تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

راستی راستی چقدر روزها سریع و تند داره می گذره ها... انگار همین دیروز بود که فراخوان ارسال آثار رو برای جشنواره چهل برگ اعلام کردیم. از اون روز، سه ماه می گذره... روزهایی پرکار همراه با خاطرات تلخ و شیرین فراوان... و شبهایی که گاهی بخاطر کار زیاد مجبور بودیم تا ساعت 12 نیمه شب در دانشگاه باشیم و  به امور مختلف بپردازیم. در طول این سه ماه برنامه های مختلفی برگزار کردیم تا دانشجوها بیشتر تشویق بشن و آثار خودشون رو بیارن ستاد جشنواره. از نشست موسیقی و ازدواج گرفته تا برنامه رصد آسمان شب و مسابقه سفره هفت سین و مسابقه والیبال مسئولان معاونت فرهنگی با تیم والیبال دانشجویی و... در این مدت بیش از 500 نفر از دانشجوهای هنرمند دانشگاه که هر کدومشون در زمینه های مختلف فرهنگی، هنری و پژوهشی مهارتی داشتن، آثار خودشون رو تحویل ستاد دانشجویی جشنواره دادن. بیش از 1700 اثر در زمینه های طراحی، نقاشی، خوشنویسی، عکس، کاریکاتور، دکلمه، وبلاگ نویسی، خاطره نویسی، مقاله نویسی و... جمع آوری شد.

در ابتدا جا داره به عنوان نماینده بچه های تغذیه در ستاد دانشجویی جشنواره از بچه های دانشکده و بطور ویژه از دوستان تغذیه ای که همت کردن و با ارسال آثار خودشون، به جمع چهل برگی ها پیوستن تشکر کنم. حالا نوبت ماست که قدردان زحمات دوستان چهل برگی باشیم. روز سوم خرداد همزمان با میلاد گل یاس نبوی، حضرت زهرا (س) و تولد امام خمینی (ره) اختتامیه جشنواره چهل برگ برگزار خواهد شد. در این اختتامیه «دکتر اسماعیل آذر» به عنوان مهمان ویژه حضور خواهند داشت و به رتبه های اول تا سوم آثار ارسالی هر بخش، جوایز بسیار ارزنده ای اهدا خواهد شد. همچنین به تمام دوستانی که در جشنواره شرکت کردن- صرف نظر از اینکه آثارشون رتبه کسب کرده باشه یانه- مژده میدم که به سفر استان گلستان در شهریورماه سال جاری دعوت خواهند شد. همچنین در جشن اختتامیه، هدایایی به رسم یادبود تقدیمشون خواهیم کرد. سه شنبه همین هفته با برنامه های شاد و متنوع منتظر شما خواهیم بود.

مکان: سالن ورزشی شهید موحدی

زمان: سه شنبه، سوم خردادماه، ساعت ۱۵ تا ۱۹




نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط 



«...می‌گویند: یک وقت یک خارجی آمده بود کرج، با یک دهاتی روبرو شد. این دهاتی خیلی جوابهای نغز و پخته‌ای به او می‌داد. هر سؤالی که می‌کرد خیلی عالی جواب می‌داد. بعد او گفت که تو اینها را از کجا می‌دانی؟ گفت: ما چون سواد نداریم فکر می‌کنیم. این خیلی حرف پرمعنایی است: آنکه سواد دارد معلوماتش را می‌گوید ولی من فکر می‌کنم و فکر خیلی بهتر از سواد است.»

این جملات فرازی از سخنان شهید مطهری است که در این کتاب ارزشمند آورده شده. همین یک جمله زندگی انسان را دگرگون می‌کند…«ما چون سواد نداریم فکر می‌کنیم»

 در سلسله جلسات کانون اندیشه مطهر قرار بر این شد که کتاب تربیت و تعلیم در اسلام مورد بحث قرار گیرد. از آنجا که این کتاب ارزشمند کماکان در سطح شهر و حتی کشور نایاب شده است فایل pdf را از سایت شهید آوینی برای شما قرار دادم

به امید اینکه در اندیشه‌ها و افکارمان تحولی مثبت ایجاد شود...

برای دانلود کلیک کنید

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط 



نظرسنجی شماره ۱۱: ارزیابی شما از تغذیه‌پاتوق در سالی که گذشت چگونه است؟

از همه‌ی ۴۱ نفری که در این نظرسنجی شرکت نمودند، تشکر و قدردانی می‌کنم؛ و همچنین از دوستانی که به فقدان گزینه «بد» انتقاد کردند. امیدوارم حمل بر خودستایی نشده باشد...


نظرسنجی شماره ۱۲: به نظر شما مهمترین علت عقب‌ماندگی ایران از کشورهای توسعه‌یافته چیست؟

برای شرکت در این نظرسنجی می توانید به کادر موجود در زیر شمارنده وبلاگ مراجعه نمایید. در صورت نیاز به توضیحات بیشتر می‌توانید از طریق قسمت نظرات همین پست اقدام نمایید.

پ.ن : چرا نتایج نظرسنجی قابل رؤیت نیست؟ ۱- اعلام عمومی آن در وبلاگ پس از مدت مشخص ۲- تأثیرپذیری از نظرات دیگران 

«به دلیل درخواست عزیزان بازدیدکننده، نتایج نظرسنجی قابل رؤیت گردید»




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط 



سلام خواننده‌های عزیز! خیلی خوشحالم که یه بار دیگه براتون می‌نویسم. مدت‌هاست که به دنبال یه سوژه‌ی درست و حسابی با محتوای شاد می‌گردم اما تا به امروز هرچی سوژه دیدم، متأسفانه همشون یه پا درام و تراژدی (همون غم‌نامه خودمون) بودن واسه خودشون منم گفتم حالا که موضوع جالبی یافت می نشود، خودم دست به کار بشم و سوژه‌سازی کنم! این بود که صحنه‌ای رو که باهاش مواجه شدم، براتون این جوری می‌نویسم:

یه بار که توی اتوبوس نشسته بودم، آقای مسئول کنترل کارت الکترونیکی سوار اتوبوس شدن (در جریان هستید که سیستم بلیطی رو تعطیل کردن که هی نخوان درخت بکارن و هی آب زاینده رود هدر بره و بعد درختارو قطع کنن تبدیل کنن به بلیط اتوبوس تا زنده‌رود اصفهان مرده‌رود نشهکه البته بلیط‌ها شدن کارت الکترونیکی اما با این حال دیگه زنده‌رودی در کار نیست، هرچی هست مرده‌رودی بیش نیست [ای بابا انگار این درام نمی‌خواد دست از سر من برداره!]) خانوما...آقایون! کارت‌هاتون رو آماده کنید برای کنترل! این صدایی بود که به سرعت شنیده شد. همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت که یکدفعه صدای دادوفریاد چندتا دختر بلند شد. منم که نشسته بودم ته اتوبوس و مشرف به صحنه، نگاه کردم ببینم جریان چیه: چندتا دختر احتمالا دبیرستانی(با توجه به رنگ مانتو و مقنعه!) آن چنان با لحن و کلمات بدی با این آقای کنترل‌کننده کارت صحبت می‌کردن، انگار که حق با اونهاست در حالی که اون‌ها کارت نداشتن و همین‌جوری و بدون پرداخت پول به راننده سوار اتوبوس شده بودن صدای این دخترها هم چنان بالا بود و به هیچ‌وجه بی‌خیال حرف‌ها و حرکات زشتشون نمی‌شدن و مأمور کنترل هم چنان با عصبانیت و در حالت شوک به اون‌ها نگاه می‌کرد. حرفای دخترها که تموم شد، می‌دونید چی شد؟ مأمور کنترل ....       

                

یه دفعه کیف سردسته‌ی دخترا رو گرفتن تا از اتوبوس بیرونش بکنن که با مقاومت اون و دوستاش مواجه شدن، خلاصه آقا بکش و دختر بزن و هل بده و خلاصه خانم تهمینه میلانی رو کم داشتن تا یه «آتش‌بس ۲» از این ماجرا بسازن! آدمای توی اتوبوس از جوون و پیر انگار نه انگار که صحنه غیر اسلامیه، راحت تماشا می‌کردن که خوب فکر کنم به خاطر این بود که الان دیگه هممون اینقدر از این صحنه‌ها تو فیلم‌ها دیدیم که برامون خیلی عادی شده!

چیه؟ چی شده؟ باور کردین؟! با این که دور از باور نیست ولی باید بگم که این فقط یه صحنه‌سازی بود! پس این یکی رو بخونید:

مسئول کنترل اول شروع کردن به قانع‌کردن دخترها با منطق و دلیل؛ بعد که دیدن کار از این حرفا گذشته و این روش عملی نیست، صحبت بالا گرفت و تبدیل شد به بحث و مشاجره کلامی، خلاصه جونم براتون بگه که یکی آقا بگو یکی سردسته‌ی دخترا و هرچی که آقای مسئول می‌گفتن، دخترا یه جوابی براش داشتن. در نهایت آقای محترم که دیدن از پس این دخترها برنمیان، کوتاه اومدن و خودشون اتوبوس رو ترک کردن!

  اگه دلیل خنده‌هارو می‌پرسین باید به عرضتون برسونم که بازم گول خوردینبه هر حال چهباشین چهیا حتی اگه دنبال حقیقت ماجرا می‌گردین، باید این قسمتو بخونین:

و اما اصل ماجرا اینه که آقای مسئول کنترل رفتن تو کار نصیحت و حرف با کل سرنشینان اتوبوس: ما اینجا احترام متقابل میذاریم، فکر نکنید با داد و فریاد برای من می‌تونید از زیر جریمه‌ی کارت‌نداشتن و کارت‌نزدن در برید که راه نداره و ...  و در آخر از بین اون چندتا دختر، سردستشون(یعنی فقط یک نفرشون) بالاجبار رفت و به عنوان جریمه ۲برابر، فقط ۲برابر! بیشتر از کرایه داد و به همین راحتی همه چیز تموم شد!! بقیه‌ی دخترها هم که اصلا به روی مبارک نیاوردن که باید کرایه بدن چه برسه به جریمه! بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود/ خداییش این یکی، دیگه راست بود

خوب، حالا شما اگه کدومش اتفاق می‌افتاد بیشتر توجهتون جلب می‌شد؟!

شقایق امامی




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط شقایق امامی



صندلی داغ شماره 7

جناب آقای جواد حسین زاده

ترم ۵ تغذیه

با تشکر از آقای حسین‌زاده و تمام کسانی که در این صندلی داغ شرکت نمودند. مهلت صندلی داغ به پایان رسیده و قسمت نظرات پست غیرفعال گردید...




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط صندلی داغ



چند ماه قبل بود که جرقه تأسیس یه کانون دانشجویی در فکرمون ایجاد شد؛ کانونی به پشتوانه بزرگ مردی چون شهید مطهری. یادمه توی همین وبلاگ خبرش رو دادیم... در راه آغاز به کارمون با موانع زیادی رو به رو شدیم که باعث شد اولین گام کانون «اندیشه مطهر» با تأخیر برداشته بشه. گذشت و گذشت تا سرانجام در دوازدهم اردیبهشت، سالروز شهادت استاد مطهری، کانون اندیشه مطهر رسماً آغاز به کار کرد... در تک تک لحظاتی که در حال انجام کارهای مقدماتی بودیم، حضور استاد مطهری رو در کنارمون کاملاً حس می کردیم چرا که اعتقاد داشتیم «هرگز کسانی را که در راه خدا کشته می شوند مرده نپندارید، بلکه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند». اطمینان دارم که استاد در ادامه این راه هم در کنار یکایک بچه های آسمونی کانون اندیشه مطهر خواهد بود.

به جد باور دارم که اگر شهید مطهری بود و سبک فکریش رو جانانه ادامه می داد، ماها دنیای بهتری رو درک می کردیم! و زندگی دینی عالمانه تری داشتیم! خودمون رو نیکوتر از پدرانمون می شناختیم و بهتر و بیشتر از خیلی ها می دونستیم از کجا اومدیم و به کجا می خوایم بریم. شجاع تر بودیم و از رویارویایی با چیزهایی که مطهری اونها رو با آگاهی و شجاعت، «مسئله» می نامید، هراسی به دل نداشتیم! در لاک خودمون نمی خزیدیم و بدون تلاش و مجاهدت برای ظهور منجی دست به دعا نمی شدیم! و عجولانه و بدون بررسی به داوری باورهای دینی نمی رفتیم! احتیاط علمی داشتیم و اخلاق متین اسلامی رو کاملتر از بزرگان مون تجربه می کردیم!

در نقد کردن پیش داوری نداشتیم و مخالفان خودمون رو تحقیر نمی کردیم! سئوال رو «شبهه» نمی دونستیم! مطالعه رو دوست داشتیم و برای هر کدوم از باورهامون یا دلیلی فراهم می کردیم و یا از گفتن «نمی دونم» هراسی نداشتیم! مطهری قهرمان پژوهش دینی در نسبت با پرسشهای زمانه ماست! مطهری سرویراستار روشنفکری اسلامیه! مطهری قهرمان ساده نویسی مطالب عمیقه! چه دردی می کشه عالمی که واسه پانزده سال چیزی رو که دوست داره، نخونه و چیزی که مسئله خودشه- و نه خواننده هاش- ننویسه! حالا نسل جوان پرسشهای دیگه ای داره! داستان راستان می خواد! نظام حقوق زن! عرفان حافظ، براش مسئله شده! به مارکسیم گرایش پیدا کرده و نقدی بر مارکسیسم نداره! و درباره خدمات متقابل اسلام و ایران به چند و چون افتاده!

فرموده اند: مداد عالمان برتر از خون شهداست! و نمی دونم دانشجوهای دانشگاه ما چه خواهند گفت درباره مدادی که شهید شود؟! گام اول رو ما برداشتیم و حالا نوبت شماست که به کمک ما بیایین تا همراه هم، همسفرهای خوبی باشیم در راه سیر و مطالعه در اندیشه های این مرد آسمونی. یه استاد جوان و با تجربه هم به اسم «دکتر حامد صفایی» داریم که راهنمای ما در این راه خواهد بود. سلسله نشست های نواندیشی کانون اندیشه مطهر، یکشنبه ها، ساعت ۴ بعد از ظهر، کلاس شهید خرازی دانشکده داروسازی... بنابراین اولین قرار بچه های آسمونی کانون شد همین یکشنبه ای که میاد! منتظرتون هستیم...

علی پزشکی




نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط 



به ادامه مطلب مراجعه نمایید

مهدی صادقیان



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط 



ارتقاء درجه علمی آقای دکتر احمد اسماعیل زاده (رئیس گروه تغذیه دانشکده بهداشت) و خانم دکتر لیلا آزادبخت به مرتبه دانشیاری را از طرف همه بچه های تغذیه دانشگاه علوم پزشکی اصفهان به این دو بزرگوار تبریک عرض کرده و آروزی موفقیت های روز افزون را برای آنان داریم.

دوستانی که از سایر دانشگاه ها موفق به خواندن شماره 4 و 5 فصلنامه باران نشده اند، می توانند برای آشنایی بیشتر، خاطرات دکتر اسماعیل زاده را در «ادامه مطلب» مطالعه کنند.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط 



یه استادی هست که می‌دونه اگه بگه اصفهانی‌ها خسیسند من اولین نفری هستم که واکنش نشون میدم و سعی می‌کنم بگم که این طور نیست. برای همین برای حضور و غیاب تا به اسم من میرسه دستش رو مشت می‌کنه(به معنای خسیس بودن) و میگه: چه‌طوری مریم ناصحی اصفهانی خسیس؟؟؟ قبل از عید هم کلی اذیتم کرد و می‌گفت ناصحی اصفهانی اگه بعد از عید گز اصفهان رو نیاری سر کلاس بخوریم خیلی خسیسی!!!!

بدجوری نقطه ضعف داده بودم دستش! ولی آخه حرف زور می‌زد و من باید از اصفهانی‌بودن خودم و صدالبته خسیس نبودن حداقل خودم دفاع می‌کردم. بعد از عید شد و ما برگشتیم. با یه جعبه گز اعلا. از ترسمون هم بهترین نوع گز رو آوردیم تا دیگه نتونه هیچ اعتراضی بکنه. اونم نامردی نکرد گفت: آفرین ناصحی اصفهانی خسیس نشون دادی که خسیس نیستی!!!! من رو بگو تا چند روز ذوق کرده بودم که تونستم مهمون‌نوازی و خسیس‌نبودن اصفهانی‌ها رو با کوچکترین کاری، حداقل بین بچه‌های کلاس ثابت کنم. جدا از این حرف‌ها که مقدمه‌چینی بود و همه‌ی این حرف‌ها رو زدم که بگم بیاید از این به بعد به هر نحوی که شده احترام بذاریم به فرهنگ و عقاید و لهجه و خلاصه همه‌ی ابعاد وجودی یک شخص!

یادمه چند سال پیش توی یکی از برنامه‌های رادیو یه فرهنگ‌سازی قشنگی رو شروع کرده بودند مبنی بر اینکه به جای اینکه توی لطیفه‌ها و جک‌ها و شوخی‌هامون بگیم "یه ترکه، یه لره، یه رشتی، یه اصفهانی و یه... این کارو کرد اون کارو کرد" بگیم غضنفر، حسنی، بگیم فلانی یا کلا یه شخصیت مجازی رو در نظر بگیریم؛ به‌جای اینکه توهین کنیم به قومیت و ملیت گروه خاصی از مردم. این خیلی خوب بود ولی متاسفانه نمی‌دونم چی شد که هنوزم که هنوزه کارهای اشتباهمون رو انجام میدیم. منم از همون کسایی بودم که زیاد برام مهم نبود که توی لطیفه‌هام و شوخی‌هام بگم "یه رشتی یه ترکه یا لره این کار رو کرد" اما از وقتی دانشجو شدم می‌بینم چه کار اشتباهی می‌کردم، چون همونطور که من دوست ندارم کسی بگه "یه روز یه اصفهانی این کار رو کرد یا اون کارو کرد!" دیگران هم دوست ندارند به فرهنگ و قومیتشون توهین بشه.

پس بیایم از این به بعد دیگه توی شوخی‌هامون کسی رو مسخره نکنیم. چون باعث ناراحتی و کدورت میشه. همین خود من می‌دونید چرا این مطلب رو نوشتم؟ چون چند وقتیه دوستام هر چیزی رو می‌خورم میگن: اصفهانی معدت تعجب نکرد؟؟؟ (طبق لطیفه‌ی بی‌مزه‌ی: یه روز یه اصفهانی موز میخوره معدش تعجب می کنه!)

مریم ناصحی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط مریم ناصحی



بازم من اومدم با یه خاطره(سوتی) جالب که هیچوقت از خاطرم پاک نمیشه! اولین و آخرین نماز صبحی بود که در طول عمرم خوندم(با کمی اغراق) که البته اونم مقبول واقع نشد!!! یه شب بعد از کلی درس‌خوندن توی اتاق مطالعه  (تو گفتی بچه ها هم باور کردن!) و بعد از طی‌کردن مراحل اداری  (همون مسواک زدن و....) رفتم اتاق و گرفتم خوابیدم. خلاصه تازه داشتم خواب پادشاه اولی رو میدیدم که احساس کردم یکی داره صدام میزنه. با خودم گفتم حتما پادشاه دومی اومده تا واسش یه رژیم بنویسم!!!! اما هرچی دقت کردم دیدم پادشاهی در کار نیست!!

چشمامو باز کردم دوستم رو دیدم که بالای سرم نشسته و میگه پاشو نماز صبح بخون!!! اولش که این جمله واسم تازگی داشت مجبور شدم کلی تجزیه و تحلیل کنم تا تازه بفهمم چی میگه. چشامو بستم و با حالت تضرع گفتم ول کن بابا میخوام بخوابم اما مگه اون دست بردار بود. این گل‌پسر شروع کرد از جهنم و شیطان و عذاب الهی و اینجور چیزا گفتن. اینقدر گفت و گفت(فکر کنم 5 دقیقه شد) که از ترس داشتم مثل بید می‌لرزیدم!! با خودم گفتم اگه همین الان از جام پا نشم و نماز نخونم، زمین دهن باز میکنه و منو می‌بلعه و توی اون دنیا هم خدا منو با قوم لوط محشور میکنه!!!!

دستم رو بردم زیر بالشم و ساعت مچی رو برداشتم و با تعجب بهش نگاه کردم! نیم ساعتی از اذان گذشته بود اما من همچنان خوابم می‌اومد، انگار نه انگار چند ساعتی رو خوابیده بودم!!!! به زحمت پا شدم و رفتم که وضو بگیرم. دوستم هم منو همراهی کرد تا وضو گرفتم!! خدایی اینجور دوستی کجا پیدا میشه؟ برگشتم به اتاق و در دل تاریکی شب شروع کردم به نماز خوندن.خیلی هم حال داد.نمازم که تموم شد دوستم ازم خواست تا واسش دعا کنم!

حالا تازه خواب از چشمم پریده بود که احساس کردم همه چی مشکوکه!! آخه مطمئن بودم من چهار تا پنج ساعت بیشتر نخوابیدم و از این گذشته رفیقم هم منو ول نمی‌کرد!! آخه همون‌طور که گفتم همراهم اومد تا وضو گرفتم و پیشم نشست تا نمازمو خوندم بهش گفتم داستان چیه  اونم زد زیر خنده و کلی بهم خندید تازه فهمیدم که چه کلاهی سرم رفتهاومده بود ساعتم رو چند ساعت کشیده بود جلو تا باور کنم صبح شده!! منم از همه چی بی‌خبر نصف شب پا شدم نماز صبح خوندم.....

پ ن : هیچ‌وقت از این جور شوخیا با دوستاتون نکنید چون احتمال داره اون آخرین نماز صبح‌شون بشه!!

عبدالحمید حمیدی




نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط عبدالحمید حمیدی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود