تقریبا پنجاه ساله بود که یکی از جدیدترین آهنگای استاد شجریان رو گوش میداد و از اونجایی که هرازگاهی مصرعی رو دست وپا شکسته بااستاد تکرار میکرد مشخص بود که داره به موسیقیه دلخواهش گوش میده.

کنارمن یه خانوم دختر نشسته بود. یه جزوه دستش بود. کت و کلفت تر از جزوه ی من و انگار اونم مثل من میان ترم داشت!! انگارحرف دلش خیلی سنگینتر از این حرفابود که اون رو تودلش نگه داره!وسطای راه بالاخره رو به راننده تاکسی کرد و بایه قیافه ی حق به جانب گفت: آقا ما خودمون هزار و یکی بدبختی داریم! این چه آهنگیه که صبح اول صبحی گذاشتین؟؟! انگار شما بزرگترا عادت کردین به گوش دادن این آهنگا! شما هنوز چند قرن عقبید انگار!! راننده تاکسی یه لبخند ملایم زد و گفت: شما هم به سن و سال ما برسید همین آهنگارو گوش میدید!

راستش اون روزصبح دلم گرفت. ازون دختردانشجو، ازون راننده تاکسی! و دلم سوخت واسه موسیقی اصیل و فاخرمون که با این بی مهری های همه جانبه داره رنگ میبازه و پرپر میشه. از اینکه ما هنوز عادت نکردیم و شاید یاد نگرفتیم که ارزش هر هنری بایدحفظ بشه  و در این مورد خاص حتی اگه اهل موسیقی اصیلمون نیستیم باید بدونیم که شأن و منزلت استاد شجریان به عنوان خسرو آواز ایران زمین به هیچ عنوان نباید نادیده گرفته بشه. ما باید یاد بگیریم که چطور نقد کنیم، چطور قدردانی کنیم و چطور ارزیابی کنیم. خیلی از ما مثه اون خانم این سبک موسیقی رو کسالت آور و حتی مسبب افسردگی میدونیم و یا شاید مثه اون آقای راننده، اونو به گروه سنی بالای 50 سال نسبت میدیم.

در اینکه خاصیت سن و سال ما طوری هست که به هیچکدوممون اجازه تک بعدی بودن رو نمیده شکی نیست!! اماپیشنهاد منو به عنوان دوستی که ازبین تمام سبکهای موسیقی تاحدی زیبایی و دلنشینی موسیقی سنتی رو درک کرده بپذیرید و به دور از تصوراتی که تا حالا ازین موسیقی فاخر و اصیل ایرانی دارید، واسه یک بار هم که شده سعی کنید ازگوش دادنش لذت ببرید

آب    نان    آواز

کمترین تحریری ازیک آرزو اینست

آدمی را آب و نانی میباید و آنگاه آوازی

در قناری هانگه کن در قفس تانیگ دریابی

گزچه درآن تنگناشان بازشادیهای شیرین است

آنچنان برمابه نان وآب تنگسالی گشت که کسی به فکر آوازی نباشد

اگر آوازی نباشد شوق پروازی نخواهد بود

مائده مرادی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ توسط مائده مرادی



سلام. سلامی که امیدوارم آن را از جدیدترین عضو این پاتوق گرم و صمیمانه پذیرا باشید. مطلبی آماده کرده بودم که خواستم به عنوان شروع کارم در این وب پستش کنم. ولی از حال و هوای این محرم نتونستم ساده بگذرم و از مطلب قبلی ام صرف نظر کردم. و دلنوشته ای که دیشب ناخودآگاه بر صفحه ی مقابلم نوشتم را پست می کنم.

یا حسین... عجب نام زیبایی داری، نامی که همه چیز در بر دارد، رافت، مهربانی، جذبه، ترس، ایمان، ایثار و عشق و... و به راستی  همه چیز! ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه... دیروز با شنیدن این جمله معروف با اینکه بارها آن را شنیده بودم احساس کردم. چقدر برایم این جمله تازگی دارد و مثل جرقه ای بود در خس و خاشاک قلب کویری ام. ای حسین ای مصباح الهدی ای سرور و رهبری که راهت هدایت است. نشانی ام ده که سخت در ظلمت و گمراهی سر گشته ام. نشانی ام ده که در بیراهه ها ناامید پرسه می زنم، از راه باز مانده ام و با همه چیز بیگانه ام. امیدم به مصباح توست ای روشنگر هستی و کائنات. و انتهای آرزویم این است که قلب سردم و روح منجمدم از مشعل هدایتت گرما ونور بگیرد.

ای حسین ای سفینه النجات ای پیشواای که پیشه ات منجی گری ست، دستم را بگیر که سخت غرق دریای تعلقاتم، دستم را بگیر که نفس های آخر من است، دلم برای سوار شدن در سفینه ات لک می زند ،حسین! سفینه ی  رستگاری و نجات، همان کشتی ای که جز صاحبدلان و هنرمندان کسی را به آن راه نیست. دستم را بگیر ای ناخدای خدایی! یا حسین بهاری ام کن، که سخت لرزان و برهنه ام. ریشه های ایمان و تعبدم گاه با نسیمی به رعشه می افتد. یا حسین از کودکی محبت تو را در دل نهادم ولیکن  نبک می دانم محبت تنها ،کافی نیست! یا حسین محبت تو همچون گنجینه ایست در دل مسکینم که سالها بر آن گرد نشسته  تا شاید کلیدش، معرفت، آن را بگشاید. آری معرفت نیاز است.

معرفتی همچون عرفه ات که در آن عرفان را به زانو درآوردی. معرفتی چون نوای "اللهم اجعلنی اخشاک، کانی اراک" ات در همان ظهر عرفه! یا حسین محرم ها از پیش چشمان محجوبم چون باد می گذرد و من هنوز در خم یک کوچه مانده ام، و من همچنان شاگرد کلاس اولی تو ام، هیچ نیاموخته ام. یا حسین محرم ماه دلدادگان است و من هنوز دلی تنگ در سینه دارم. محرم ماه  آزادگان است و من هنوز اسیر و وابسته ام. یا حسین رهایم کن، رهایم کن از این بند!

محمد حاجیان




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ توسط محمد حاجیان



خیلی از ماها قبل از اینکه بیاییم دانشگاه ممکنه این نصیحت رو از یه بزرگتر بشنویم: «هر رشته و هر دانشگاهی که می خوای برو اما قول بده تو دانشگاه گرفتار دو چیز نشی: سیاسی نشی و عاشق نشی!»  در رابطه با مورد اول باید بگم که دانشجو و سیاست همیشه یه جورایی با هم در ارتباط بودن حتی در کشوری مثل ایران هم دانشجوها می تونن نقش های مهم سیاسی داشته باشن و سیاسی شدن در دانشگاه بیشتر بستگی به شخصیت افراد داره. در رابطه با مورد دوم هم به قول شاعر: همه میدونن که عاشقی کار دله/ گناه من نیست، تقصیر دله  اصلا مگه میشه کسی قول بده که عاشق نشه؟! به قول فلاسفه «ذات آدمی با محبت آمیخته شده و انسان دوست داره هم عشق بورزه و هم مورد محبت قرار بگیره.» این مورد علاجی هم نداره و از اون بلاهایی که سر هر کی بیاد کارش تمومه و ضمناً فقط مربوط به ترم اولی ها نیست بلکه شامل تمام ترم ها میشه و دیر یا زود ممکنه به سراغ هر کسی بیاد

اگه جزو اون دسته ای نباشین که سرشون خیلی شلوغه و به شکل همزمان با چند نفری دوست هستن یا جزو اون دسته از عزیزان فعالی که از توی قنداق، جستجو برای پیدا کردن نیمه گم شده شون رو شروع کردن و دامنه ی جست و جوهاشون به دانشگاه هم کشیده شده و یا کسانی که به محض رد شدن از ورودی دانشگاه دوتا قلب صورتی تو چشماشون برق میزنه، نباشین، باز هم احتمال درگیر شدنتون تو دانشگاه خیلی زیاده  حتماً داستانهای زیادی از «عشق های دانشگاهی» شنیدین ولی هیچ وقت فکر نکردین که خودتون هم گرفتار یک چنین مسأله ای بشین. اما یه روز که مثل روزای دیگه وارد دانشگاه میشین، یک دفعه متوجه میشین که تیر عشق از کمان رها شده و به جای اینکه به قلبتون بخوره، مستقیم به سرتون خورده و کلا عقلتون رو زایل کرده!

البته خیلی وقتها هم یک دفعه اتفاق نمیوفته و به مرور میفهمین چه بلایی به سرتون اومده. ممکنه اولش بگین از یکی خوشتون اومده، روزها پشت سر هم میگذرن و مداوم میگین که فقط خوشتون اومده و آخر سر یه روزی مجبور میشین اعتراف کنین که عاشق شدین!  از اون روز به بعد زندگیتون دچار تغییر و تحولات زیادی میشه. شما چیزی نمیگین ولی اطرافیانتون میفهمن که عاشق شدین. شما ممکنه یه کتاب باز کنین تا درس بخونین ولی ساعت ها بگذره و فقط به روبرو نگاه کنین و در عالم رویا ببین که با نیمه ی گم شده تون هستین و یه لبخند رو لباتون بشینه و پدر و مادرتون ازتون بپرسن «به چی می خندی؟!» و شما هم به خودتون بیایین و خودتون رو جمع و جور کنین!  در این دوران همه چیز لطیف و عاشقانه است و در سر شما چیزی نیست جز قلبهای صورتی و قرمزی که با دو بال کوچک پرواز می کنن و هرچی زیست و شیمی از اول ابتدایی تا پیش دانشگاهی خوانده بودین از حافظه تون پاک شدن و جاشون رو خاطرات فرد مورد علاقه تون پر کرده

در این دوران ممکنه هر صدایی رو با صدای زنگ تلفن اشتباه بگیرین و گاهی هم کف پای پدرتون رو با گوشی تلفن اشتباه بگیرین و با هر آهنگ عاشقانه ای بزنین زیر گریه  ممکنه وقتی براتون اس ام اس میاد قبل از باز کردنش دعا کنین که از طرف فرد محبوبتون باشه و وقتی باز می کنین و می بینین که اس ام اس تبلیغاتیه که نوشته : «سفر 3 روزه به بورکینافاسو با شرایط عالی ....»، حسابی حالتون گرفته میشه  در این دوران مدت زمانی که باید تو دستشویی باشین، به دو تا چهار برابر حد معمولش میرسه و شما ساعتها در اونجا مشغول فکر کردن هستین. (همون اتاق فکر یا دولت در سایه ببخشید بخونین دانشجو در سایه ) روزی صدبار میرین جلوی آینه و با مدل مو و سر و صورتتون ور میرین و هر روزی که میگذره سعی می کنین خوش تیپ تر بشین (البته کلاً این امر طبیعیه که دانشجوها ترم به ترم خوش تیپ تر میشن و بعدا اگه یه عکس از ترم یک خودشون داشته باشن، میفهمن که ترم یک عجب تیپ ضایعی داشتن!)

من بهتون پیشنهاد می کنم که در این حال و هوای عاشقانه، به LOVE LINE برین و رو یکی از اون صندلی های دوتایی بشین و به صندلی کنارتون که خالیه نگاه کنین و با خودتون فکر کنین نیمه ی گمشده تون الان کجاست و داره چی کار میکنه. تو این دوران لاوناک باید سعی کنین از اندک فکر و عقلی که براتون باقی مونده کمک بگیرین تا بتونین راه درست رو برای رسیدن به فرد محبوبتون پیدا کنین. در دانشگاه شیوه های مختلفی وجود داره شما می تونین با توجه به شرایط و خصوصیات اخلاقی طرف مقابلتون، شیوه ی درست رو پیدا کنین و من هم براتون آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم علاقه تون واقعی باشه و خدایی نکرده گیر آدم ناجور و اشخاصی که قلبی به وسعت یک گاراژ دارن، نیوفتین و انشاا...  جفت جفت از دانشگاه خارج بشین. توصيه آخر اين كه تا سال دوم سوم صبركنيد چون به احتمال ۹۹.۹۹ درصد همه چی فراموش ميشه. يواش يواش فكرت ازش جدا ميشه

محمد جواد عاصی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۹ توسط 



از اولین چیزهایی که هر روز صبح موقعی که میام دانشکده می بینم و اعصابم رو خرد می کنه، اون تابولهای نصب شده بر روی دیواره های مختلفه که قوانین حجاب و پوشش آقایان و خانومها رو بطور کامل و جامع شرح داده! چند وقتی است دوباره طرح حجاب و عفاف افتاد سر زبان‌ها. از آنجا که طرح‌های قبلی خیلی خوب جواب داده، قرار است برخورد با بی‌حجابی این بار در دانشگاه و با همت بیشتری دنبال شود! ۳۲سال گذشت و ما هنوز به مسائل اعتقادی، به مثابه قرص و کپسول و شربت ب‌کمپلکس نگاه می‌کنیم که باید با اشتیاق یا به زور، به خورد مردم و دانشجوها بدهیم.

حجاب فقط یک هنجار اجتماعی نیست، اعتقاد است. اعتقادی که در طول سی‌سال با کار نرم‌افزاری درونی نشده، چگونه در یک کار سخت‌افزاری و در عرض چند ماه نهادینه می‌شود؟ این که دخترها و پسرهای هم نسل ما از ترس گشت ارشاد و تذکر و کلانتری و کارت دانشجویی خواستن دم در دانشگاه و اجازه ورود ندادن و دردسرهای این‌چنینی، کمی تغییر ظاهر بدهند، آن هم برای مدتی کوتاه، اسمش موفقیت نیست که برای تکرارش با راهپیمایی‌های فرمایشی، تأییدیه و مجوز عرفی بگیریم و شعار «مرگ بر بی‌حجاب» سر بدهیم.

                              

قبل از پاک کردن صورت مسئله - آن هم نه با پاک‌کن، که به زور کندن و خراشیدن - باید برویم ریشه را پیدا کنیم، علت را جست‌وجو کنیم و فکری برای نسل بعد کنیم. قبل از اینکه توی خیابان‌ها بگردیم و اندازه‌ی پاچه شلوار و دور کمر مانتو و قد روسری‌ها را رصد کنیم، یک دوری در بازار پوشاک و لباس و تولیدی‌های داخل بزنیم، تا دست‌کم بدانیم این مانتوهای باربی‌دوز و شال‌های ده‌سانتی و شلوارهای فاق کوتاه از کجا آمده و رفته است تن مردم! یک وقتی هم برای رفع خستگی بد نیست سری به سینماها بزنیم و چند تا فیلم پرآوازه و منتخب فلان جشنواره‌ی داخلی و بهمان جشنواره‌ی خارجی را ببینیم و سعی کنیم ارتباطش را با هنجارهای جامعه پیدا کنیم. حتی لازم نیست درباره‌ی اثرات زور و اجبار و تحقیر، کتاب‌های قطور روانشناسی بخوانیم، مروری اگر به زندگی خودمان و کودکی و دور و برمان داشته باشیم، واکنش‌های لجوجانه و کینه‌ورزانه‌اش اظهر من الشمس است.

با اجباری کردن چادر و جا انداختن منطق «دانشجو نمره می‌خواهد، پس ناچار است رعایت کند»، اعتقاد به حجاب شکل نمی‌گیرد. کار فرهنگی می‌خواهد، اقناع و تبیین می‌خواهد، زمان می‌برد، ظرافت لازم دارد، همدلی و محبت می‌خواهد. احیاء نهاد امر به معروف هم خوب است و هم لازم؛ اما نیاز ما به امر به معروفی است که اصولی و دلسوزانه باشد. نهی از منکری که به جای زایش نفرت و کینه، تفکربرانگیز باشد. برای سر و سامان دادن به حجاب و عفاف در جامعه - که ریشه‌ی مشکلات و ناهنجاری‌های عمده‌ای است - نه تنها تقویت حیا در زنان ضروری است، که نیازمند احیای غیرت و وقار در مردان هم هستیم. اشتباه در روش اجرای طرح حجاب و عفاف و مبارزه با بی‌حجابی، می‌تواند آن را به طرح «مبارزه با حجاب» بدل کند!

علی پزشکی




نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ توسط 



سلام. سلامی به گرمی آفتاب آسمون برای بچه های آسمونی... اولین پستمو میخوام در مورد خودم و دل خستگی هام براتون بنویسم. بچه که بودم فکر میکردم دانشگاه یعنی عشق و حال. همیشه آرزوی اینو داشتم که تو خوابگاه باشم. فکر میکردم اونجا همش دور هم جمع میشیم و میخندیم و کلی دوست و رفیق پیدا میکنیم ولی هیچ وقت به این فکر نمی کردم که یه لحظه برای دیدن خانوادم دلتنگ بشم. قبل از اومدنم به اصفهان هم خیلی سعی کردم انتقالی بگیرم ولی به هر دری کوبیدم فایده ای نداشت. الان که دو ماهه در اصفهانم ولی هنوز نتونستم به دوری خانوادم عادت کنم.

از تغذیه هم متنفر بودم چون من عشق پزشکی رو داشتم. یادم میاد دو روز قبل از اینکه نتیجه ی کنکور رو بدن یه بلیط مشهد گرفتم تا به اون رویایی که می خواستم برسم. نتیجه کنکورم رو نزدیکای غروب، یه غروب عجیب تو یکی از کافی نت های نزدیک حرم دیدم. هنوز یه کوه خستگی و واماندگی از روزهای کنکور رو شانه هام بود که دیدم تغذیه قبول شدم. اشک تو چشمام حلقه زده بود. تپش های قلبمو می شنیدم. لبام دیگه نمی خندیدن. داشتم تو لحظه هام ذوب میشدم. اون لحظه، لحظه ی پایان آخرین رویام بود.

برخلاف همیشه هیچی از زیبایی سفر نفهمیدم چون تماما تو فکر این بودم که چطور با خانوادم روبرو شم. از اون بدتر این بود که اصفهان قبول شده بودم و غم دوری از خانوادم دیوونم می کرد. باهمه قهر بودم حتی با خدا. عصبانی بودم از دست مشاورم، ازکنکور و از همه بیشتر از دست خودم. اما الان همه چیز تموم شده و من اینجام و بر تن سفید کاغذها از بغض غربت، از عطش دیدار، از سینه سنگین و پر غصه ی خود می نویسم ولی چه کنم که لحظه ها همچنان می دوند. چه حس بدیه ندیدن و نبودن تموم اونایی که دوسشون داری. اونایی که تموم لحظات شیرین زندگیتو باهاشون بودی. اونایی که گرمای نفسشون تلخی هاتو از بین می برد. در نبودشان گاهی اشک از چشمام سرازیر میشه چون میبینم سهم من از این دوری چیزی جز دلتنگی نیست. دارم شکنجه میشم با غم هام، با گریه هام، با گذشته هام، هنوز یاد اون روزا هلاکم میکنه.

چیزهایی تو دلم هست که هر چی تلاش میکنم نمی تونم بگم. چیزهایی از جنس غربت و تنهایی، از جنس خستگی و درماندگی و انتظاری سخت تر از همه یا بهتر بگم چیزهایی که هنوز نمیدونم می تونم واژه ای واسشون بنویسم یا نه. دلم میخواد این زخم های کهنه رو فراموش کنم. از امید و آرزو های دیگم بنویسم ولی هر چی فکر میکنم میبینم انگار این مشعل نیمه افروخته نمیخواد خاموش بشه. هنوز نمیدونم که این تقدیرو خدا واسم ساخته یا خود خودم واسه خودم ساختم. من نمیدونم تو به من بگو...

فاطمه افشار 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم آذر ۱۳۸۹ توسط فاطمه افشار



به اطلاع دوستان عزیز می رسونم که طبق اعلام نظر دکتر ذاکر اصفهانی، استاندار محترم اصفهان روزهای سه شنبه، چهارشنبه و پنج شنبه، تمام مراکز دولتی و آموزشی تعطیل خواهد بود. علت این تعطیلی شرایط بحرانی و خاصی اعلام شده که هوای اصفهان را از حالت عادی خارج و به مرز اضطرار رسانده است.

بعداً نوشت ۱: هم اکنون مطلع شدیم به علت تداوم آلودگی بیش از حد هوا، روز چهارشنبه و پنجشنبه نیز در اصفهان تعطیل اعلام شده است! دانشگاه همچنان تعطیل بماند تا خودمان اعلام کنیم

بعداً نوشت ۲: نظر به سردرگمی بسیاری از دانشجویان عزیز در مورد تعطیلی یا عدم تعطیلی فردا (شنبه) اعلام می کنم با توجه به تصمیم گیری شورای بحران استان اصفهان، فردا تنها مقاطع مهد کودک، پیش دبستان، دبستان و راهنمایی تعطیل خواهد بود. بنابراین دانشگاه ها باز باز باز هستند




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ توسط 



آمده است فی کتاب جامع الاحوال (در نقل های متواتر در سندیّت وی صحت گذاردی) زندگانی موشی زیرک  که از گرم و سرد روزگار چشیدندی  و روزگار می گذرانیدی و از قوت سلف می خوردی و از گرمای آن استفاده کردندی....هرچند در مکانی پر نعمت بودی اما از سوء تغذیه رنج می بردی....

زمانی که تلاش میکردی تا بند از پای طوقی (مرغی که در انتظار ذبح بودی) بریدندی ناگهان پرسنل سلف آمدی و با مشاهده مجاهدت های زیرک عصبانی شدی و در صدد کشتن وی برآمدی....که در این اثنا زیرک از جای شدی و به طرف دانشجویان پناهندی اما پرسنل حازق جهشی کردی و با لنگه دمپایی اندر دست که گویی پتک می نمودی به بیچاره حمله کردی، حمله کردنی! و لهشان نمودی و به سرای باقیش واصل نمودی.

سپس سری جنباندی که آیا شاهدی نظارت کردی و حماسه را دیدندی که پس از راحتی خیال و سکرت ماندن ماجرا، موش بیچاره که سفره شدی را با افتخار برداشتی و به نزدیک ترین سطل آشغال انداختی تا مایه عبرتی شدی برای هر چه زیرک نامی که از آنجا گذر کردندی. اما غافل بودی از نگاه های تیز و نافذ بنده که شاهد ماجرا بودمی علی ای حال سلف از شیطنت های زیرک راحت شدی و پرسنل مدالی گرفتی از حیث  شجاعت و تلاش در جهت کاهش مصرف کنندگان و صرفه جویی اقتصادی!!!!! فوقع ما وقع....

پ.ن: این داستان کاملا واقعی بوده و بنا به روایتی روز سه شنبه شانزده ذی الحجه سال 1431 ه.ق مصادف با 2/9/1389 ه.ش اتفاق افتاده است.

عبدالحمید حمیدی




نوشته شده در تاريخ شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ توسط عبدالحمید حمیدی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود