چند بار تا حالا یه روزت رو با خودت مرور کردی؟ برخوردهات رو با آدمای مختلف چطور؟ کفهی روراستیهایی که دیدی سنگینتر بوده یا نقابهای روی چهرهها؟! خودت چی؟ بیشتر راستش رو گفتی یا ...؟
اصلا در روز چند بار جلوی آینه میایستی و خودت رو توش میبینی؟ اشتباه نکن! منظورم برای درست کردن تیپ و قیافه نیست! برای درست کردن خودت، برای دیدن خودِ واقعیت!
روزانه چقدر با احساساتت خلوت میکنی؟ با عقلت چطور؟ تا حالا شده بینشون مناظره بذاری؟ با هم کنار میان یا دعوا میکنن؟!

تا حالا شده بخوای از احساست بگی ولی نتونی؟ تا حالا شده منتظر باشی کسی از احساسش برات بگه ولی نگه؟ حالا به جای «احساس»، کلمه «عقل» رو جایگزین کن و این دوتا سؤال رو از خودت بپرس!
اینجوریاست دیگه! اگه پای «عقل» در میان باشه، کسی پنهونش نمیکنه؛ اما جایگاه «احساس» داره روزبهروز کمرنگ و کمرنگتر میشه! داریم روزبهروز به «روبات» شدن نزدیکتر میشیم...
کلام آخر اینکه، روراست باش! اول با خودت و بعدش با ...! اصلا چه فرقی میکنه جای این سه نقطه چی بنویسم؟ مهم اینه که اول به خودت راستش رو بگی؛ بعدش دیگه درست میشه...
پس اگه خواستی از احساست بگی ولی غرورت نذاشت، اگه خواستی خودت رو زیر پا بذاری و از هرچی منیّته رها بشی ولی یه چیزی از درون مانعت شد، دست عقلت رو بذار تو دست احساست و قانعشون کن که میخوای راستش رو بگی. مهم نیست اگه واکنشها مطابق میلت نیستن! مهم اینه که تو خودتی، خودِ خودت؛ بینقاب، بیدروغ، بیکلک و... بیغرور!
شقایق امامی
