این عکس امروز توی گوگل ریدر شر شده بود. حالا نمیدونم خانمه در حال نماز هست و بچه اش روی دستشه و یا در حالت دعا ولی من رو یاد یه خاطره ای انداخت.

یادمه اولین باری که داشتم تنهایی نماز میخوندم، ۷ ساله بودم. مامانم توی اتاق بود. وسطای نماز گشنه ام شد و حین اینکه داشتم نماز میخوندم، رفتم سراغ جانونی و برای خودم نون برداشتم و دوباره برگشت نمازم رو ادامه دادم
حین اینکه داشتم میرفتم سراغ جانونی مامانم برگشت گفت: نمازت تموم شد؟ ولی مثلا چون داشتم نماز میخوندم جوابش رو ندادم
خلاصه نمازم رو ادامه دادم و وقتی بالاخره تموم شد، مامانم پرسید: چرا جوابم رو ندادی؟ گفتم آخه داشتم نماز میخوندم. مامانم گفت: یعنی حین نماز خوندن پاشدی رفتی سراغ جانونی و یه لقمه هم خوردی؟ گفتم خوب آره پدربزرگ هم اینکارو کرد ![]()
![]()
پدر بزرگ من خیلی آدم تمیزی بود. یعنی از اینهایی بود که تحمل هیچ حشره ای رو در خونه نداشت و سه سوته اونها رو می کشت و جسدشون رو دور می انداخت. از طرفی خیلی هم آدم ریلکس و به قول معروف اهل دلی بود. یه بار که من خونه شون بودم و داشت نماز میخوندم، یه مگس رفت روی مهرش. یادمه پدربزرگ داشت تسبیحات اربعه می خوند. یعنی خدا شاهده دیدم در عین حالی که داره تسبیحات اربعه رو میخونه، رفت مگس کش رو برداشت و مگسه رو دنبال کرد و کشت و انداخت توی سطل آشغال کوچکی که کنار سماور بود و خوب حالا دیگه تسبیحات اربعه تموم شده بود و رفت برای رکوع
بعد تصور من از نماز تا مدتها یه همچو چیزی بود تا اینکه فهمیدم ای بابا اونم برای خودش آداب داره و اصلا نباید از سمت قبله منحرف شد.
زهرا موحدی
توی مسیر رفت و آمدم یه پل هوایی هست که باید از روش رد بشم. یه پسربچه نهایت ۱۰ ساله هر روز روی این پل میشینه. روی پل یه تابلو تبلیغاتی نصبه که سایه ایجاد کرده، پسربچه همونجا ترازوش رو میذازه و میشینه. من همش فکر میکنم این چه بچه خنگیه
آخه اینجا که روی اتوبان هست برای همین افراد زیادی رد نمیشن که بهش پول بدن
نمیتونم فکر کنم که تنبله و نزدیکترین جا رو انتخاب کرده، چون اینجا منطقه شمال شهره و بعید میدونم خانواده اش ساکن این دوروبرا باشن.

تا حالا ندیدم کسی وایسته که وزن کنه خودش رو یا چمیدونم یه پولی بهش بده چون همه عجله دارن. هیچوقتم ندیدم این بچه از کسی بخواد. یعنی انگار براش فرقی نمیکنه. اوایل هفته پیش ۲ روز بود که پسربچه هه روی پل نبود. روز سوم که داشتم پله ها رو بالا می اومدم گفتم نکنه دوباره نباشه؟ ولی خوشبختانه بود. بهش گفتم چند روزی نبودی. گفت مامانم یه بچه دیگه دنیا آورده! یه خواهر. ما تاحالا خواهر نداشتیم. فقط ۵ تا برادریم
نمیدونستم تو این هیر و ویری و بی پولی این خانواده باید براشون ناراحت باشم که بچه ششم هم به دنیا اومده یا خوشحال که پسربچه فکر میکنه خواهر دار شده ![]()
زهرا موحدی
امروز داشتیم با بچه ها واسه رفتن به ایستگاه اتوبوس از پشت دانشکده عبور می کردیم که یه چیز بسیار عجیب توجهمون رو جلب کرد! حالا این چیز عجیب چی بود؟ عکسشو در زیر می بینین ![]()

یه موتور سیکلت پیشرفته از نوع ویرانگر(!) جلوی در ساختمون EDC پارک شده بود
این موتور اینجا چیکار می کنه؟ کی آوردتش؟ اصلا مگه به پسرها اجازه میدن موتور داخل دانشگاه بیارن؟
عجیب تر اینکه کاملا نو و صفر کیلومتر هستش ![]()

حالا خدا میدونه کدوم بنی بشری این موتور هزار تنی رو از این همه پله بالا آورده و اینجا گذاشته
در یک عملیات انتحاری قصد داشتیم با بچه ها سوارش بشیم ولی یادمون نبود که باید از نگهبانی عبور کنیم؛ واسه همین از خیر این عملیات گذشتیم
البته ناگفته نمونه که چندتا عکس یادگاری به مدلهای مختلف باهاش گرفتیم که بعلت بی جنبه بودن برخی خواننده نماها(!) از قرار دادنشون صرف نظر می کنم ![]()
زهرا موحدی
در تقابل با لیلاجون که در پست قبلی اون بازی خنده دار رو پیشنهاد کرد، من هم یه بازی جالب به اسم « خاطرات و خطرات » رو معرفی می کنم. اینطوریه که شما باید یه داستان واقعی رو که توش تا سرحد مرگ تهدید شدین، تعریف کنید
سال اول دانشگاه من یه پیشنهاد داشتم که داروسازی میخوند. کلا تیریپش از این پسرهایی بود که مفتخرن چشم دخترهای زیادی دنبالشون هست
من حالا به یه دلایل دیگه ای قبولش نداشتم خوب من سال اولم بود. تازه از شهرستان اومده بودم شناختی روش نداشتم و واسه همین قبول نکردم. بماند که بعدش چقدر سعی میکرد ازم انتقام بگیره
مثلا وقتی بین چند تا دختر بود و من داشتم رد میشدم با صدای بلند باهاشون شوخی میکرد و میخندید و کلا تظاهر میکرد که هیچیم نیست که جواب منفی بهم دادی ![]()
این وسط من یه هم اتاقی داشتم که خیلی از دست من حرص میخورد که چرا بهش جواب رد دادم و به نظرش اون پسره موقعیت خوبی بود
همش میگفت تو بچه ای و حالیت نیست و دیگه ازین موقعیتها پیش نمیاد! واسه همین به روشهای زیادی متوسل شد که من بهش جواب مثبت بدم
یکی از کاراش این بود که زنگ زده بود خونه یکی از اقوام ما و داستان رو براشون تعریف کرده بود و گفته بود که زهرا دختر دل نازک و دلرحمیه، اگه جلوش یه کم عجز و ناله کنین، کوتاه میاد! بهتره غیر مستقیم از زهرا بخواین بهش جواب مثبت بده
از این ماجرا چند وقتی گذشته بود که یه بار تلفن خوابگاه زنگ خورد و دیدم همون فامیل ما برگشت گفت که آقای ایکس زنگ زده خونه ما و کلی ناراحتی و التماس کرده و این حرفا
از اونجائی که من از قدبازیای این پسره باخبر بودم و شک نداشتم که حتی شماره منم نداره چه برسه به شماره این فامیلمون، حدس زدم که باید کار همین هم اتاقیم باشه!
هرچیم اون فامیلمون رو قسم دادم اسم طرف رو نگفت و فقط گفت که اصلا شوخی کردم این آقای ایکس رو الکی گفتم
وقتی گفتم چطور فامیلیش رو میدونی گفت الکی یه فامیلی رایجی رو گفتم
تا اینکه یک هفته بعدش هم اتاقیم اعتراف کرد که کار خودش بوده.
این شد که نقشه ای در سر من هویدا شد که اساسی حال این دختره رو بگیرم
ماجرا رو به دوستم بهناز (دوست مشترکمون) گفتم. بهناز برگشت گفت: زهرا ببین هم اتاقیت از کی خوشش میاد از همون در وارد شو
یه مدت از قهر کردن دست برداشتم و خلاصه بهم اعتماد کرد. فهمیدم که از یکی از پسرهای سال بالایی شون خوشش میاد. به بهناز گفتم و سناریو شروع شد...
این بهناز هرزچندگاهی نامه هاش عاشقانه به آدرس اتاق ما میفرستاد. توی همه این نامه ها از طرف همون پسره نامه نوشته بود ولی توصیه اکید داشت که خانم فلانی تا رابطه ما جدی نشده و خونواده هامون نفهمیدن، من آبرو دارم لطفا توی دانشکده فقط با هم سلام و علیک داشته باشیم
بعد خوب هم اتاقیم می اومد واسم تعریف میکرد و منم به بهناز میگفتم و اونم دلیل کم محلی های پسره رو هی تو نامه توجیه میکرد. تا این شد که من فهمیدم نه بابا این دختره دیگه داره خل میشه و واقعا عاشق اون پسره شده. این شد که به بهناز گفتم بهتره توی نامه بعدی باهاش قرار بذاریم و همه چیزو بهش بگیم ![]()
بهناز اولش مخالفت کرد ولی بعدا بالاخره راضی شد و جریان قرار رو توی نامه بهش گفتیم. هیچ وقت یادم نمیره. زمستون بود! تو نامه نوشته بودیم که من (یعنی پسره) یه بارونی سرمه ای پوشیدم با یک کتونی آبی بیا توی پارک کودک، زیر اون درخت بید مجنونه. بعدش فکر کن جلوی خود هم اتاقیم این تیپ رو زدم و با بهناز پاشدیم رفتیم
سر راهمون هم روزنامه ورزشی گرفتیم تا زمانی که این آرایشش تموم شه و راه بیفته بیاد خبرا رو بخونیم. بماند که بهناز با بدجنسی تمام توی روزنامه جای ۲ تا چشم گذاشت که از اول وقتی داره هم اتاقیم وارد پارک میشه کنترلش کنیم ![]()
آقا این اومد اولش ماجرا رو نگرفت
فکر کرد من دارم اذیتش می کنم و میخوام مزاحم قرارش بشم. تا اینکه بهناز احمق اومد کپی تمام نامه ها و دست خط خودش و نقشه ما رو به این گفت. این دختره تا سرحد مرگ عصبانی شد
رسماً داشت توی پارک ما رو می کشت! با صدای بلند توی پارک داد میزد که زهرا خیلی نامردی، من امشب می فرستمت اون دنیا
بیخود نبود پارک کودک رو انتخاب کرده بودیم چون خیلی خلوت بود. تازه فهمیده بود که چرا پسره اینقدر توی دانشکده بی خیاله و اصلا محلش نمیذاره
تا حالا پیش خودش فکر میکرد از روی سیاست پسره هست ![]()
حالا من جزئیات رو نگفتم چون هردوشون اینجا رو میخونن. ولی خودمونیم نهایت بدجنسی رو به خرج دادیما. هنوزم وقتی یادم میاد خنده ام میگیره. یادش به خیر. حالا باز این خیلی سعی کرد، منو سرکار بذاره ولی دیگه بعد از اون هر کدوممون هرچی میگفتیم، اون یکی دیگه باورش نمی شد و فکر میکرد، داره سرکار میره ![]()
زهرا
چند روز پیش، با مینا و عاطفه رفته بودیم خرید و طبق معمول داشتیم درباره دوستامون حرف میزدیم. عاطفه داشت درباره نامزد یه نفر حرف میزد و خانواده اش رو اینطوری معرفی کرد: پسره خیلی اصالت خانوادگی نداره
مینا با دلخوری برگشت گفت: یعنی چی که اصالت خانوادگی نداره؟! عاطفه گفت: آخه وضع مالیشون خوب نیست، باباش کارگره. دختره خیلی از پسره سرتره! بعد مینا طبق عادت همیشگیش شروع به این کرد که این واژه ها بار منفی دارن و تو حق نداری آدمها رو بر اساس معیارها مادی برتری بدی و…
در تمام مدتی که مینا داشت حرف میزد، من بیشتر حواسم به این بود که چقدر سریع گرفت و واکنش نشون داد. حالا عاطفه اصلا آدم منفی ای نیست ها! یعنی معمولیه مثل خودمونه. واقعیتش اینه که خیلی از ما تو مکالمات روزمره مون اصلا متوجه نیستیم چقدر بر اساس معیارهای مادی و یا ظاهری آدمها رو درجه بندی می کنیم. حتی تو نظرخواهی هامون از دوستامون برای رفتن به جایی و یا انتخابشون و یا اینکه اصلا نشون بدیم کی طرفدار کیه و…
خیلی از مواقع حتی نمی فهمیم که داریم اینکارو می کنیم. اینکه پدر و مادرش چیکاره ان؟! چقدر پولدارن؟ سر و وضعش چجوریه و… صفتهایی که منطقا توی یک رابطه نباید تأثیرگذار باشن. کلا تو خوابگاه زندگی کردن و دوست شدن با همه طیفها و قشرها و قومها به من عملا یاد داده که این فاکتورها ذره ای تو شخصیت فرد و اینی که الان هست تاثیری ندارن.

یکی دیگه از غیبتهایی که کردیم مربوط به نامزد کردن یکی از غدترین و مغرورترین دوستامون بود! محال بود یک بحثی پیش بیاد و این دختره فمنیست بازیش گل نکنه، حتی توی شوخی هامون. نیم ساعت پیش، واسه تبریک بهش زنگ زدم. پسره دورادور واقعا پسر خوبی بود، ظاهرا دخترهای زیادی رو هم بهش پیشنهاد کرده بودن آقا قبول نکرده بود
حالا بهش میگم فلانی چیکار کردی؟ میگه هیچی، بابام مشتری باباش بود، با عموی پسره دوست شدم، اونم منو معرفی کرد، وقتی رفتم پسره رو ببینم و باهاش حرف بزنم، طوری رفتار کردم که متقاعد بشه من کاااملا مطیعش هستم
گفتم عجب. پس اون فیلمت فقط برای ما بود؟ میگه خوب زندگی آینده و شوهر و ازدواج و اینها خیلی مهمتر از آرمانها هستند.
ازم پرسید میخوای ادامه تحصیل بدین؟ گفتم اگه شما مخالفت نداشته باشی! گفته من دوست ندارم همسرم کار کنه خودم وضع مالیم خوبه. گفتم هر طورید شما راحت ترین! گفته که من احتمالا برای زندگی میخوام برم بلژیک، شمام باید با من بیاین. گفتم زن باید مطیع شوهرش باشه، حتی اگه بگه بیا زیر چادر باهام زندگی کن! گفته من علاقه ای ندارم زنم با خانواده و فامیلش در تماس باشه، یکی از علل طلاق برادرم همین بوده! گفتم: هرچی شما بگی!
بهش گفتم واقعا میخوای هرچی بگه گوش کنی؟! گفت تو چقدر ساده ای دختر، اول خرشو پیدا کن بعد سواری بگیر (شرمنده همه آقایون البته
) معلومه که گوش نمیکنم. وقتی زن و شوهر شدیم، کم کم با سیاست راضیش می کنم که به کارای خودمم برسم.
راستش من یکی که رسما کف کردم
عمرا بتونم اینجور مواقع و اونم سرهمچین موضوعاتی فیلم بازی کنم، حتی تظاهر به فیلم بازی کردن. راست میگن که من سیاست ندارم!
حالا که بحث خواستگاری و ازدواج و اینها پیش اومد بذارین اینم تعریف کنم. داداش یکی از دوستام از یک دختر خانم خیلی مذهبی خوشش اومده بوده و وقتی رفته خواستگاری یکی از سوالاتی که دختره پرسیده این بوده که: شما تا حالا برای ظهور آقا امام زمان چیکار کردید؟ ![]()
حالا تصور کنید این داستان رو توی یک جمعی که سنگین بود و تقریبا اکثرشون همسن و سال پدر و مادرمون بودند تعریف کرد، همه به فکر فرو رفتن، اونوقت من عین چی زدم زیر خنده
دیگه خودتون تصور کنید حد ضایع شدگی بنده رو
فکر کنم واقعا ایمانم ضعیف شده ![]()
زهرا
امروز صبح توی اون شلوغی اتوبوس، در حالیکه اصلا جا نبود که لااقل کوله پشتیم رو زمین بذارم که کمی خستگیم در بره، اصلا تو اون جمعیت نمیدونم چی شد که این مکالمه رو شنیدم:
سلام مامان، خدا رو شکر که سلامت رسیدی عزیزم. سماور رو واست روشن گذاشتم. صبحانه هم روی میزه. فقط سبزی خوردن و پنیر رو گذاشتم توی یخچال که تازه بمونن. اگه گرسنه هستی، صبحانه ات رو بخور وگرنه صبر کن تا یه ربع دیگه بر میگردم.

خانمه حدودا ۵۰ ساله بود. قیافه اش شبیه این مامانهای تپل خیلی مامان بود. بهش لبخند زدم. گفت که دخترش شیراز دانشجوئه و به خاطر تعطیلات اومده خونه. من البته بقیه شو نشنیدم. داشتم به دختر خوشبخت و خوشحالی فکر میکردم که الان تو یه خونه گرم و نرم نشسته، حتما تا حالا لباسهاش رو در آورده و گرم شده و خستگیش در رفته، یه سماور با چای تازه دم هم تو خونه هی قل قل میکنه و نون و پنیر و سبزی خوردن تازه هم آماده است و یه ربع دیگه هم مامانش رو میبینه و خوشمزه ترین صبحانه دنیا رو کنار خانواده اش میخوره. من واقعا حسودیم شد خب ![]()
زهرا
۴ ساعت دیگه من به دنیا میام! تفلدم مبااااااااااااااااااااااااارک!
خوش به حال همه ی دوروبریام که همچین دختر گل و خوش تیپی میاد بینشون!
قرار بود اسم من یلدا باشه، یعنی مامانم میخواسته اسممو بذاره یلدا، چون شب یلدا منو تو بغلش آورده خونه، ولی بنا به دلایل اسرار آمیزی اسم من زهرا شد!(بمونین تو کفش!
)
تو این دنیا از هیچ چیز به این اندازه مطمئن نیستم که تنها اسمی که بهم میاد همین یلداس،چون هم شیطنتم توشه هم شب تاریک و طولانی ای که برای من تمومی نداره رو میرسونه... عین همین یلدا که همه فقط دور هم جمع شدن و بگو بخند و آجیل و هندونه ی قاچ شدشو میبینن، ولی تاریکی و تنهاییش فقط مال خودشه...
ظهر از کلاس پریدم بیرون و پیاده اومدم خوابگاه، هوا انقد عالی بود که بیب گشادی و حتی معده ی ناراحتم که باز از گشنگی داشت قیقاج میرفت جلومو نگرفت! آسون خاکستری با ابرای یه دست، از اون ابرایی که نگاشونم میکنی احساس یخ زدگی میکنی، انگار بوی هوای قبل از عید می اومد، نمیدونم چرا؟؟
البته رفتم تو سلف هوای عید از کله م پرید و فهمیدم محرمه! همه ی ستونا و دیوارا رو پارچه های سیاه و یا حسین و یا اباعبدلله زده بودن،دلم گرفته بود گرفته تر شد، بغضی که هر سال با شروع محرم میاد تو گلوم برگشت،همین بغض و دلتنگی رو هم دوست دارم، حس عجیب غریبیه...
ناهار خوردم و فکر کردم خدا رو شکر که فقط یه روز دیگه غذای سلفو میخورم و بعد غذاهای مامان، واااااااای!
اومدم بالا و چمدونو از بالای کمد دیواری کشیدم پایین و از ظهر تا همین الان بازه رو زمین، هر پنج دقیقه یادم میافته و یه چیزی میندازم توش تا در نهایت اگه خدا بخواد و همسایه ها یاری کنن مرتب بچینمشون!![]()
اتاق الان دقیقاْ عین بازار شامه! نه عین بازار کوفه! البته صد رحمت به اون بازارا چون اونجا اگه خری قاطری چیزی صاحبشو گم کنه احتمالاْ میتونه پیداش کنه ولی اینجا عمراْ!![]()
منم که آب نبات چوبی لیمویی تو دهنمه و دارم مینویسم،عاشق آب نبات چوبی ام! آخرش که میخواد برسه به اون آدامس وسطش من دیگه در حال ذوق مرگ شدنم،دقیقاْ انگار به خر تیتاب داده باشن!!البته بلانسبت وجود نازنینما!![]()
آهان الان یادم اومد اون بلوز راه راهمو بر نداشتم،حتی سر نوشتنم من حواسم به همه چی هست،عجب خانوم خونه ای میشم! فقط نمیدونم چرا تا الان شوهر نکردم بس که گوهر نایابی ام!
راستی نگفتم من جز رنگ طوسی که عاشقشم،عاشق یه چیز دیگه هم هستم،اونم لباسای راه راهه! یعنی اگه آقای ا.ن یه تی شرت راه راه خوشگل تنش کنه و پا شه بیاد خواستگاریم بی برو برگرد قبول میکنم! (میبینین چه ملاکهای اساسی ای برای انتخاب همسر دارم!)![]()
فقط موندم وقتی برم خونه مامان و بابام چی میگن بهم،انقد لاغر شدم که دوستام بهم میگن اتود!! ولی غصه نداره که،میرم خونه تا حد جر خوردن معده میلومبونم همش برمیگرده ایشالا!
اونوقت پول بلیط برگشتم نمیخواد بدم،تا همینجا قل میخورم میام!
امیدوارم قبل رفتنم بتونم پست جدید بذارم ،اگه نه که تا دو هفته ای نیستم چون به محض اینکه پام برسه تهران عین آدمای خونه به دوش باید زندگیمو کول کنم و از این سر شهر برم اون سر واسه دیدن این و اون،هر شبم خونه ی یکی باشم،البته بیشتر از همه خونه ی مهیا و مهگلینا،چه میشه کرد محبوبیت بیش از حد همینه دیگه!!!![]()
فعلاْ بای بای![]()
زهرا
دیروز داشتم با داداشم حرف میزدم که دیدم یه سوالاتی ازم پرسه که عجیبن! یه سری سوالات راجع به اینکه چرا دخترا راحت خر میشن؟ و چرا اگه کسی یه ذره بهشون محبت کنه بهش دل میبازن و این حرفا. از اونجائیکه این داداشم کلا سرش شلوغه و مطمئنم حالا حالاها زن نمیگیره مشکوک شدم و قضیه رو ازش پرسیدم تا اینکه گفت با رضا (پسر همسایه ما) حرف زده
این آقا رضا وسط حرفاش به داداشم گفته که دخترا راحت خر میشن و ایشون موفق شده با ۸۰ درصد دخترای دانشکده نه تنها دوست بشه بلکه از هر کدوم سرویسهای دلخواهی رو هم بگیره ![]()
ایشون فرمودن که از اون دختر قرتی های دانشکده که با یه سلام میپرن بغل آدم گرفته تا دخترهای چادری و دستکش پوش، با همه مدل دوست شده و هر نوع رابطه دلخواهی که خواسته سر فرصت ازشون گرفته! از نظر این آقا رضا کلا دختری در دنیا وجود نداره که مخلش قابل تیلیت کردن نباشه، فقط تیلیت کردن مخ هرکدوم نیاز به زبان، حرفها، سیاست و روش خاصی داره! حتی به داداشم گفته که با نامزد و حتی زن بعضی از دوستاشم رابطه داشته و بعضا داره!
![]()
این حرفا باعث شد خیلی حرصم بگیره. به داداشم گفتم مطمئن باش که اولا نصفشو چاخان میکنه، دوما این احتمالا گیر چند تا آدم درست و حسابی نیفتاده که حالشو جا بیارن تا اینطوری راجع به دختر و زن مردم حرف نزنه
این ماجرا همین جوری توی ذهنم بود و هر وقت این پسره رو میدیدم حسابی حرص میخوردم.
یه روز داداشم بیخبر رفته بود مأموریت. همون موقع این پسره دو سه باری گفت که میره کلانتری ها و بیمارستانها رو میگرده و ازم شمارمو میخواست که بهم خبر بده! منم اون موقع بهانه آوردم که اصلا موبایلم بدهی داره و قطعه و شماره اون یکی داداشم رو دادم. چند بارم که داشتم با خواهرش حرف میزدم و جک میگفتیم و می خندیدیم، این خودشو مینداخت وسط که شماره تو بده من کلی SMS باحال دارم (آره جون عمه ات
). منم هربار یه بهونه ای می آوردم. یه چند باری هم جلوی من هی به دخترای شهرستانی بد و بیراه میگفت و مثلا تحقیرم می کرد (خوب اینم یه حربه است دیگه!) تا اینکه داداشم این ماجرا فتواهای آقا رو در مورد دخترا بیان کرد به سرم زد که یه سرکاری درست و حسابی براش جور کنم ![]()

پریشب داداشم نبود. دیدم همین آقا رضا پشت دره و آش آورده. منم گفتم صبر کنید
رفتم مانتو و شال و کلا لباس رسمی پوشیدم و اومدم دم در! تا منو دید خندید و گفت: اوه چه خبره زهرا خانم! مگه ما غریبه ایم که لباس بیرون پوشیدی؟
انگار که نشنیده باشم گفتم: از مامانتون به خاطر آش تشکر کنین! گفت: مامان چون میدونه تو آش دوغ دوست داری، گفتم برات زیاد بریزه! گفتم مرسی و آش رو گرفتم و خواستم شب به خیر بگم که گفت: جدیدا آنتن دهی همراه اول تو این منطقه خیلی کم نشده؟ گفتم نه! خوبه. با حالت خیلی جدی گفت: ولی اصلا شماره من اینجا نمیگیره! هرکدوم از دوستام که همراه اول دارن و زنگ میزنن یا میگن خط تو خطه یا در دسترس نیستم. نگرانم واسه شمارم مشکلی پیش اومده باشه. خواهرامم ایرانسل دارن با اونا مشکلی نداره، فقط همراه اول نمیگیره. بی زحمت یه میس کال میندازی تست کنم؟
با خودم گفتم خدایا چیکار کنم؟ یادم اومد که داداشم اون روز گوشیشو جا گذاشته بود (تازه موبایل خریده اکثرا جا میذاره). اومدم تو و گوشی داداشم رو برداشتم و دوباره اومدم دم در! دیدم داره میخنده، گفت: حالا در رو برای چی بستی؟ من که بدون اجازه خودت نمی اومدم تو! (خداییش این در بستن کالا غیر ارادی بود ولی خدا رو شکر)، یه میس کال بهش زدم و همون لحظه هم گرفت. خیلی جدی تشکر کرد و رفت.
۴شنبه داشتم میرفتم دانشگاه که دیدم تو حیاط داره اول صبحی با موبایلش مخ میزنه، تا منو دید گفت: دیشب چرا اینقدر عصبانی جواب SMS دادی؟ گفتم ببخشید عجله دارم باید به سرویس برسم
منو نمیگی، تا برم سر کار و برگردم خونه دل تو دلم نبود که این برای داداشم چی فرستاده. وقتی اومدم خونه داداشم رفته بود دوش بگیره، پریدم گوشیشو برداشتم دیدم سه تا SMS فرستاده:
- اولی: یه جک از این جک های بی ناموسی بود ![]()
- دومی: رضا هستم. خوابم نمیبره! حوصله ام سر رفته، بیداری؟ ![]()
- سومی: نمیدونم امشب چرا اینقدر حالم بده، دلم میخواد با یکی درددل کنم، زنگ بزنم؟![]()
- جواب داداشم این وسط باحالتر بود: مرتیکه … (سانسور) منو با دوست دخترت اشتباه گرفتی، من خودم سیبیلم داداش ![]()
- چهارمین SMS: بلا جلوی من جدی بازی در میاری، اینطوری جواب SMSم رو میدی؟ سیبیلاتو کجا قایم میکنی؟![]()
امروز دیدم SMSهاشون قطع شده بود. توی کالها رفتم دیدم همون شماره ساعت ۱۲ ظهر، به داداشم زنگ زده و کال دیوریشن ۴ ثانیه بود ![]()
زهرا
امروز آخوند مسجد سر نماز یه سری سوال مطرح کرد که جوابشون جایزه داشت البته من جوابا رو بلت بودما ولی روم نمیشد بگم! من سابقه اینم دارم که قبلا از آخوندی هدیه دریافت کرده باشم ![]()
یادمه پارسال که خوابگاه بودم، یه بار سرنماز مغرب آخونده که خیلیم جوون بود بین دو نماز پرسید که آیا کسی از بچه هایی که تغذیه میخونن اینجا حضور داره؟! یه لحظه بیاد اینجا من کارش دارم
منم روم نمیشد جواب بدم و چون هیچکی دستشو بالا نبرد، هم اتاقیای من گیر دادن که من بگم و مریم برگشت گفت: بعله ایشون
(حالا خودشم تغذیه میخوندا) آخونده هم با خوشرویی برگشت گفت: بیا اینجا عزیزم
اوه اوه اوه... اصلا نمیدونستم چجوری از سرجام پاشم! بدتر از همه اینکه هم اتاقیای من همون لحظه به شوخی شروع به پچ پچ کردن که برو کارت داره و زن میخواد و زهرا بختش باز شده و این حرفا...

منم بالاخره پاشدم رفتم در سه متری آخونده وایستادم که برگشت گفت: بیا جلوتر خانومی
اونم من! در مواقعی که دارم ورانداز میشم تقریبا حاضرم بمیرم و از اون صحنه فرار کنم. بالاخره در حالیکه داشتم آب میشدم به وضوح صدای قهقهه مریم رو می شنیدم. سعی کردم یه کم جلوتر برم که دیدم آخونده داره میاد سمت منننن. واااااای... خوشبختانه دیدم دستش رو جلو آورد و توی دستش یه سررسید خیلی شیک و خوشگل بود ![]()
سر رسید و داد به من و بعدش تشکر کرد و گفت که امروز جایی جلسه داشتن و این سررسید رو بهش دادن!! و چون این سررسید مربوط به علم تغذیه بوده، تصمیم گرفته که بده به یکی از بچه های تغذیه که میان سر نماز... وقتی که رفتم نشستم سرجام مطمئنم که یه ۵ کیلویی آب شده بودم که تاااازه اینا حسودیشون شد که سررسیده خوشگله و این حرفا
حالا بماند که چند روز مدام توی اتاق سر به سرم میذاشتن که تو با آخونده مراوده داشتی و واسه همین همیشه میری نماز جماعت و این حررررفا...
زهرا
میگن وقتی دخترها عاشق میشن، یعنی اگه واقعا عاشق بشن، یکی از علائمش اینه که ناخودآگاه سعی می کنن شبیه/مورد پسند معشوقشون بشن. یه طورهایی اکثر خواسته های خودشون رو نادیده میگیرن و جالبه که از این نادیده گرفتن حتی احساس بدی بهشون دست نمیده. مثلا حتما شماهام موردای اینطوری دیدین که مثلا دختر قرتی دانشگاهمون که یه زمانی با نصف پسرهای دانشگاه رابطه داشت، یه دفعه ای عاشق یه پسر بسیجی میشه و متحول میشه و حتی چادر سرش می کنه؟! برعکسشم هست البته… مثل این دختری که میخوام داستانش رو براتون بگم. البته قبلش از آقای پزشکی تشکر می کنم که با ایجاد این وبلاگ، این فرصت رو برای من ایجاد کرد تا بتونم حرفام رو مثل بقیه راحت بزنم...
من و مریم تقریبا از سال اول دانشگاه هم اتاقی بودیم. یادمه ترم دوم سال اول یکی از نفرات اتاقمون فارغ التحصیل شد و یکی دیگه جاش اومد. روز اولی که وارد اتاق شدیم دیدیم کلا ظاهر اتاقمون عوض شده. من اولش فکر کردم اشتباهی وارد پایگاه مقاومت بسیج شدم! کل اتاق ما پر شده بود از عکسهای امام و شهدا. اینکه میگم کل اتاق یعنی حتی دیوار تخت من و مریم و اون یکی هم اتاقیم و… تازه نوار نوحه هم داشت پخش میشد. اینها از اثرات هم اتاقی جدید ما بود. جالب اینجاست که این دختر اصلا عضو بسیج و یا نهاد رهبری در دانشگاه هم نبود در حالیکه پلاک زنجیرش عکس آقا بود.
بگذریم که اوایل چی در اتاق ما گذشت و چه دعواهایی سر نوار گذاشتن و رقصیدن تو اتاق و کلا این موضوعات داشتیم! این دختر به معنای واقعی کلمه یه دختر آکبند بود! شاید باورتون نشه، که حتی تو جمع دخترا و اونم تو سوئیتی که اکثرا با مایو میگشتن هم با حجاب بود، چون معتقد بود که حتی دید زدن بدن یک زن برای یک زن دیگر هم گناهه! ما برای پروژه تابستونی خوابگاه مونده بودیم و من هر وقت لباس پوشیدن اینو میدیدم احساس پختن میکردم. تازه از اون جالبتر دعواهایی بود که با بند زدن و ابرو برداشتن بقیه داشت. چون فکر میکرد دختر تا قبل از ازدواج اصلا نباید به صورت و یا بدنش دست بزنه! حالا من اصلا قصد تمسخر اعتقادش رو ندارم ولی مسئله دعواهای بی پایانش با بقیه اعضای اتاق سر این مسائل بود…

بگذریم یه مدت من و مریم احساس کردیم که این یه خورده عوض شده و به اصطلاح خودمون اصلاح طلب (!) شده بود و صفا سیتی و اینطور. مریم برگشت گفت این حتما دوست پسر گرفته! من عمرا باورم نمیشد! گفتم این اهل هرچیزی ممکنه باشه تا این چیزها! تا اینکه چند شب دیدم نه این واقعا زیاد میره صف تلفن کارتی! حتی دنبال کارت تلفن نامحدود بود! آخه کارت من نامحدود بود (یعنی کلک زده بودیم که هرچقدر تلفن بزنیم، چیزی کم نشه! جالبه که هر وقت ازش میپرسیدیم به کی اینقدر زنگ میزنی میگفت به عموم ! تا اینکه یه شب مریم کرمش گرفته بود گفت بریم صف تلفن گوش کنیم تا عمو رو شناسایی کنیم! از شانس بد ما، اونشب به محض اینکه رفتیم تو صف تلفن که فالگوش وایستیم حراست پیج کرد که خواهرا حجاب رو رعایت کنن از تاسیسات دارن میان! فرصت نبود برگردیم طبقه چهارم، به ناچار من و مریم و یه دختر دیگه ۳ تائیمون پریدیم زیر چادر نماز یکی از دخترا!
عجب صحنه ای شده بود. جالبه که بعد از اون تو طبقه ما معروف شده بود که هرکی میرفت به دوست پسرش زنگ بزنه میگفت فلانی کارتت رو بده برم به عموم بزنگم! بماند آخرش، با پرس و جوهایی فراوان دوست پسر مورد نظر رو شناسایی کردیم! پسره اتفاقا همشهری مریم بود و تو کل پردیس مرکزی معروف بود به عیاشی!! جالب اینجاست که هم اتاقیهای پسره به مریم گفته بودن که این اهل هرچی که دلت بخواد هست! از دختربازیهای بی پایان گرفته تا مشروب و قمار و … آخه این دختره تا این حدش رو باور نمیکرد و چون ما میدونستیم طفلک خیلی ساده است رفتیم براش تحقیق کردیم ولی نه حرف ما رو باور کرد نه هیچی، چون واقعا عاشق پسره شده بود…
خلاصه این دختره چند ترم جلوتر از ما بود و فارغ التحصیل شد… پارسال که به یکی از هم اتاقیهام زنگ زدم گفت شنیدی که فلانی (همین دختر) رفته آمریکا؟ گفتم باورم نمیشه، گفت آخه چند ماه قبل دوست پسره رفته بوده اینم طاقت نیاورده… آخرین خبری که ازش داشتم همین بود..
تا اینکه امروز، از آواتارش معلوم بود که کلا سر و وضعش تغییر کرده. رفتم آلبومش رو دیدم، هرچی فکر کردم که این همون دختره است که من میشناختم باورم نمیشد… یعنی هرچی فکر کردم که این چطور اینقدر تغییر کرده نمیتونستم هضم کنم. نه به اون شوری شوری، نه به این بی نمکی… تنها چیزی که داشتم بهش فکر میکردم اینه که الان مطمئنا هروقت با خودش خلوت میکنه، حالش بد میشه چون از یکطرف از کلی از اعتقاداتش گذشته، از یکطرف پسره رو هم از دست داده (طبق یکی از نوشته های وبلاگش). راستش هم یه جورهایی دلم براش سوخت و هم خیلی دلم براش تنگ شد…
از یه طرفی میدونم اگه الان باهاش ارتباط برقرار کنم، احتمالا خیلی خجالت میکشه با اینکه اصلا برام مهم نیست و الان همه اون بحثها به نظرم بچه بازی میاد!
زهرا
