توی این پست میخوام چندتا از اتفاقاتی رو که تو خوابگاه جی رخ داده براتون تعریف کنم
۱- یه شب که گشنه ام شده بود چندتا تخمرغ نیمرو کردم. رفتم پارچ آب کنم با یکی از بچه ها چند دقیقه حرف زدم. وقتی برگشتم به اتاق نه از تخمرغا خبری بود نه از نونای تو سفره
بعضی از اتاقا را گشتم اثری ازش پیدا نکردم. اون شبو به سختی پشت سر گزروندم. انگاری نصف شب ماهیتابه رو دم اتاق گذاشته بودند رفته بودند. کاش حداقل می شستنش
ماجرا هنوز در دست بررسی است ![]()

۲- یه شب جمعه یکی از خوابگاهیا غذا (مرغ) درست کرده بوده اما هیچ کس پیدا نشده تا اون مرغا رو بخوره. نه به خاطر اینکه بلد نباشه غذا درست کنه اتفاقا خیلی ام خوب غذا میپزد
این در صورتی که اکثر خوابگاهیا گشنه میشن و به اتاقای همدیگه سرک می کشند
ایشونم برا پیدا کردن چندتا همسفره ای از این اتاق به اون اتاق سر می زدند
بعد از جست وجوی زیاد یه نفرو پیدا میکنه. به اندازه دو پرس بهش غذا میده. تازه اون خودش هفتا تخم مرغ خورده بوده و دوتا پارچ آبم روش (دیگه چیزی نبود بدید بهش بخورد
)
۳- یه نفر که توسط کمد مجروح شده برا اینکه عصبانیتشو سر کمد خالی کنه رو تموم کمدای اتاق کلمه " خطر " رو می نویسه اما بعد مدتی پشیمون شده و سعی در پاک کردنش میکنه اما اکثر تلاش هاش بی نتیجه می مونه
که بهش پیشنهاد می شه با عطر میشه پاکش کرد اونم باتموم عطرش اونا رو پاک می کنه. درس عبرتی برا بقیه از رو عصبانیت کاراشونو انجام ندند
۴- یه بار که من رفته بودم خونه، هم اتاقی محترم زحمت میکشه میر میوه میخره و اونو توی کشو پایینی یخچال میذاره
وقتی که من برگشتم اون میره خونه بدون اینکه به من بگه میوه خریده. به خاطر اینکه معمولا یخچالمون خالی منم زیاد دقت نکردم که تو یخچال چیزی هست یا نیست. کشو پایینی ام که معلوم نبود چیزی توش هست یا نه. بعد از اینکه برگشته به من میگه میوه ها رو خوردی؟ و منم که روحم از وجود میوه خبر نداشت وقتی رفتم در یخچال باز کردم بویی از یخچال اومد بیرون که نگو داشت حالمون به هم میخورد ![]()
فعلا به همین مقدار بسنده می کنم
مهدی فصیحی
همه آدما روز های خوب و بد دارند اما بعضی از روزها واقعا با بقیه فرق دارند. یه شب که فردای اون امتحان میکروب عملی داشتیم بی خیال از درس خوندن بودم که گروهی از خوابگاهیا اومدن به اتاقمون. تا ساعت 3:30 مشغول بودیم
برا فردا صبح ساعتو برا ساعت 7 تنظیم کردم و خوابیدم.
بعد که از خواب پا شدم دیدم ساعت 8:30
بیچاره ساعت خودش خواب مونده بود
منم که دیدم کلاس بیوشیمی رو از دست دادم دوباره خوابیدم. ساعت 9:30 بلند شدم. برا انجام کاری خواستم برم بیرون. وسایلمو جمع کردم و لباس پوشیدم رفتم بیرون. سوار تاکسی شدم که بعد از کلی رفتن فهمیدم که پولو کارت تغذیه ام تو اون یکی شلوارمه
شانس آوردم که یک پونصدی مچاله ته جیبم پیدا کردم تا پول تاکسیرو حساب کنم
با اتوبوس برگشتم خوابگاه. دوباره رفتم دنبال کارم. دوستم 10:25 به من زنگ میزنه میگه میکروب نظری تغییرکرده به 10:30
منم که فقط باید پرواز می کردم تا به موقع برسم. به خودم گفتم اشکال نداره این کلاسم از دست دادم
رفتم دنبال کار خودم که تا 12:30 طول کشید! امتحانم که ساعت 1 برگزار میشد. سریع سوار تاکسی شدم که برم دانشگاه اما تا تاکسی پر نمی شد راه نمی افتاد.
بعد از 5 دقیقه هنوز تاکسی پر نشده بود
منم دیدم دارم امتحان از دست میدم پول دیگه هم حساب کردم
از شانس من به هرچهارراه که میرسیدم چراغ قرمز بود یا اون مسیر ترافیک بود
دیگه برای اینکه برسم نذر میکردم که اگه به امتحان برسم... بعد از کلی دردسر کشیدن 12:55 رسیدم به در دانشگاه. با تمام سرعت خودموسر ساعت به دانشکده پزشکی رسوندم.

مسئول برگزاری تا بیان امتحان بگیرند ساعت 1:20 شده بود. منم که غذا نخورده بودم و مسئولان هم که ما را تو آب نمک خوابونده بودن
با گرسنگی شدید از یه طرف و درسی که نخونده بودم از طرف دیگه
مگه می شد امتحان داد. امتحانو با سرعت تمام خراب کردم و پیش به سوی سلف! همون وقتی که می خواستن در سلفو ببندن رسیدم. غذا رو ولع تمام خوردم.
چند ساعت که گذشت یادم اومد پول ندارم. رفتم از دستگاهی که پشت دانشکده پزشکی بود استفاده کنم که کار نمی کرد
برای همینم رفتم درب شمالی که پشت یه دستگاش یه نفر بود. یه دستگاه دیگه خالی رفتم از اون استفاده کنم که دیدم پول نمیده
خواستم برم یکی دیگه استفاده کنم که نمی دونم از کجا یه دفعه کلی آدم صف کشیدن. تا کارم تموم بشه و برسم به محل سرویس خوابگاه، ساعت از 4 گذشته بود و من سرویس رو از دست دادم ![]()
دو ساعت تو دانشگاه می چرخیدم تا سرویس خوابگاه بیاد. از شانس من جا برای نشستن پیدا نکردم وقتیم که رسیدم به خوابگاه در اتاقم قفل بود
منم کلید رو یادم رفته بود با خودم ببرم. هم اتاقیم معلوم نبود کجاست. برا همینم غذای شبمو از دست دادم.
مهدی فصیحی
