تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

می‌خواهم از دیوار هنجارهای دست‌وپاگیر سرم را بالا ببرم و بلند فریاد بزنم که آن سوی این حصارهای به‌ظاهر برّنده چیست؟ بیابانی که آن سویش را آسمان غروب پوشانده است؟ باغی که ستون گل‌ها و درختانش در صف بی‌انتهایی ایستاده‌اند؟ یا هیچ، و فقط هیچ؟ روزها بر کنار این دیوار بلند می‌ایستم، به بلندترین نقطه‌ی این خارها می‌نگرم، آهی سراسر وجودم را فرا می‌گیرد، سرم را به دیوار می‌گذارم. ساعت‌ها همین طور می‌گذرد و روزها اینگونه طی می‌شود...

عبور 

باران که می‌بارد، نزدیک غروب، قطره‌های قرمز را در تیزترین خنجرهای بالای این دیوار می‌بینم که ناگهان رها می‌شود و بر روی کفش‌هایم می‌غلطد. فریاد می‌زنم، کسی صدایم را نمی‌شنود. می‌دوم، با تمام سرعت می‌دوم، می‌دوم به سمت اتاق و خودم را محکم به روی تخت می‌اندازم و بالش را با تمام توانم گاز می‌گیرم. دندان‌هایم نزدیک است بشکند که از خواب می‌پرم. پتو را به زیر تخت پرتاب می‌کنم. گرمای اتاق طاقت‌فرساست. از پنجره بیرون را می‌نگرم. در نور مهتاب قطره‌های باران را می‌بینم که محکم به زمین می‌خورد. می‌ترسم و بیشتر می‌ترسم. به سرعت به سمت در می‌دوم. کفش‌هایم را به سختی می‌یابم. خیس شده‌اند. لکه‌های قرمز؟ کفش‌ها را رها می‌کنم، به اتاقم برمی‌گردم. پتو را به دورم می‌پیچم و فشار می‌دهم. به خارهای دیوار می‌اندیشم؛ ولی عبور، ویژگی من است. باید بگذرم. پشت دیوارها مرا صدا می‌زنند. من می‌شنوم. باید بشنوم...

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط 



سلام بچه ها! خوبین؟ :)

می‌خوام همین‌جا، از این تریبون(!) رسما ازتون دعوت کنم در صورتی که تمایل به همکاری با نشریه‌ی کمیته تحقیقات دانشکده تغذیه و علوم غذایی(نشریه افق) رو دارید که افتخار مدیر مسئولیش رو دارم، با ما تماس حاصل کنید!

این ایمیل من هست simin_navabakhsh@yahoo.com و روزهای سه‌شنبه هم ۱۲ تا ۲ در دفتر کمیته هستم، منتظرتون هستیم. راستی! سوالات، انتقادات و پیشنهادات‌تونم از همین الان که تقریبا نقطه‌ی صفر هستیم پذیراییم.

فراخوان نشریه افق

به امید دیدار!

سیمین نوابخش




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط سیمین نوابخش



زورق اندیشه ام را آرام آرام از ساحل سکوت میگذرانم و بر روی امواج رویا ها در حالی که از مرز دنیا میگذرد با قلبی لرزان از ترس، به سوی تو سوق میدهم . تصاویر غبار آلود گذشته را در هاله ای از ابهام از ذهن گذرانده و بی گدار بر تصویر روشنی بخش حضور سبز تو مکث میکنم، من که سالهای دراز دلواپسی ام را بر شانه های پر عطر اقاقی تو گریستم و دلهره هایم را در فشار آغوش پر احساست فراموش کردم.

سلام جاودانه ما بر افق بی شائبه ی نگاهت که هر روز در پهنای درخشان آسمان با دعایت برایمان آینده ای زیبا ساختی.

سلام بر تو مادر که جانانه جام بلای روزگار را نوشیدی و مست از عشق به کودکت ، پلی ساختی برای عبور از دریای متلاطم روزهای زندگیمان ، برای عبور از دره های عمیق شب های بی کسی مان.

سلام بر تو مادر که خنده ات چلچراغ محبت، وجودت شمع سوخته ی عطوفت و سوی دیدگانت فانوس شفقت زندگیمان است.

سلام جاودانه ای بر تو که وارث پاکدامنی مریم، میراث دار شجاعت آسیه و تکه ای از بزرگواری خدیجه و البته گواهی بر بوستان آیین آسمانی فاطمه ای.

مادرم اگر امروز شکوفه ی وجودمان خود را، باغرور، زیبا و توانمند می داند بدین سبب است که روزی در فضای آغوش باغچه ای رشد کرده که تو در شاهرگش ریشه دوانیده ای، باغچه ای که صدای آب، با صدای سکوت گریه هایت در آن جاریست. باغچه ای که در گلوی فواره ی زمانش تو با نفس های بی دریغت دمیده ای.

اما هنوزم به یاد گذشته ، دل زده و خسته از توفان سهمگین دریای روزگار به آغوش گرم تو پناه می آورم تا در ساحل روح بی نیاز تو آرامش را جست و جو کنم. به یقین میدانم تنها، روشنی آینه ی حضورت، مرکب چموش زندگیمان را آرام می سازد.

در فرهنگ لغات قرون به دنبال واژه ای میگردم که بتواند تصویرکش تقدس تو باشد:

تو دفتر رنج های نا مکتوب، تو قافیه ی دلتنگی زندگی، تو نگاهی به وسعت خورشید، تو کتاب همیشه گشوده ی ایثار، تو لحظه ای به قدمت تاریخ و تو...

اما فرجام ناامید از تمام واژه ها به تو میرسم «مادر»! کلمه ی مقدسی که بوی عطر مهراگین عاطفه از آن به مشام میرسد و گرمی و صفا از آن احساس میشود.

و امروز با زمزمه ی باران، با فریاد باد، و با غرش رعد طلسم بغض را میشکنم و از ژرفای زمان میگذرم تا با صدایی کودکانه سرشار از صداقت بگویم: مادرم دوستت دارم

هرچند روز تقویمی بزرگداشت تو گذشت اما هر روز برایمان روز گرامیداشت مقام توست مادر.  تا بدین سبب قدردانیمان را در گلبرگ دستان نازنین تو قرار دهیم و زیباترین ستاره ی سپاس را به پاس پاسداری بیکرانت از ما، در آسمان پر مهرت بگذاریم.

فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار همیشه مبارک.

هاله هاشمی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط 



سه لینک اول: فایل‌های ویدیویی گرفته شده از جشن

حجم فایل: ۱۲۴مگابایت/فرمت فایل: rar

برای دانلود کلیک کنید

حجم فایل: ۳۵.۹مگابایت/فرمت فایل: rar

برای دانلود کلیک کنید

حجم فایل: ۵۲.۸مگابایت/فرمت فایل: rar

برای دانلود کلیک کنید


لینک دوم: مجموعه ۵۸ عکس گرفته شده از جشن

حجم فایل: ۷.۸مگابایت/فرمت فایل: rar

برای دانلود کلیک کنید

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط محمد حاجیان



سلام به همه تغذیه‌ای‌های دانشکده تغذیه و علوم غذایی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان! همونطوری که اطلاع دارید، اخیرن جناب آقای دکتر اسماعیل زاده به عنوان اولین رئیس دانشکده تغذیه و علوم غذایی انتخاب شدن. هممون هم میدونیم کسایی مثل دکتر اسماعیل‌ زاده در هر موقعیتی که باشن، با تلاش بی‌وقفه و طرز فکرشون حماسه می‌آفرینن. از اونجایی که ایشون، یه سیستم مدیریتی جدید و مدرنی را قصد دارن پیاده کنن، می‌خوایم تو ایجاد این تحول بزرگ شریک بشیم و در حد توانمون به ایشون کمک کنیم. اولین اقدام‌شون هم یه سری تغییرات اساسی در وبسایت دانشکده تغذیه و علوم غذایی هست. ایشون از تمام دانشجویان درخواست کردن که ایده‌ها و نظراتشون را در این رابطه اعلام کنن. دوستان میتونن از وبسایت دانشکده‌های تغذیه سراسر دنیا هم برای الگوگیری استفاده کنن و ایده‌هاشون را از طریق نظرات همین پست و یا ایمیل بنده اعلام کنن.

دانشکده تغذیه

منتظر ایده‌های خلاق شما هستیم...

به امید دانشکده‌ای نمونه در دانشگاه

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط 



عکس دو هفته گذشته : جناب آقای محسن اخوان

.......................

تصویر این هفته:

کودکی در اوج بهار زندگی

ترم ۵ تغذیه




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط 



تا حالا با اینجور آدما برخورد داشتین؟؟!!

آدمایی که وقتی یه جایی، یه گوشه‌ای از کارشون به مشکل برخورد، میان سراغت و میشن رفیق شفیقت، میشن همدم تنهاییت و سنگ صبورت، اما وقتی تو نیاز به یاریشون پیدا میکنی میشن یه آشنای غریبه! یه آشنای قدیمی که فقط شرمندگی ازش برمیاد!

آدمایی که فکر می‌کردین توی مشکلات سخت زندگی میشه روشون حساب باز کرد، ولی روزش که برسه متوجه بشین از هزار غریبه غریبه ترن!

آدمایی که در لفظ و واژه دوستت دارن! نه به خاطر خودت، نه به خاطر خوبیهات! به خاطر موقعیتت! به خاطر اینکه توی لیست ذخیره‌هاشون باشی که اگه یه روزی، محتاجت شدن کارشون سریع راه بیفته!

کاش آدما مثل قبل بودن! با همون صداقت و سادگی گذشته! آدمایی که رابطشون رو حساب محبت و معرفت بود نه منفعت!

چقدر ارزشمند میتونه باشه؛ وقتی از طرف یکی از دوستان دوران مدرسه که مدتهاست اونو ندیدی هر از چند گاهی یه پیام به دستت برسه که محتواش فقط عشق و محبته... اونم یه محبت بدون توقع... یه محبتی که تنها بهانش یه خاطره‌س... یه خاطره‌ی روشن از زمانی باهم بودن...

 دوستی

اما این روزا اکثر دوستی‌ها رنگ عوض کرده، دیگه رنگ صفا و صداقت نداره؛ بوی دروغ و ریا به خودش گرفته! این روزا آدما انقدر غرق خودشونن که برای منافع شخصی با دیگران حساب دوستی باز میکنن! پشتیبان ثابت قدم کسی میشن که قراره یه روزی کارشونو راه بندازه!

این روزا دوست واقعی کم پیدا میشه. خیلی از دوستی‌ها فقط یه تظاهره! تا اینجا که همدیگه رو آسون میفروشیم؛ آسون به هم دروغ میگیم؛ و آسون‌تر دل میشکونیم و انگار نه انگار...

این روزا...

            سلامی اگر هست؛ از روی رسم و عادته؛ نه محبت

            محبتی اگر هست؛ از روی سیاسته؛ نه صداقت

            صداقتی اگر هست ........ واقعاً هنوز هست؟؟

فرشته وحیدیان




نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط فرشته وحیدیان



به ادامه مطلب مراجعه نمایید



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط 



 سوال نظرسنجی شماره ۱۹: به نظر شما هیجان انگیزترین روز سال چه روزی است؟

نتیجه نظرسنجی شماره 19 

در طول یک سال، همیشه روزهایی وجود دارد که هیجان رسیدن به آن، ما را از روزها قبل چشم انتظار نگه می‌دارد و تا رسیدن به آن روز و آن لحظه، شیرین‌ترین خاطره‌ها را برایمان به جای می‌گذارد. در اینکه هیجان انگیزترین روز سال برای هرکس جنبه فردی زیادی دربرمی‌گیرد شکی نیست. روز تولد، سال‌روز ازدواج و... از این موارد است. ولی در این نظرسنجی هدف، تعیین روزی عمومی بود که بیشترین تأثیر مثبت را بر احساسات و عواطف ما می‌گذارد. از مجموع ۸۳ نفری که در این نظرسنجی شرکت نمودند، ۲۵ نفر روز «نیمه شعبان» را انتخاب نموده‌اند و این روز با اختصاص بیشترین آرا به عنوان هیجان‌ انگیزترین روز سال شناخته می‌شود. «اولین روز سال» با ۲۵ درصد آرا(۲۱ نفر)، در درجه دوم قرار دارد. «چهارشنبه آخر سال» نیز میزان قابل توجهی را به خود اختصاص داده و در رتبه سوم قرار گرفته است. در مراحل بعد به ترتیب «اولین روز مهرماه»، «اولین روز تعطیلات تابستان» و گزینه «سایر موارد» قرار دارند. «اولین روز ماه رمضان» و «عید سعید فطر» نیز به یک میزان رأی آورده‌اند. و «روز دانشجو» و «بیست و دوم بهمن ماه» نسبت به سایر روزها هیچگونه هیجانی را ایجاد نکرده‌اند!

پسانوشت: از تمام کسانی که در این نظرسنجی شرکت کردند و صادقانه نظر خود را اعلام نمودند، صمیمانه تشکر میکنم.




نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط 



برگرفته از کتاب «فاطمه، فاطمه است»

 فاطمه فاطمه است

امروزه در جوامعی که می‌خواهند ادعای فرهنگ و دموکراسی کنند، در تلاش‌اند تا «زن» را - به عنوان نماد استیفای دموکراسی – از آزاداترین زندگی‌ها برخوردار سازند و در این راه از هیچ شیوه‌ای فروگذار نیستند. و شاید یکی از مهمترین دلایل اینچنین برخوردهایی، واکنشی است که ادیان ناکامل و بعضن تحریف‌شده آنها در ایشان ایجاد نموده است. اما در اسلام، زن از نظر شخصیت و حقوق به قدری مستقل است که حتی برای شیردادن فرزندش می‌تواند از شوهر مطالبه مزد کند و می‌تواند بی‌دخالت شوهر تجارت کند و استقلال اقتصادی دارد. پیغمبر هر روز، بی‌استثنا جز ایام سفر سراغ فاطمه را می‌گرفت و بر او سلام می‌گفت. تاریخ از رفتار محمد(ص) با دختر کوچکش فاطمه در شگفت است و از نوع سخن گفتنش با او و ستایش‌های غیرعادی‌اش از او. چنین رفتاری در چنان محیطی که تحجر چتر خود را سالیان دراز مستقر ساخته بود، یک ضربه‌ انقلابی بر خانواده‌ها و روابط غیرانسانی محیط بوده است: «پیغمبر اسلام دست فاطمه را می‌بوسد». پیغمبر، نه تنها به نشانه محبت پدری، بل‌که همچون یک «وظیفه»، «یک مأموریت خطیر»، از فاطمه تجلیل می‌کند.

و این ام ابیها(مادر پدرش)، که در کنار پدر قهرمان و تنهایش از او پرستاری می‌کند و سیزده سال سختی و مبارزه و حصار و شکنجه مکه را پا به پای پدرش تحمل می‌کند، با ورود عایشه به زندگی پیامبر، جانیشین مادرش خدیجه و خودش را برای پدر در او می‌یابد. و اکنون لحظه تاریخی برای علی فرا می‌رسد. علی که تاکنون فاطمه را می‌دید که خود را وقف پیغمبر کرده است، خود را مادر پدرش می‌داند و همه‌کاره اوست. گویی نمی‌توان از پدر جدایش کرد، چگونه علی می‌تواند او را از این خانه ببرد؟ علی خود در این احساس زهرا با او شریک است. اکنون با مظلومیت و شرم‌گینی نام فاطمه را می‌برد و پیغمبر که می‌داند علی سالهای عمرش را در کنار او و برای رسالتش مبارزه کرده و اکنون دست خالی‌ست، به زرهی که در جنگ بدر خودش به علی داده اکتفا می‌کند و این می‌شود مهریه دخترش. صورت جهیزیه‌اش هم یک آسیاب و یک کاسه و یک قالی می‌شود. پیغمبر اصحابش را فرا میخواند و بعد از خطبه عقد ظرف‌های خدما را می‌آورند و این می‌شود جشن عروسی.

اما فاطمه، فاطمه است. نه چون دختر محبوب‌ترین و والاترین آفریده خداست: «فاطمه کار کن، که فردا هیچ‌کاری برای تو نمی‌توانم کرد». این شیوه رفتار سخت‌گیرانه پیغمبر برای چیست؟ فاطمه باید خودش فاطمه شود. دختر محمدبودن آنجا به کارش نمی‌آید. و شفاعت یعنی این، نه تقلب در امتحان، پارتی بازی و قوم و خویش یابی. می‌بینید چه فاصله‌ای است میان این اسلام با اسلامی که می‌گوید: «یک قطره اشک بر حسین آتش دوزخ را خاموش می‌کند...» و مضحک‌تر از آن، این گفته وحشتناک خداوند است که: «دوست‌دار علی در بهشت است ولو مرا عصیان کند؛ و دشمن علی در دوزخ است ولو مرا اطاعت نماید» و فاطمه این را می‌داند. این گونه شفاعت که اساس حساب و کتابها را به هم می‌ریزد، سنت بت‌پرستی جاهلی است. اشک هیچ اثر شیمیایی بر روی گناهان آدمی نخواهد داشت، اگر بر شعور و شناخت و سرشت او اثر نکند!

چرا از میان همه اصحاب پیامبر، همه خویشاوندان نزدیکش و حتی همه دخترانش، تنها خانه فاطمه باید در مسجد باشد و دیوار به دیوار خانه او؟ آنچنان که گویی یک خانه است و یک خانه بود. خانه محمد، خانه فاطمه است. خانواده محمد یعنی خانواده‌ای که در آن، علی پدر است و فاطمه مادر و حسین پسر و بالاخره زینب دختر! تقدیر خواسته بود که دو پسرش، قاسم و طاهر نمانند زیرا پسران پیامبر باید از فاطمه می‌بودند. ادامه نسل پیامبر می‌بایست در انحصار دخترش باشد: فاطمه، فاطمه باشد.

پیغمبر مُرد، علی خانه‌نشین شد، میراث فاطمه، که تنها منبع زندگی او و همسر و فرزندانش بود مصادره شد و قدرت به دست ابوبکر و عمر افتاد. اما فاطمه از پا ننشست. در زیر کوهی از اندوه که بر جان عزادارش حس می‌کرد، مبارزه با خلافتی را که غصب می‌دانست و خلیفه‌ای را که ناشایست می‌شمرد، ادامه داد. برای بازپس گرفتن مزرعه فدک از تلاش باز نایستاد. فدک مزرعه کوچکی است و اگر بزرگ هم بود برای فاطمه کوچکتر از آن بود که بر سر آن به کشمکش بپردازد. اما فدک به عنوان نشانه‌ای از غصب و زور رژیم تازه برایش اهمیت یافته بود. فدک برای فاطمه مسأله سیاسی شده بود و وسیله مبارزه، و پافشاری فاطمه از این رو بود، نه به خاطر ارزش اقتصادی آن. فاطمه دیگر به بازگرداندن قدرت چندان امیدی ندارد اما استقرار قدرت، فاطمه را از مسوولیت مبارزه مبرا نمی‌سازد. اگر باطل را نمی‌توان ساقط کرد، می‌توان رسوا ساخت. اگر حق را نمی‌توان استقرار بخشید، می‌توان اثبات کرد، طرح نمود، و به زمان شناساند، زنده نگاه داشت...

و اکنون فاطمه تن به مرگ می‌دهد. احساس می‌کند که بیش از آنچه در تصور آید تنهاست. احساس کرد که چهره‌های آشنایی که سال‌ها در پیرامون پدرش بودند و همه‌جا با او هم‌گام و همراه، با وی سخت بیگانه شده‌اند. شخصیت ابوبکر و خشونت عمر و شمشیر خالد و نبوغ عمروعاص، ناگهان حصاری بلند گراگرد مدینه کشیده است و توده را در میان گرفته است. و خانه‌ی فاطمه از حصار بیرون مانده، صدای فاطمه به کسی نمی‌رسد. همیشه مبارزه در جبهه داخل سخت‌تر و بی‌چاره‌کننده‌تر است از جبهه‌ای که دشمن خارج در مقابل دارد. ابوبکر، نخستین کسی که بیرون از خانواده پیغمبر، به او گروید...عمر، چهلمین کسی که در مخفی‌گاه پیغمبر به اسلام گروید...شعار؟ نه بت‌پرستی و شرک، که استقرار توحید و گسترش اسلام و جمع و ترویج قرآن و پارسایی و تحقیر زراندوزی و خدمت‌گزاری خلق و رضاءالله و اجرای حدود و احکام شارع، و از همه جالب‌تر، حفظ وحدت و اتحاد مسلمین.

وقتی زور جامه‌ی تقوا می‌پوشید، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می‌آید. فاطمه احساس کرد که در برابر این فاجعه‌ای که آغاز شده، دیگر کاری نمی‌تواند کرد. فاطمه هر چه در توان داشت، کوشید تا نخستین خشت این بنا را کج نگذارد، نتوانست. دلش در برابر سکوت علی، سنگ! سکوتی که بر هر دلی که احساس کند و علی را بفهمد و زمانه را بشناسد، همچون صاعقه می‌زند و می‌سوزاند. خودخواهی چه سخت و بی‌رحم است، به خصوص اگر با مصلحت مسلح باشد و خود را با عقیده، بتواند توجیه کند.

و فاطمه به زانو درآمد. نه تنها تلاش، که تحمل نیز برایش محال است. ماندن بار سنگینی است که دوش‌های خسته و ناتوان فاطمه را یارای کشیدن آن نیست. و ناگهان پلک‌هایش را فروبست. شمعی از آتش و رنج، در خانه علی خاموش شد. و علی تنها ماند...

به راستی فاطمه شدن آسان نیست. او مسوولیت خطیری در تاریخ آزادی و جهاد و انسانیت دارد. او حلقه‌ی واسطه‌ای است که تسلسل ابراهیم تا محمد را به حسین و تا منجی انتقام‌جوی نجات‌بخش انتهای تاریخ می‌پیوندد. واسطه العقد نبوت و امامت!

فاطمه اینچنین زیست و اینچنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد.

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط 



چشمانت را ببند علی جان؛

یقین دارم عالم نیز تا به حال چنین فاجعه‌ای را نه به خود دیده است نه خواهد دید. در فاطمیه اولین مظلومیت بزرگ تاریخ اتفاق می‌افتد. فاطمیه قبل از آنکه از فاطمه بگوید از علی حرفها دارد.

عجب دل داری مرد، به خدا دارم در عمق بغض در گلو نهفته‌ات غرق میشوم.

حتی تصورش هم سخت است؛ پادشاهی در آغوش گوشه‌های غریب،شیری در بند گرگ‌های حقیر... سخت است وقتی می‌بینی فاتح درهای خیبر این بار در کنج کاشانه‌اش نظاره‌گر شکستن در کوچک خانه‌اش نشسته‌ست.

می دانم در وصف این فاجعه، واژه‌ها نیز به زانو در می‌آیند و تو تنها باید با نگاه مبهم و یتیم‌نوازت فرزندان خویش را تسلی دهی. ولی افسوس که از نگاهت عمق فاجعه پیداست و تمامی دردهایت عیان. و فرزندانت اینها را از چشمانت می‌خوانند و می‌فهمند. فرزندانت می‌دانند مادر که می‌رود پدر دیگر آن پدر همیشگی نیست. پدر از این پس گوشه‌ی قلبش غمی دارد چون کوه. و گمانم در این میان زینب نیز از صبر و سکوت پدر وام می‌گیرد برای مبادا! چرا که راه کربلا از مدینه می‌گذرد...

عجب دل داری مرد، عجب سکوتی!

تو که سکوت می‌کنی بغض آسمان در هم می‌شکند...

ببار آسمان، ببار جای تمام اشک‌هایی که علی نریخت و عقده‌ای شد در شبهای تار مدینه.

ببار آسمان، ببار  این مردم را گرد غفلت و فراموشی گرفته است. ببار آسمان، این مردم در جواب خوبی آتش و تازیانه آورده‌اند در خانه دختر رسول خدا تا علی را به جرم سکوتی که حقانیتش را فریاد می‌زند، خاموش کنند.

ببار آسمان آتش خانه علی دارد از شرم در خود می‌سوزد، بی‌زبان زبانه می‌کشد و التماس دارد که بباری تا فروکش کند...

ببار آسمان و پر کن چاه تنهایی‌های علی را قبل از آنکه دیدگانش آن را لبریز کنند.

فاطمیه

اینها همه برگی از تاریخ نبوده است فاطمیه روزشماری از تکرار مکررات تقویم سالیانه نیست. من اعتقاد دارم هنوز دارد درِ خانه علی می‌سوزد و ما نیز در این سوختن بی‌قصور نیستیم. خدایا به مردان ما غیرت و صبر علوی و به زن‌های ما حجاب و حیای فاطمی عطا فرما.

"ما معتقديم عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسي تبر خواهد زد

سوگند به هر چهارده آيه‌ی نور

سوگند به زخم‌هاي سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر مي‌گردد

  مهدي به ميان شيعه برمي‌گردد"

 

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط محمد حاجیان



عکس کودکی

ترم ۴ تغذیه




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط 


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود