خوابگاه خیلی مزیتها داره، اون قدر که درست وقتی تموم میشه فقط خوبیهای خوابگاهه که به یادت مونده و بدیهاش رو به دست باد سپردی. اتفاقاتی که برای ما توی خوابگاه میافته در لحظهای که اتفاق میافتند شاید خیلی دردناک باشند ولی الان که مینویسمشون جز شیرینی یه خاطره چیزی ازش نمونده؛ مثل اون روز صبح که با بچههای ترم یک قرار گذاشته بودم با هم بریم به یکی از کتابخانههای سطح شهر. اونا ساعت ۷ صبح من رو از خواب بیدار کردند تا بریم.
تا اون موقع من فکر میکردم اتاق ما فقیرترین اتاق خوابگاهه چون معمولا چیزی داخل یخچالش پیدا نمیشه!
ولی اون روز صبح واقعا گفتم: خوش بحال خودمون.![]()
میدونید اون روز صبح چی دیدم؟![]()
موقعی که آماده شدم، بچهها گفتند: بیا با ما صبحانه بخور تا بریم. منم درخواستشون رو رد نکردم و وارد اتاقشون شدم. به محض ورود دیدم هرکدومشون توی یه کاسهای نون تیلیت کردند و دارند یه چیزی میخورند. به خودم گفتم: ایول بابا اینا چه وضع خوبی دارند صبحی آبگوشت میخورند!!!![]()
همینطور هاج و واج نگاه میکردم که یکیشون گفت: بسم الله. نون چایه!!!! میخوری؟![]()
![]()
![]()

خدای من! بچهها توی یه کاسه چایی ریخته بودند، نون تیلیت کرده بودند توش و داشتند میخوردند. به نظرم زیاد هم براشون دردناک نبود.
ولی برای هماتاقیای من شنیدن این قضیه از زبون من خیلی دردناکتر بود...بازم به اتاق ما با این فقرمون حداقل یکمی پنیر ناقابل توی یخچالمون پیدا میشه که با چای شیرین بخوریم.![]()
مریم ناصحی
امتحانات که به سلامتی داره تموم میشه ولی چه ترمی بود این ترم... شب یکی از سختترین امتحاناتمون طبق معمول باید تا صبح بیدار میموندیم و درس میخوندیم
ولی یکی از بچههای درسخون کلاس و خوابگاه هست که هیچوقت تا صبح بیدار نمیمونه و همون سر شب میخوابه. نه اینکه درسش بد باشه از بس بلده، سر شب میخوابه، ولی این امتحان واقعا سخت بود و ما هم از بس به این بیچاره استرس وارد کردیم گفت با اینکه خوندم ولی من میرم میخوابم و ساعت ۵ بیدارم کنید تا یه دور دیگه بزنم. نزدیکیهای ساعت ۳ بود که من رفتم بخوابم. در رو آروم باز کردم و پاورچینپاورچین داشتم به تختم نزدیک میشدم که دیدم یکی داره بلندبلند حرف میزنه.

گوش کردم دیدم بعله فاطمه بود که از استرس امتحان داشت توی خواب حرف میزد. نزدیکش رفتم. وای چقدر ترسیدم!
مثل یه مرده بود که چشماش رو بسته بود و داشت حرف میزد. تازه چی میگفت؟!... گفتم فاطمه بلندشو داری تو خواب حرف میزنی، فاطمه گفت: منم مثل شما شدم. گفتم مگه چه طوری شدی؟ گفت این درس رو معرفی با استاد بر میدارم. دیگه از خنده ترکیده بودم!
نور گوشی رو انداختم روی صورتش که دیگه از خواب بیدار شد. گفت با تو داشتم حرف میزدم؟! گفتم نه! با خودت بودی ولی حتما این درس رو معرفی با استاد بردار که انگار حالت برای امتحان فردا اصلا خوب نیست؟ مریم دختر تخت بالایی از سر و صدامون بیدار شد و رفت بیرون. منم از خوابیدن منصرف شدم و رفتم یه گشتی بیرون زدم و آب خوردم.
وقتی برگشتم دیدم مریم داره نماز میخونه! گفتم خدایا عجب دختری تو دل شب! نماز!
همزمان با مریم رفتیم روی تخت بخوابیم که مریم به حرف اومد و ازم ساعت رو پرسید: گفتم نزدیکیهای سه و نیمه... مریم گفت: پس چرا من الان نماز خوندم؟؟؟
با چشمای گرد گفتم نمیدونم به خدا امشب همه جنی شدند. بخوابم تا اتفاق دیگهای نیفتاده... اینم از استرس امتحانات بود دیگه...
مریم ناصحی
همین پریشب بود که ما ساعت ۱۲با چند تن از دوستان روی زمین خوابیدیم و بقیهی بچهها هم روی تختهایشان. چندی از خواب نازنین ما گذشته بود که من با صدای جیغ و فریاد بچههای بغلی از خواب بیدار شدم.
لای در باز بود. بنابراین من اخمهایم را در هم کردم و با عصبانیت در را به هم کوبیدم و گفتم: به نظرم ما خواب بودیم...
دوباره خوابیدم. برایم جالب بود که در تمام این لحظات هیچکدام از بچهها از خواب بیدار نشده بودند و حتی تکانی هم نخورده بودند که من به زنده بودنشان امیدوار شوم.![]()
خلاصه خبری از آرام شدن اتاق بغلی نبود.باز با عصبانیت پتو و بالشتم را به دوش انداختم تا به خیالم بروم یک دعوای حسابی با اتاق بغلی انجام دهم.تا گام به بیرون گذاشتم دیدم همه ی بچه ها ی اتاق های دیگر در اتاق بغلی جمع شده اند.تا من را دیدند داد زدند که مریم بیا...

با چشم های خواب آلود یک موجود زشت و سیاه دیدم که روی تخت های بچه ها قدم می زد.خدایا این دیگر چه بود.چه شاخک های بلندی !! خلاصه یک دمپایی به دستم دادند و به بهانه ی اینکه سوسکه از اتاق شما داخل اتاق ما آمده گفتند که تو بکشش.....![]()
![]()
![]()
ما هم چند دمپایی ناقابل نوش جانش کردیم تا درس عبرتی شود برای دیگر سوسک ها...
حالا نوبت من بود شاخکش را گرفتم و تا می توانستم بچه های ترسو را ترساندم. و جالبی قضیه اینجا بود که بچه های اتاق ما هنوز از خواب بیدار نشده بودند....![]()
![]()
مریم ناصحی
بدجوری نقطه ضعف داده بودم دستش! ولی آخه حرف زور میزد و من باید از اصفهانیبودن خودم و صدالبته خسیس نبودن حداقل خودم دفاع میکردم.
بعد از عید شد و ما برگشتیم. با یه جعبه گز اعلا. از ترسمون هم بهترین نوع گز رو آوردیم تا دیگه نتونه هیچ اعتراضی بکنه. اونم نامردی نکرد گفت: آفرین ناصحی اصفهانی خسیس نشون دادی که خسیس نیستی!!!! من رو بگو تا چند روز ذوق کرده بودم که تونستم مهموننوازی و خسیسنبودن اصفهانیها رو با کوچکترین کاری، حداقل بین بچههای کلاس ثابت کنم.
جدا از این حرفها که مقدمهچینی بود و همهی این حرفها رو زدم که بگم بیاید از این به بعد به هر نحوی که شده احترام بذاریم به فرهنگ و عقاید و لهجه و خلاصه همهی ابعاد وجودی یک شخص!

یادمه چند سال پیش توی یکی از برنامههای رادیو یه فرهنگسازی قشنگی رو شروع کرده بودند مبنی بر اینکه به جای اینکه توی لطیفهها و جکها و شوخیهامون بگیم "یه ترکه، یه لره، یه رشتی، یه اصفهانی و یه... این کارو کرد اون کارو کرد" بگیم غضنفر، حسنی، بگیم فلانی یا کلا یه شخصیت مجازی رو در نظر بگیریم؛ بهجای اینکه توهین کنیم به قومیت و ملیت گروه خاصی از مردم. این خیلی خوب بود ولی متاسفانه نمیدونم چی شد که هنوزم که هنوزه کارهای اشتباهمون رو انجام میدیم. منم از همون کسایی بودم که زیاد برام مهم نبود که توی لطیفههام و شوخیهام بگم "یه رشتی یه ترکه یا لره این کار رو کرد" اما از وقتی دانشجو شدم میبینم چه کار اشتباهی میکردم، چون همونطور که من دوست ندارم کسی بگه "یه روز یه اصفهانی این کار رو کرد یا اون کارو کرد!" دیگران هم دوست ندارند به فرهنگ و قومیتشون توهین بشه.
پس بیایم از این به بعد دیگه توی شوخیهامون کسی رو مسخره نکنیم. چون باعث ناراحتی و کدورت میشه. همین خود من میدونید چرا این مطلب رو نوشتم؟ چون چند وقتیه دوستام هر چیزی رو میخورم میگن: اصفهانی معدت تعجب نکرد؟؟؟ (طبق لطیفهی بیمزهی: یه روز یه اصفهانی موز میخوره معدش تعجب می کنه!)![]()
مریم ناصحی
بعضی وقتا از دست اطرافیانم خیلی ناراحت میشم!
(به همین شدت) می گید چرا؟ براتون می گم: چند ماه پیش موقع انتخاب رشته، یکی از شهرها رو در الویت رشته هام نوشته بودم. اون شهر مسافت زیادی تا اصفهان داشت. تصمیمم رو گرفته بودم که اگه اونجا قبول شدم حتما برم. می خواستم درس بخونم و اگه هدف من نوک قله ی کوهی باشه برای به دست آوردنش تلاش می کنم. ولی نمی دونم چرا اطرافیان به محض اینکه شنیدن من اون شهر رو در لیست انتخاب رشته هام نوشتم، به جای دلداری دادن، مدام این جملات رو تکرار می کردن:
- پس چرا این قدر دور انتخاب رشته می کنی؟ نکنه اگه قبول شدی می خوای بری؟ اونجا زیاد زلزله می شه! ![]()
- اومدم به مامانت بگم اگه اونجا رو قبول شدی نزاره تو بری! ![]()
تو که آشپزی بلد نیستی!؟ ![]()
- اگه قبول بشی بابات میذاره بری؟ چه دل و جرأتی داره؟ نمی ترسه بین این همه معتاد و قاچاقچی؟
- بابای من چند وقتی برای کاری رفته بود اونجا، وقتی برگشت گفت که دیگه حاضر نیست اسم این شهر رو بیاره!
- پسر فلان فامیلمون سربازی افتاده بود اونجا، می گفت: هروقت توی خیابونای این شهر قدم می زدی دست فروش ها به طرفت حمله می کردند که چی می خوای؟ یعنی مواد مخدر از کدوم نوع می خوای؟
خب شنیدید اون روزها چه دلداری های امیدوار کننده ایی به جای تبریکات فراوانشان نثارم کردند؟
در حالی که من هنوز اون شهر رو قبول نشده بودم و فقط در لیست انتخاب رشته هام، در اولویت قرارش داده بودم. چرا ما عادت کردیم که همه جا و در مورد همه چیز آیه ی یأس بخونیم؟ چرا با حرف هامون که می شه خیلی قشنگ تر و امیدوارکننده تر باشه یکی رو از هدفش دلزده می کنیم؟ تا حالا به این قضیه فکر کرده بودیم؟ اما دراین بین کسایی هم هستند که کلا فرهنگ اینو ندارند که توی دل آدمی رو خالی کنند:

یکیشون همین مدیر وبلاگ تغذیه ی پاتوق، به من گفت: هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد!
یا مثلا استاد کلاس طراحی ام
، اون گفت: می دونی راه دور چقدر مزیت داره؟ چقدر تجارب زیبا؟ چقدر چیزهای خوب یاد می گیری؟ اونجا صبور می شی؟ قناعت رو یاد می گیری؟ آشپز ماهری می شی؟ یاد می گیری باید با هم اطاقیات تفاهم داشه باشی!
و خیلی چیزهای دیگه! بعد هم گفت: هیچ جای ایران شهری نداره که مطلقا بد یا مطلقا خوب باشه، این به خودت بستگی داره که چه جوری باشی. معلم برنامه نویسی ام
هم گفت: همین که قبول شدی از همه چیز مهمتره! و به جای اینکه بگه شنیدم این شهر فلانه و فلانه! گفت: شنیدم این شهر دانشگاه خوبی داره!
در این بین جواب یک دوست آشنا
بیشتر از همه منو خوشحال کرد و من وقتی این جواب رو شنیدم با خودم فکر کردم که چقدر رفتار و گفتار اطرافیانم می تونه با هم متفاوت باشه.و چقدر فرق می کنه که نظرت را چگونه بیان کنی، این دوست آشنا با این که با رفتن من مخالف بوداما این طوری مخالفتش رو ابراز کرد: در مورد شهری که در لیست رشته ها می خوای انتخاب کنی تحقیق کن. تمام جوانب رو بسنج و خوب و بد قضیه رو بدون اینکه احساساتی بشی در نظر بگیر. من شنیدم اون شهری رو که انتخاب کردی شهر زیاد خوبی نیست. مخصوصأ برای امنیت یک دختر دانشجو! ولی با تمام این حرف ها باز هم انتخاب با توست! بهتره که شهرهایی بهتری رو انتخاب کنی تا بعداً پشیمون نشی.
چه خوبه که طرفمون رو با حرف هامون ناراحت و دلزده نکنیم. و بدونیم که چطوری می تونیم مخالفت یا موافقتمون رو در مورد چیزی به نحو احسن بیان کنیم. من که باید اعتراف کنم از این مهارت ها ندارم. و خیلی شده که خودم با حرف هام کسی رو برنجونم.
مریم ناصحی
امسال محرم اعصابم از بابت مجالس روضه ایی که برای این ایام ترتیب داده شده بود خیلی خرد شد.
تقریبا هرشب دهه ی اول محرم را به حسینه های مختلفی سر زدم تا بلکه بتوانم به آن چیزی که می خواستم برسم. متأسفانه نمی دانم چرا روحانی ها و مداحان ما نمی خواهند باور کنند که نسل جامعه ی ما یک نسل جوان است و زیر بارهر حرفی نمی روند.این حرفها برای هر قشری زده می شود.پیر، جوان ، نوجوان و... پای منبر یک روحانی بودم و جالبی قضیه این بود که او داشت درباره ی همین موضوع حرف می زد. در میان حرفهایش صحبت های یک مداح دیگر را تفسیر می کرد و می گفت: مداح برای اینکه اشک مردم را بیشتر درآورد می گفته امام حسین 10روز است که آب نخورده است و ...

بعد خودش اضافه کرد که این طور نبوده و امام حسین اصلأ از روز دوم وارد کربلا شده است.و اضافه کرد که فقط روز عاشورا آب نبوده ( آمد ابرویش را درست کند زد چشمش را کور کرد)
شبی دیگر در حسینیه ایی حاج آقایی بود که به سوالات مردم جواب می داد.به این صورت که مردم روی کاغذهایی سوالات اعتقادی خود را می نوشتند و حاج آقا جواب می داد. و امان از آن حاج آقا که همه چیز می گفت غیر از جواب!!! آن قدر می پیچاند که سوالت یادت می رفت.در وسط سوال هم تا می توانست حکایت و داستان تعریف می کرد. برای مثال یکی سوال کرده بود که چرا هابیل و قابیل با خواهران خود ازدواج کردند و آیا اصلا چنین چیزی بوده است یا نه؟ حاج آقا جواب دارد که: بعضی ها هم یک سوالاتی می پرسند که دانستن یا ندانستنش برایشان فرقی ندارد. آخر به ما چه که چرا هابیل یا قابیل با خواهرانشان ازدواج کردند.
یک روز دیگر هم بعداز ظهر به حسینیه ایی رفتم و هرچه تمرکز کردم بفهمم که حاج آقا چه می گوید نشد که نشد. حاج آقا خودش را استاد حوزه و ما را شاگردان حوزه فرض کرده بود.از بس فلسفه در هم می بافت!!!
البته اینها که گفته شد به این معنی نیست که همه ی این روحانیون و مداحان این گونه اند.در این میان جای تشکر است از صدا و سیما که امسال در بحث فلسفه ی عاشورا واقعا گل کاشت. من واقعا به شخصه شاهد این بودم که صدا و سیما رویکرد جدیدی نسبت به این موضوع داشت.
به امید اینکه پشت تک تک حرفهای مداحان و روحانیون یک دنیا فکر باشد.کاش این جمله را مد نظر می گرفتند که جوان امروز هر حرفی را به راحتی نمی پذیرد... در پایان شهادت امام زین العابدین، حضرت سجاد (ع) رو تسلیت عرض می کنم.
مریم ناصحی
با برداشتن یارانه ها من و خانواده ام سعی کردیم با میز گردی که تشکیل دادیم کمک کنیم به اقتصاد کشور...
یعنی تا می توانیم صرفه جویی کنیم (تا می توانیم...)
شرح برنامه ریزی ما به این شرح است: وضو گرفتن در هنگام نماز با کمترین مقدار آب صورت بگیرد.برای مثال همه به من جبهه گرفتند که تو مریم؟! دیگر حق نداری صورتت را با دو مشت آب بشویی! همان یک مشت کافیست!
در ضمن همه تعهد دادیم که در هنگام مسح کشیدن یادمان باشد که شیر را ببندیم.
پدرم می گفت: این طرح زیاد هم بد نیست. صبحانه و ناهار و شام را که کمتر بخوریم همگی قلمی و مانکن می شویم. فقط تو مریم!! ممکن است از قلمی بودن بیش از حد بمیری!
در این میان زنگ در خانمان به صدا درآمد و این فکر در ذهن ما جرقه زد که چرا زنگ دوست عزیز! از این به بعد زنگ را (برای صرفه جویی در مصرف برق) قطع می کنیم. هرکس ما را خواست از دست مبارکش استفاده کند و در بزند!

حمام رفتن بیش از یک ربع هم تعطیل شد
حتی قرار شد برویم حمام عمومی! چون آن وقت می دانیم که فقط پول آب را می دهیم.
قرار شد کرسی بگزاریم و بخاری ها را خاموش کنیم. در خانه هم با یاد اسکیموها مثل آنها لباس بپوشیم!
با ماشین هم دیگر بیرون نمی رویم.فقط با خط111 (یعنی پیاده)
حتی اتوبوس هم نه! به خاطر پول بلیط! غذا هم روی آتش می پزیم.(مثل قدیم) پدر هم تعهد داد که دیگر شب موقع خواب رادیو را روشن نکند(خوابش نمی برد، که نبرد)
شوخی که نیست بازی با ذخیره های ملی است...![]()
![]()
شما چی فکر می کنید؟
مریم ناصحی
