تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

پیرمرده کارتشو داد یه پسر جوونی براش پول بگیره، بعد رفت سمت راست عابر بانک که یکسری لیست اسامی برنده ها رو زده بود شروع به خوندن کرد. بعد اشاره کرد به یکی از پسرها و گفت که بیاد ببینه اسمش هست؟ پسره اسمشو پرسید و تند تند نگاه کرد و گفت که نه نیست، یکی از خانومهای صف عابر بانک گفت: خیلی به این تبلیغات تلویزیونی اهمیت ندید، همش خالی بندیه، آخرشم یکی از اقوامشون رو برنده می کنن!

پیرمرد خندید و گفت نه من واقعا با حساب ملتم یه بار برنده شدم، ۵۰۰ هزارتومان بیشتر تو حسابم بود. پسره گفت شاید اشتباهی شده از حساب یکی دیگه براتون واریز شده، پیگیری نکردید؟ بدون اینکه پیرمرد جواب بده یکی دیگه از پسرها گفت: پدرجان اینجا بانک کشاورزیه، اگه تو ملت حساب دارید باید برین اونجا!  پیرمرد گفت: واقعا؟ نمیدونستم! فکر میکردم همه بانکها رو باید بگردم، بعد گفت که سواد هم نداره که بخونه، از روی نقاشی کلمات اسمش رو می فهمه!  (این رو دقیقا متوجه نشدم)

یکی از پسرها شروع کرد به تعریف کردن یه جک در همین باره. غضنفر هی دعا میکرده که بانک برنده بشه بره مشهد، اولین بار با دوچرخه میره تا حرم، دفعه بعد که میخواست امام رضا رو تو رودروایستی بذاره، پیاده میره تا مشهد، دفعه سوم سینه خیز میره تا مشهد که دیگه تو حرم از خستگی خوابش میگیره و امام رضا میاد به خوابش میگه: تو رو خدا اقلا برو حساب باز کن اولش!

بعد همه زدن زیر خنده. دروغ چرا؟ منم کلی از جک خنده ام گرفت. پیرمرد هم خنده محوی کرد و شروع به حرکت که بره. یه لحظه دلم گرفت  با خودم فکر میکردم اوه. پیرمرد الان به چه چیزهایی فکر میکنه، فکر میکنه انگار از یه سیاره دیگه اومده، نوشته ها رو نمیتونه بخونه، تو بانک برنده نشده، نمیتونه خودش از عابر بانکش پول برداره، بعد یکسری از ما هم بی تفاوت جک شنیدیم و خندیدیم. نمیدونم، شایدم پیرمرد داشت فکر میکرد وقتی جوون بود چقدر سر به سر آدمهای همسن خودش میذاشت... ترجیح میدادم دومی درست باشه!

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ توسط عاطفه حسینی



ما، ما آدم‌ها، اونقدر خودمون رو بزرگ و خوب می‌دونیم که اجازه هر کاری رو به خودمون می‌دیم. حتی نابودی زیبایی، که حق هیچ کسی نیست، هیچ کسی... یادمه روزی پدرم بهم گفت: "تا بلد نشدی گلی خلق کنی، گلی نچین." من تنها اجازه داشتم روزهای جمعه که به بیرون شهر می‌رفتیم فقط یه گل وحشی کوچیک بچینم از صحرا. نه هر جمعه حتی، فقط گاهی. پدرم بهشون می‌گفت: گل‌های "خدا کاشته" که فرقشون رو بفهمم، که فرقشون رو یادم بده با گل‌های "باغبون کاشته".

من هرگز حق چیدن گل‌های باغبون کاشته رو نداشتم و از گل‌های خدا کاشته، سهم من تنها یه دونه بود که بتونم لای موهام بکارم تا شادی و کنجکاوی مختصر کودکانه‌ای ازم دریغ نشه. اینجوری شاید حق دیدن زیبایی، از دیگری هم گرفته نمی‌شد و چشم‌های باغبونی به خاطر دست‌های کنجکاو کودکانه‌ی من غمگین نمی‌شد. ما این‌روزها به غمگین شدن چشم‌ها اهمیتی نمی‌دیم، و همزمان حق خودمون می‌دونیم که شاد باشیم. اما دنیا اینجوری کار نمی‌کنه، متأسفانه گردش دنیا جور دیگریست...

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ توسط عاطفه حسینی



این روزها تا دلتون بخواد دزدی زیاد شده. توی خیابان کیف شما رو می‌زنن، ماشینتون رو روز روشن می‌دزدن، عکستون رو با کمال آرامش ویرایش می‌کنن و توی روزنامه‌‌های مملکت درج می‌کنن،  کتاب نویسنده رو به راحتی تکثیر می‌کنن و... راستی به نظر شما اینها عجیب هستن؟ این همه دزدی و کش رفتن و... به نظرتون زیاد میاد؟ جواب من به این سوال نه هستش!  ما به مفت خوری عادت کرده‌ایم. به ندادن هزینه و بهانه آوردن عادت کرده‌ایم. همین من و شمای دانشجو! باور ندارین؟

می‌خوام بدونم چند تا عکاس کشورمون که داد و فغانشون از دزدیده شدن عکس‌هاشون بلنده بابت نرم‌افزارهای مورد استفاده‌شون پول دادن؟  کدومشون هزینه ویندوز و فتوشاپ و نرم‌افزارهای دیگه‌شون رو پرداخت کردن؟  راستی کدوم وبلاگ‌نویس هزینه خرید ویندوز یا مجموعه آفیسش رو پرداخت کرده؟  ببینیم چند تا از منتقد‌های سینما تا حالا هزینه واقعی سی‌دی‌ها و دی‌وی‌دی‌های فیلم‌هاش رو دادن؟ چندتا مترجم تا حالا اجازه ناشر کتاب رو برای ترجمه گرفتن؟  چندتا از ما دانشجوها هزینه واقعی کتابهای ترجمه‌شده‌مون رو دادیم؟ و...

البته منم می‌دونم که ما برای کپی‌های غیرقانونی٬ نرم‌افزارهای قفل شکسته و کتابهای ترجمه‌شده بدون مجوز ناشر اصلی پول میدیم، می‌دونم برای ترجمه کتابهای دانشگاهی هم پول میدیم، ولی منظور من هزینه واقعیه مثلا ۱۲۰ هزار تومن بابت یه کتاب دانشگاهی ناقابل؛ ۳۰۰ هزارتومن بابت یه فتوشاپ ناقابل؛ ۲۰ هزارتومن بابت یه دی‌وی‌دی فیلم و…  از این مثال‌ها زیاده...

توی مملکتی که دانشجوش با کتاب ترجمه‌ای دزدی درس می‌خونه٬  عکاس و گرافیستش با برنامه دزدی عکس‌هاش رو ویرایش می‌کنه٬ متخصص رایانه‌اش ویندوز دزدی روی سیستمش داره٬ ناشرش از نرم‌افزار دزدی واسه نشر استفاده می‌کنه٬  قشر فرهیخته‌اش موسیقی دزدی گوش می‌کنه٬ فیلم دزدی می‌بینه و ترجمه دزدی می‌خونه٬ اصلا اینهمه دزدی و کش‌رفتن غیرعادی نیست! برای اینه که میگم هممون عادت کردیم به حاضرخوری و به مفت‌خوری. تا دلت هم بخواد بهونه داریم. اونقدر زیاد که حتی خودمون هم باورمون شده که کارمون اصلا غلط نیست! ببخشین که یه مقدار رک صحبت کردم ولی واقعیتی هست که باید پذیرفت. چه باید کرد؟

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ توسط عاطفه حسینی



تا به حال در مورد غذای سلف دانشگاه حکایت های زیادی شنیده ایم. این داستان اونقدر سر دراز و سوژه های ناب داره که هرچه در موردش بنویسی بازم مطلب اضافه میاری!  ما از ترم ۴ با بروبچه ها تصمیم کبری گرفتیم که واسه ناهار هرچی بخوریم الا این ناهار دانشگاه رو!  امروز با بچه ها رفتیم تریای یکی از دانشکده ها. پیراشکی آورده بودن. به اصرار یکی از بچه ها خریدیم. می دونین چی دیدیم؟ سوسک!

تازه بعد چند ترم درس خوندن در دانشگاه علوم پزشکی، کاربردای دیگه ی دستکش یه بار مصرفو هم فهمیدیم  این تازه اول داستان بود شما که بهتر از من میدونین گرسنگی دیگه استریل و غیر استریل نمی شناسه. یکی از بچه ها رسیده بود به وسطای پیراشکی که با این صحنه مواجه شد:

دل و روده ی دوستمون اومد تو دهنش!  مارو که دیگه نگو... شما چی با دیدن این تصاویر چه احساسی بهتون دست داد؟!  ما که به همین غذای سلف دانشگاه خودمون راضی شدیم!

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ توسط عاطفه حسینی



گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چقدر ما دانشجوها به شرایط سخت در زمینه های مختلف عادت کرده ایم! از کیفیت و محیط آموزشی بگیر تا غذاهای خیلی خیلی خوشمزه سلف سرویس! یا چرا راه دور بریم؟ همین کامپیوترهای اتاق سایت دانشکده هامون. اصلاً نمی خوام در این مورد آمار بدم و دانشگاه مون رو با سایر دانشگاه ها مقایسه کنم که کار عبث و بیهوده ای هست! علاوه بر قدیمی بودن سیستم ها، یکی از مشکلاتی که همواره با اون دست به گریبان بوده ایم، سرعت اینترنت هست.

مقایسه سرعت اینترنت دانشگاه در حد 24/0 مگابایت در ثانیه (اونم در شرایط عالی!) نسبت به استاندارد اون در سطح جهانی (5/1 مگابایت) و حتی نسبت به متوسط سرعت در کشور خودمان (61/0 مگابایت) و همچنین در مقایسه با سرعت در کشوری مثل کره جنوبی که 32 مگابایت در ثانیه هست، وضعیت تأسف بار اینترنت در دانشگاه رو نشون میده که البته با وجود محدودیت زمانی 7 ساعت در هفته برای مخاطبان به این مشکل دامن زده شده و کار رو برای کاربران دشوار کرده. حالا چطوری انتظار داریم با داشتن چنین امکاناتی، در پیشرفت های علمی پا به پای کشورهای پیشرفته جهان پیش بریم خدا می دونه!

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم دی ۱۳۸۹ توسط عاطفه حسینی



من یک بیماری دارم به اسم "دیدن چند حرف از یک اسم و تطابق با آن اسم دیگری"  نمیدونم اسم مختصر این بیماری چیه، ولی کلی باعث دردسر من شده  یعنی به واسطه این مرض من کلی اس ام اس و ایمیل اشتباهی این و اون رو اشتباها برای یکی دیگه فرستادم. چطوری؟ اینطوری مثلا فرض کنید من قراره یه اس ام اس برای Samira بفرستم، حالا فرض کنید توی لیست من یه Samavati هم هست. احتمال اینکه من اس ام اس های سمیرا رو در اغلب موارد برای سماواتی بفرستم و بالعکس بیش از ۵۰ درصد هست  همینطور در مورد ایمیلها. نمیدونم دقیقا چی باعث میشه که وقتی اینهمه سوتی دادم بازم موقع ارسال ایمیل و اس ام اس به این نکته توجه نمی کنم

یه بیماری دیگه ای که من دارم "فراموش کردن اینکه امروز چندم یا چندشنبه است" هست، شاید باور نکنید که بخش اعظمی از اس ام اس ها و تماسهای من مربوط به اینه که از برادر و خواهرام و یا دوستام بپرسم که امروز چندم یا چند شنبه است؟  گاهی اوقات حتی ۲ بار در روز  مثلا وقتی به اینترنت دسترسی دارم خب میرم بالای خبرگزاریهای فارسی زبان میبینم که تاریخ و روز چیه، ولی وقتی توی راه هستم یا حسش نیست لپتاپم رو روشن کنم، بسته به اینکه عجله داشته باشم یا نه باید این سوالها رو از یکی بپرسم  حالا مثلا فرض کنید، ساعت ۷:۳۰ دقیقه به دوستم زنگ زدم. هی الکی مقدمه چینی میکنم ولی اونایی که دوستای صمیمی منن و دیگه منو میشناسن، میگن بیخیال عاطفه، ما خوبیم، امروزم مثلا شنبه ۱۵ آبانه. تعطیل هم نیست، میتونی بری دانشگاه

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ توسط عاطفه حسینی



اول صبحی به خاطر اتفاقی که دیشب افتاده بود ناراحت بودم. چطور بگم یه طورهایی دلم میخواست همه خبرهایی که دیشب شنیدم فقط یه کابوس بودن ولی نبود. دیر هم بیدار شده بودیم. خواهرم خیلی عجله داشت. قانون مورفی هم همیشه در مورد من صادقه. یعنی هر وقت عجله دارم هم ترافیک شدیدتر هست و هم اینکه همه چراغهای سر رام ۲ ثانیه قبل از رسیدن من قرمز میشن! حالا این یکی قرمز نبود ولی سر چراغ بین یه ماشین سنگین و یه پراید تصادف شده بود و هنوز افسر نیومده بود و خیلی شلوغ شده بود. خواهرم هی غر میزد که بهت گفتم زودتر بیدار شو. اینهمه مرخصی بودم حالام ۲ روزه پشت سرهم دیر میرسم و...

حواسم رفت به صدای ضبط این ماشین کناری که داشت با صدای بلند برای خودش میخوند: "جهیزه ات جور شد دیگه مالی منی" و راننده هم هرزچندگاهی از توی آینه آفتابگیرش خودش رو نگاه میکرد و هی به موهاش دست می کشید که مرتبشون کنه و بعدشم برای خودش بشکن میزد. نمیدونم همیشه اینطوری بود یا اون لحظه داشت به استقبال واقعه خوشی میرفت. شیوه مرتب کردن موهاش با اون شدتی که دستش رو توی موهاش میبرد و گردنش رو تند تکون میداد، اونقدر خنده دار بود که خواهرمم زد زیر خنده. به نظر من اینطوریه که بعضی از آدمها بلدن تو هر شرایطی از زندگی لذت ببرن و خوش باشن. این خیلی خوبه. خوش به حالشون. واقعا حسادت برانگیزن!

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم آبان ۱۳۸۹ توسط عاطفه حسینی



در دوره دبیرستان همیشه از کنفرانس دادن سر کلاس واهمه داشتم و هر بار با لطائف الحیل از دست آموزگارانی که تشویق و یا حتی اجبار به کنفرانس دادن می کردند، می گریختم. حتی یک بار که دبیر زیست شناسی به اجبار نامم را در ردیف کنفرانس دهندگان ثبت کرد، یک روز مانده به کنفرانس- وقتی هیچ راهی برای فرار ندیدم- بلیتی تهیه کردم و به بهانه زیارت یک هفته به مشهد رفتم تا به قول خودم آب ها از آسیاب بیفتد و موضوع فراموش شود.

خودم هم از این ضعف آگاه بودم و همیشه اندیشه مبارزه با آن را در سر می پروراندم؛ اما به هیچ گونه نمی توانستم بر آن فائق آیم تا آنکه، در یکی از نخستین روزهای ورودم به دانشگاه، حاج آقا جعفری نسب، استاد درس معارف به کلاس آمد و پس از توضیح اجمالی محتوای درس خود در طول ترم، به این نکته اشاره کرد که دانشجویان باید خود بخشی از زحمت ارائه دروس را متحمل شوند و برای هر دانشجوی داوطلب کنفرانس، نمره ای ویژه در نظر می گیرد. آنگاه در حالی که انتظار داشت این تطمیع کارساز شده باشد، از داوطلبان خواست دست خود را بالا کنند. انتظار بیهوده ای بود. در یک لحظه به ذهنم آمد مثل اینکه همه افراد کلاس، مثل من از کنفرانس واهمه دارند.

حاج آقا از رو نرفت و با سماجت بیشتر درخواست خود را مطرح کرد؛ اما مثل اینکه آب در هاون می کوفت. اگر سنگ دست خود را بالا می کرد، آن دانشجویان نیز چنین می کردند. حاج آقا خیلی زود فهمید مشکل بچه ها ناشی از ترس است و در این باره سخن گفت. او به کلامی از مولا علی (ع) استناد کرد که: «هنگامی که از چیزی می ترسی، خود را در آن بیفکن؛ زیرا گاه ترسیدن از چیزی، از خود آن سخت تر است.» این سخن مانند اکسیر بود و ماهیت روباه مزاج مرا به شیر تبدیل کرد. هنوز حاج آقا از ترجمه آن فارغ نشده بود که من دست خود را به عنوان داوطلب بلند کردم.

حاج آقا که بالاخره بعد از نیم ساعت سخنرانی توانسته بود یک مشتری برای خود دست و پا کند، بسیار خوشحال شد؛ فوراً نام مرا پرسید و آن را در دفترش ثبت کرد و بحث فطرت را برای ارائه در هفته آینده به عهده من گذاشت. بالاخره تصمیم خود را گرفته بودم. باید هر چه زودتر برای این نقص خودم که تا آن زمان فکر می کردم تنها نقطه ضعفم به شمار می آید، فائق می آمدم. پس از پایان کلاس تا چهار روز با تلاش فراوان در جمع کردن مطالب برآمدم و آن را دسته بندی کردم تا به خیال خود جالب ترین کنفرانس روی زمین را ارائه دهم. طبق برنامه ریزی ام دو سه روزی باقی مانده به روش سخنرانی اختصاص داشت. بدین منظور یک آینه 20 سانتی تهیه کردم و وقتی هم اتاقی هایم در اتاق نبودند، با شور و هیجان و تکان دادن دست و سر در برابر آن به ایراد سخن می پرداختم؛ بدون آنکه کوچک ترین توجهی به اطرافم داشته باشم. در حین تمرین با اعتراض ساکنان اتاق های بغلی که خیال می کردند دیوانه شده ام رو به رو شدم.

شبی که بنا بود فردای آن سخنرانی کنم، در پوست خود نمی گنجیدم. همه اش در فکر فردا بودم که به خیال خود، دست همه سخنرانان ماهر را از پشت می بستم و همه دانشجویان و نیز استاد را شگفت زده می کردم. با این افکار چند ساعتی از این پهلو به آن پهلو غلتیدم و نتوانستم بیش از چند دقیقه چشم بر هم بگذارم. صبح هنگام، بدون آنکه متوجه آثار بی خوابی خود باشم، با شور و شوق کلاسور را برداشته، به سمت کلاس راه افتادم. بالاخره لحظات انتظار به پایان رسید و استاد به کلاس آمد. پس از چند دقیقه صحبت های مقدماتی از من خواست جلوی تابلو بروم و صحبت خود را شروع کنم. من هم با گام های استوار پیش رفته و در مقابل بچه ها قرار گرفتم.

وقتی سر بلند کردم و خواستم صحبت را شروع کنم، ناگاه متوجه سی، چهل جفت چشم ذکور و اناث شدم که به من زل زده بودند و از سر تا پایم را به دقت ورانداز می کردند. من که تا به حال با چنین صحنه ای رو به رو نشده بودم، کمی هول بَرَم داشت؛ اما هر طور بود بر خود مسلط شدم و چنین آغاز کردم:«بسم الله الرحمن الرحیم». حس می کردم چیزی کم دارد، اما نمی دانستم چه چیز. دوباره تکرار کردم. باز همان صورت بود. اینجا بود که نیش های بچه ها شل شد. برای بار سوم تکرار کردم. باز هم نفهمیدم چه چیز را جا می گذارم. صدای شلیک خنده بچه ها به گوشم رسید، دست و پایم را گم کردم؛ اما حاج آقا به فریادم رسید و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم». هنوز از رو نرفته بودم، خواستم به سبک و سیاق سخنرانی های معروف و نیز خود حاج آقا، سخنرانی را با حمد و و ثنای خداوند شروع کنم. از این رو، ادامه دادم: «الحمد الله رب العالمین». اما چشمتان روز بد نبیند، وقتی به خود آمدم که دیدم دارم می خوانم: «صراط الذین أنعمت علیهم...» بله به جای حمد و ثنا، داشتم سوره حمد را می خواندم. بچه ها از خنده روده بُر شده بودند.

حاج آقا سعی فراوان داشت خود را کنترل کند؛ اما لبخندی ملیح بر لبانش نقش بسته بود. کلاس از کنترل خارج شده بود، اما من هنوز مقاومت می کردم و در حالی که صدایم می لرزید، خواستم به شیوه سخنرانان با دستور ختم یک صلوات بر کلاس مسلط شوم. به همین جهت با صدایی نیمه آمرانه گفتم: برای سلامتی ارواح پاک شهدا یک بَلَوات صُلَند (صلوات بلند) ختم کنید! باز هم شلیک خنده بود که به گوشم رسید. من که دیگر عصبانی شده بودم، خشمگینانه به بچه ها گفتم: چرا اینقدر می خندید؟ فکر می کنید سخنرانی کردن کار ساده ای است؟ خیر، اینطور نیست. حتی من شنیده ام یک آقایی می خواست سخنرانی کند، وقتی نگاهش به جمعیت افتاد، همان جا غش کرد.

این تندی نتوانست خنده بچه ها را کنترل کند و حتی بر شدت خنده آنها افزود. در میان این همهمه و خنده، صدای یکی از بچه ها به گوشم رسید که می گفت: خُب، پس تو هم تا غش نکردی، بیا سر جایت بنشین! اول خواستم ناراحت شوم؛ اما ناگاه به خودم آمدم و دیدم این منطقی ترین سخنی است که تا آن زمان شنیده ام و ادامه سخن با این وضعیت دیگر امکان پذیر نیست. راستش این نکته به ذهنم آمد که راستی راستی ممکن است با این وضع من هم غش یا حتی سکته کنم. از این رو، بلافاصله سخن شوخی او را پذیرفتم و باسرعت به جای خود برگشتم.

بچه ها که تا چند دقیقه بعد می خندیدند، متوجه عکس العمل من نشدند و وقتی به خود آمدند، بسیار تعجب کردند. ظاهراً انتظار داشتند من همین طور ادامه بدهم و فرصت بیشتری برای تفریح آنها فراهم آورم. در این وانفسا که دوست داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد، حاج آقا بود که به فریادم رسید؛ با ظرافت خاصی کلاس را ساکت کرد و ضمن تعریف از شهامت من و یادآوری اینکه هیچ یک از دانشجویان، داوطلب سخنرانی نشده بود و شاید اگر یکی از آنها به جای من بود، افتضاح بیشتری به بار می آورد، شروع به بازسازی من کرد و راهکارهایی را برای تسلط بر خود در چنین مواقعی بیان داشت.

صحبت های حاج آقا چنان مؤثر افتاد که من در پایان کلاس از او خواستم اجازه دهد هفته دیگر بحث خود را پیگری کنم. هفته بعد با درس آموزی از شکست سنگین هفته گذشته و با به کار بستن نکات حاج آقا، برای نخستین بار در عمرم توانستم کنفرانس موفقی داشته باشم. شیرینی آن، چنان در دهانم مزه کرده بود که بعدها در بیشتر کلاسها داوطلب این کار می شدم. و چنان شد که- بدون آنکه بخواهم به شیوه فیلمهای سینمایی ایرانی پایان خوشی برای داستانم ترسیم کنم- در تمام کنفرانس هایم، سخنرانی جذابی را ارائه دادم. بخش مهمی از این موفقیت را مرهون سخن به ظاهر شوخی ولی در واقع منطقی بچه ها و جدی گرفتن و عمل کردن به آن می دانم.

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ توسط عاطفه حسینی



آخ آخ این خبر یک سوم مردان از رانندگی همسرشان میترسند رو خوندم و کلی خنده ام گرفت  حالا برام سوال شد که چرا نوشته زنان دیر ترمز پدال رو فشار میدن؟! یعنی به نظرم برعکسه. خانمها زودتر ترمز میکنن و البته بیشتر

چند روز پیش خواهرم برای اولین بار دیر رسید. حالا فکر نکنین اتوبوس تأخیر داشت، یا ترافیک بود، یا...! بلکه برای اولین بار جرأت کرده بود سوار ماشین من بشه و با من بیاد  بیچاره اینقدر حرص خورد که چرا من اینقدر به بقیه راه میدم و چرا به ماشین جلویی نزدیکتر نمیشم که کسی راه منو نبره زبونش مو در آورد. یعنی فکر کن اونقدری من یواش میرفتم و به همه راه میدادم که یه بار نزدیک صارمیه وقتی برای یکی بوق زدم، خواهرم کلی خوشحال شد و تشویقم کرد  نمیدونین چقدر از بوق زدن بدم میاد. همش فکر میکنم بوق زدن خیلی کار لاتیه و اگه من الان بوق بزنم، کل مردم دنیا از کارشون دست میکشن و منو نگاه میکنن

آها من اصلا جرأت نمیکنم توی ترافیک وارد لاینی بشم که تنگه. یعنی اینطرف اونطرفم ماشینه بعد خواهرم سر همینم کلی حرص خورد  یه بارم که خواستم اینکارو بکنم لطف کردم زدم به آینه یه ماشین خیلی مدل خدا. و دیدم آقا پسر راننده با دستش داره علامت میده وایستا  بعد همینطوری وسط خیابون وایستادم و ماتم گرفته بودم که الان عکس العمل بعدی راننده اش چیه؟ منتظر بودم بیاد پائین و ادعای خسارت کنه و یه غرم بزنه که کی به شما خانمها گواهینامه میده و اینا که دیدم پسره گازش رو گرفت و با سرعت شدیدی از کنارم رد شد و رفت  برخلاف تصورم راننده محترم تیریپ فردین واری برداشته بود و منظورش از اون علامت دست یه چیزی تو مایه های اشکالی نداره و خونسرد باش و اینا بود!

یکی از اتفاقات بامزه دیگه هم این بود که یه پیرمرده از پشت به من زد. البته تقصیری نداشت. ماشین جلویی ما چخماقی ترمز کرد و منم به طبع ولی چون ماشین من ترمز ضد قفل داره، درجا وایستاد ولی حاج آقاهه از پشت به من زد. وقتی پیاده شدم که چک کنم، پیرمرده حتی از ماشینش پیاده نشد فقط شیشه اش رو پائین کشید و در حالیکه از شدت خنده شونه هاش میلرزید برگشت گفت: چیزی نشد بابا، سپر به سپر پیغامه  جل الخالق! یعنی من فقط منتظر پیغام این بودما!! همه رو برق میگیره ما رو فانوس نفتی  بامزه ترش این بود که تو ماشین پیرمرده ۲ تا پسرجوون نشسته بودن که از حرف پیرمرده حسابی می خندیدن و بدون اینکه من چیزی بگم هی میگفتن: اشکالی نداره، چیزی نشده حاج آقا فقط براتون پیغام داشتن

تغییر لاین؟ عمرا. یه بار پشت یه ماشینی وایستاده بودم و بدون بوق و هیچی منتظر بودم ماشین جلویی حرکت کنه که آقای پلیس اومد گفت: بالام جان چرا وایستادی؟ این ماشین جلویی خرابه!! گفتم من نمیتونم تغییر لاین بدم میترسم بزنم بهش! گفت یه کم دنده عقب بگیر. گفتم میترسم! آقای پلیس گفت نترس خودم بهت فرمون میدم! یعنی تصور کنید وسط خیابون رو که من به سرعت رفتم روی دنده عقب و پلیسه پشتم بود و در حال فرمون دادن هی میگفت کلاج رو ببر پائینتر الان میزنی به من  

قبلا در مورد اتفاقات مختلفی که حین رانندگی برام رخ داده بود، نوشته بودم. باز هم خواهم نوشت. خلاصه من این خاطرات رو توی این وبلاگ ثبت میکنم که هرموقع خواستین توی رانندگی به کسی دلداری بدین، بگین بیاد وبلاگ ما رو بخونه

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ شنبه نهم مرداد ۱۳۸۹ توسط عاطفه حسینی



با وجود همه استثنائاتی که توی دو طرف وجود داره و من قبول دارم، معمولا پسرها نمیتونن عشقشون رو پنهان کنن! یعنی اگه از یه خانمی خوششون بیاد، رفتارشون خیلی تابلوئه  به جرات میتونم بگم در زمینه روابط خانمها سیاست بهتر دارن! البته مرموز بودن همیشه به معنی بهتر بودن نیست ولی بعضی مواقع جواب میده! منظورم اینه که اگه نخوان نشون بدن، به طور حتم موفق میشن، ولی پسرها اگه بخوان چنین کاری کنن، بیشتر از اونور بوم می افتن و تابلوتر میشن  برعکس خانمها چیزی رو بروز نمیدن، مگه اینکه واقعا خودشون بخوان و مصلحت در این باشه که بروز بدن تا چیز مهمتری رو تحت الشعاع قرار بدن!

اما اینی که نوشتم به معنای برتری خانمها نیست. صرفا یک صفت ذاتی درون اونهاست. حالا نمیدونم اسمش واقعا شجاعت هست یا نه؟ منظورم عمل " ابراز علاقه " است. یعنی این پسرهایی که مثلا بالاخره یه فرصت گیر میارن و به یکی ابراز علاقه می کنن! اصلا بیان همین جمله ی: ببخشید خانم… میتونم چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟! به خصوص اگه طرف آدم مغروری باشه، من همش فکر میکنم، آخی این بنده خدا چقدر با خودش کلنجار رفته، چقدر ساعتها فکر کرده تا بالاخره بر خودش غلبه کنه و چنین کاری کنه!

گاهی اوقات فکر میکنم من اگه پسر بودم و به دختری علاقه مند میشدم، اصلا محال بود بتونم مستقیما بهش ابراز کنم. که البته خوب این تصور غلطه چون من پسر نیستم پس نمیتونم خودم رو کاملا جای پسرها بذارم شاید اگه پسر بودم و میدیدم طرف مورد مناسبی هست و به قول معروف داره از دست میرم، دیگه دست دست نمیکردم و بالاخره بهش ابراز میکردم! البته اینم نمیدونم که از طرف پسرها اینکارشون به شجاعت تعبیر میشه یا یه صفت عادی مردانه؟

همه اینها رو در نتیجه بحث امروز صبح با برادرم مینویسم که قرار بود یه مزاحم تلفنی رو دک کنه. چند وقت پیش من رفته بودم بانک که به یه حسابی پول واریز کنم. جلوتر از من یه پسره بود که چند بار اومد دم گوشم هی وزوز میکرد و چیزهایی می گفت. من خیلی جدی نگرفتم تا اینکه یکی ۲ روز بعد دیدم یه شماره ناشناس هی زنگ میزنه وقتی که برداشتم گفت من همونیم که تو بانک دیدمت و گوشیت N97 بود! در حالیکه گوشی من N81 ولی خوب خیلی شبیهن گفت که شماره ات رو از روی فرم واریز نقدی ورداشتم! یعنی من اصلا به آخرین چیزی که فکر میکردم این بود که یکی اینطوری شمارمو ورداره، اصلا تو بانک دقت نکردم

خلاصه این همینطوری اس ام اس میفرستاد و زنگ میزد، تا اینکه شماره شو دادم به برادرم که حالشو بگیره. داداشمم زنگ زد و یه ۴ تا لیچار گفت و خلاصه تموم شد بعدش من کنجکاو شدم و از برادرم پرسیدم تو خودت تا به حال اینکارو کردی؟ تندی گفت معلومه که نه! گفتم خوب اگه تو خیابون یا جمعی از یه دختری خوشت بیاد چیکار میکنی؟ برگشت گفت خوب تعقیبش میکنم. یا با دوستان و همکارانش دوست میشم، خلاصه مستقیما بهش نزدیک نمیشم که فکر کنه من مزاحمش هستم و این حرفا.

البته خوب من دیدم دخترهایی که خودشون به پسرها پیشنهاد میدن و موفق هم شدن. ولی خوب به طور معمول این پسرها هستند که پیشقدم میشن. بعضی وقتها هم اونها موفق نمیشن و در نطفه خفه میشه  مثلا این کلاس رانندگی که میرفتم یه مربی جوان مرد هم داشت. البته مربی من یه دختر خانمی بودها. یه بار مربیم گفت نظرت راجع به آقای ایکس چیه؟ گفتم کی هست؟ من خیلی آدمای آموزشگاه رو نمی شناسم. فرداییش یواشکی به من نشون داد و گفت این. تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره! گفت که این پریروز از من پرسید این شاگرد جدیدت مجرده؟ منم یه کم سر به سرش گذاشتم و فهمیدم چرا میپرسه

یه بار روزهای آخر داشتم میرفتم حضور بزنم دیدم پسره اومد جلو و همون جمله معروف: میتونم باهاتون حرف بزنم رو گفت! اون موقعها تابستون بود و منم تو اون آفتاب پیاده روی کرده بودم و داشتم از گرما رسما می پختم! حالا با این سوال سخت هم مواجه شده بیدم. گفتم بفرمائید… یه کم من و من کرد و آخرش نتونست و بالاخره گفت: بببخشید میخواستم بگم مربی تون امروز نیومده  خوب البته اینم نمیگفت من ۲ ثانیه دیگه تو دفتر آموزشگاه بودم و خودم میفهمیدم. منم جوری که انگار مهمترین حقیقت غیر قابل کشف جهان هستی رو به من گفته تشکر کردم و اعتراف میکنم ته دلم کلی خوشحال شدم که نتونست بگه

اینم بگم که اینهایی که واقعا عاشق یه نفر میشن، ابراز علاقه براشون سخت میشه. در عوض اینهایی که خیلی از ابراز علاقه انتظار یک رابطه طولانی مدت یا ازدواج رو ندارن معمولا راحتتر بیانش میکنن. قاعدتا باید برعکس باشه، ولی نمیدونم چرا اینجوریه!

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ توسط عاطفه حسینی



خب همونطور که بهتون قول داده بودم قرار شد که از سوتی ها نمایشگاه کتاب تهران و کتابهای عجیبی که اون روز من توی نمایشگاه دیدم براتون بگم. گویا ناشران محترم علاقه زیادی به انتشار کتاب برای سنین کم و بویژه کودکان دارند. من دیگه حرفی نزنم بهتره!

 

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹ توسط عاطفه حسینی



این نمایشگاه کتاب تهران هم برای من خیلی جالب بود. با وجود نکات مثبت بسیاری که داشت موضوعات دیگری هم به عنوان سوژه خنده داشت که به مرور در موردشون توی وبلاگ می نویسم. من نمی دونم این وزارت ارشاد چطوری به بعضی کتابها اجازه انتشار میده. نمونه اش کتاب پایین!

البته من خیلی خجالت کشیدم که این عکس رو گذاشتم ولی واسه اینکه بفهمین وزرات ارشاد ما اجازه نشر چه کتابهایی رو در ایران میده، لازم بود! آخه دستشویی رفتن هم کتاب نوشتن میخواد؟! خدا آخر عاقبت هممون رو ختم به خیر بکنه!

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط عاطفه حسینی



وقتی میخوای بری از دستگاه خودپرداز پشت دانشکده پزشکی پول بگیری، می بینی که یه دانشجوی پسر در حال پول گرفتنه. عقب می ایستی تا کارش تموم بشه. عجله داره. سریعا پولش رو میگره و میره. حتی حواسش نیست تا رسید دستگاه رو برداره

حالا کافیه یه دختر فضولی مثل من بخواد رسید دستگاه رو برداره  پس از لحظاتی چشمام چهارتا میشه  چون تصویر بالا رو دیدم  حالا می فهمم که سرمایه داران واقعی دانشگاه چه کسانی هستند  تصویر رسید خودپرداز رو اینجا میذارم تا آه از نهاد همه برآید

عاطفه حسینی 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط عاطفه حسینی



دیروز وقتی رسیدم دم در خونه مون تاره یادم اومد که ای وای شیر پاک کن نخریدم. از اونجائیکه حوصله نداشتم برگردم، گفتم شاید این فروشگاه بزرگه سر کوچه مون داشته باشدش. به هر حال پرسیدنش ضرر نداشت.
- من: آقا شیر پاک کن دارین؟
- فروشنده: شیشه پاک کن؟
- من: نه، شیر پاک کن، … اصلا هیچی مرسی.
- فروشنده: شیر پاک کن چی هست اصلا؟ یه نوع پاک کننده شیره؟ مگه میشه همچین چیزی؟
- (با خودم گفتم خب معلومه حتی نمیدونه چیه ) حوصله توضیح هم نداشتم گفتم: ای یه همچین چیزی
- فروشنده: چه جالب نشنیده بودم، یعنی دیگه نیاز به جوشوندن شیر نیست؟!
- من: (عجب گیری کردیما) نه نیست! به هر حال مرسی خداحافظ.

امروز که دوباره داشتم از جلوی فروشگاه رد میشدم، دیدم آقاهه دست به جیب بیرون وایستاده برگشت گفت: عجب! انتظار نداشتیم هم محله ای مون ما رو سرکار بذاره  راستش همون شب رفتم از خانومم پرسیدم که راجع به شیر پاک کن چیزی شنیده؟! اونم برام توضیح داد که واقعا چیه، فقط قبلش کلی سوال پیچم کرد که اینا رو از کجا شنیدم، چون خانمم اصلا لوازم آرایش استفاده نمیکنه، اولش یه کم بهم شک کرد بعدا به توضیحات من غش غش خندید

خوب معلومه که من چقدر ضایع شدم. فقط خندیدم و عذرخواهی کردم راستش اولین بار برای خودمم سوال بود که چرا اسمش اینطوریه؟! والا خانوما که همه میدونن شیر پاک کن چیه؟ آقایون هم اگه ۷ خط باشن میدونن چیه؟ فقط واسه پاستوریزه ها بنویسم که شیرپاک کن وسیله ای هست که هر چیزی که روی پوستتون باشه پاک میکنه؛ اعم از آرایش، ضد آفتاب، هر نوع کرم و… کلا هر وقت میخواین پوست خالصی داشته باشید و میخواین ماسک میوه بزنین اولش صورتتون رو با شیر پاک کن و سپس صابون بشویید

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۸ توسط عاطفه حسینی



این روزها اصلا حالم خوب نیست. یعنی چند تا سرم و از اون بدتر آمپول این چند روزه بهم زده باشن خوبه؟  حالا فکرشو بکنین که امروز با اون حال بدم، مسکن خورده بودم و خواب بودم که صدای زنگ گوشیم در اومد  با اکراه تمام گوشی رو برداشتم:

- خانومی از اون طرف خط: الو؟ بخش شرعیات دفتر مقام معظم رهبری؟

- من: جان؟!!!  (توی دلم: خدایا! دفتر مقام معظم رهبری با من چیکار داره یعنی؟! )

- خانومه: خانم ببخشید بخش شرعیات و احکام دفتر آقای خامنه ای رو گرفتم؟!

- من: خیر خانم شما شماره موبایل گرفتید مث اینکه!!!

- خانمه (پس از چند ثانیه) عه عه عه! عاطفه توئی؟ شماره تو رو گرفتم؟!

- من: مینا حدس زدم، خود خلت باید باشی. شماره موبایل منو گرفتی میگی دفتر مقام معظم رهبری؟

- مینا: خوب آخه زنگ زدم شماره اش رو از ۱۱۸ گرفتم. تو گوشیم سیو کردم، پائینتر از اسمت بود، موقع تماس اشتباهی شماره تو رو گرفتم.

توضیح: گوشی مینا نوکیا هست. گوشیهای نوکیا به صورت پیشفرض اول فامیلی بعد اسم رو ذخیره می کنن. این اسم و فامیل منو ذخیره داشته. فامیلی منم با ح شروع میشه. بعد شماره دفتر رهبری رو با اسم « خامنه ای دفتر » ذخیره کرده بوده. یعنی یکی بعد از من. حیف که این مینا اینجا رو میخونه، وگرنه مینوشتم راجع به چی سوال داشت

عاطفه 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ توسط عاطفه حسینی



راستش من اصلاً گزارش نویسی بلد نیستم اما واسطه خالی نبوده عریضه، خاطره روز همایش رو تعریف می کنم  خیلی خوش گذشت... خب من ذوق زدگیم رو کنترل می کنم و از اوله اولش میگم. اون روز کله ی صبح پاشدم رفتم آرایشگاه صافکاری مافکاری  ولی اونقدر شلوغ بود که دیر رسیدم خونه و تازه ساعت 3 آژانس گرفتم و از انورم شونصد ساعت دور دانشگاه تهران چرخیدیم تا درب غربیش رو پیدا کردیم

وقتی رسیدیم دم در، یه ساعت نگهبانه یقمو گرفته که چرا با شال اومدی؟  اصلا انگار هر چی نگهبان تو این مملکته قسم خورده که گیر بده به من  منم که دیرم شده بود و عجله ام داشتم برگشتم گفتم: آقا دیرم شده، اصلا نگفته بودن که چطوری بیایم و چطوری نیایم و بدو بدو رفتم طرف تالار فردوسی دانشکده ی ادبیات. داخل تالار توی اون شلوغ پلوغی رفتم خودمو به یکی از خانومای مسئول معرفی کردم و ایشونم گفتن جاتون از قبل تو ردیف دوم مشخص شده. 

دکتر حامد رو دیدم که هم به عنوان یکی از اعضای داوران و هم به عنوان مهمان ویژه دعوت شده بودن و بعد از سلام و حالمون چطوره و اینا اومدم سر جام که چشم های غمگین که دوتا اونورتر از من نشسته بود به قول خودش از روی شال قرمزم شناساییم کرد. آخی با اون لهجه ی نازش منو برد به شهر خودمون  ازهمونجا با شوهرش یه روزه اومده بودن تهران و کلی بوی ولایت رو می داد.

بعدشم عشقم اومد... نمی تونم بگم چقدر دوسش دارم و چقدر برام عزیزه و چقدر خوشگله این دختر که اصلا دلم نمی خواست چشم ازش بردارم... همیشه دلم می خواست ببینمش و بالاخره اون روز دیدم نرگس عزیزم رو که یه ماه به تمام معناست. دیگه نشسته بودم و جمعیتم داشت زیاد و زیادتر میشد که با دختر بغل دستیم باب آشنایی رو باز کردیم و دوست شدیم اساسی. اسمش نگاره و نویسنده ی وبلاگ فانا. حالا قدرت خدا دوتا حراف افتاده بودن بغل دست همدیگه و یه ریز می حرفیدیم که فرزاد حسنی اومد صاف نشست جلومون و یه سری اتفاقات بامزه افتاد. 

بعد از اونم بهاره رهنما اومد و تقریبا جلومون نشست و مراسم ابتدایی با سخنرانی یه سری از مسئولین پرشین بلاگ شروع شد و بعد فرزاد حسنی و بهاره رهنما رو دعوت کردن بالای سن که جوایز نفرات ۱۱ تا ۲۵ رو بدن. کلا از بین ۱۰۰ وبلاگ برتر به ۲۵ تای اول جایزه تعلق گرفت و من شرمنده ی ندای گلم شدم چون نفر ۲۸ ام شده بود و از اونجایی که آلمانه و امکان حضور تو مراسم رو نداشت از قبل قرار گذاشته بودیم من به جاش جایزه و تقدیرنامه ش رو بگیرم و براش پست کنم که اونم از شانسش فقط تا نفر ۲۵ ام رو اعلام کردن

خلاصه اسم بنده که خونده شد تشریف بردم رو سن و اول از بهاره رهنما تقدیرنامه و هدیه م رو گرفتم که فرزاد حسنی گفت: این خانوم انگار به فیلم کلاهی برای باران خیلی علاقه دارن  من: نه اصلا، تا حالا این فیلمو ندیدم. فرزاد حسنی: چرا خانوم DVD ش که دراومده بگیرید ببینید. من:  فرزاد حسنی: حرفی ندارید؟ من: نه.

اومدم فلنگو ببندم و بدوئم پایین که مجریه برنامه خفتم کرد که بیاین خودتونو وبلاگتونو معرفی کنین  ای وای حالا بیا و به اینا بگو که بابا من از اینکه در مورد خودم حرف بزنم متنفرم. یعنی چی اصلا؟! خب آدم خجالت میکشه جلو شونصد هزار نفر در مورد خودش حرف بزنه ولی چه کنم که نمیشد قسر در رفت و بند کرده بودن که الا و بلا باید حرف بزنی.

فکر کنم از قیافم نارحتی داشت می بارید که فرزاد حسنی گفت: این خانوم انگار هیچ علاقه ای به معرفی ندارن. من که فقط خدا می دونه با چه نارحتی دهنمو باز کردم که: من عاطفه... صاحب وبلاگ... هستم. همینجور که می گفتم صفحه ی وبلاگمم انداخته بودن رو فضای پشت سرم. آقای مجری: چند ساله وبلاگ می نویسین؟ من: 1 سال  می تونم قیافه ی همه ی دوستان 8- 7 ساله نویس رو موقع شنیدن اون 1 سال تصور کنم.

 آقای مجری: چند تا بازدید کننده دارید؟ من: متوسط ۲۰۰ تا در روز ولی به سیصد و خورده ای هم رسیده. آقای مجری: تعریفتون از وبلاگ چیه؟ من: یه محیط شخصی که هر کس خاطرات و نظراتش رو توش می نویسه و دیگران هم لطف می کنن می خونن و نظر میدن و من این فضا رو خیلی دوست دارم. آقای مجری: به بازدید کننده هاتون چقدر سر می زنید؟ من: تا جایی که درسام اجازه بدن سر می زنم.

خلاصه که اجازه ی مرخصی دادن و اومدم نشستم سر جام و از آقای عموزاده مدیر مسئول هفته نامه ی چلچراغ و منیژه حکمت که یکی از طرفدار پرو پا قرص فیلماشون هستم دعوت کردن بیان رو سن و جوایز نفرات ۴ ام تا ۱۰ ام رو اهدا کنن و بعدشم دیگه نوبت رسید به اعلام وبلاگای برتر از نظر محتوا و دکتر حامد به عنوان یکی از داورای این بخش رفتن رو سن. آخرش بهم گفت که وبلاگم در بخش رده بندی از نظر محتوا هم ۱۵ ام شده ولی خب فقط از نفر ۱ تا ۱۰ ام تقدیر به عمل اومد.

عاطفه




نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ توسط عاطفه حسینی



 

خب من یه چند وقتیه از تصادف کردنام ننوشتم، گفتم بد نیست حالا که موردشم برام پیش اومده یه گریزی هم به این امر مقدس که تقریبا جزو لاینفک زندگیمم شده بزنم که احیانا یه وقت خدای ناکرده فکر نکنین که این ماشین سالم و سلامت داره به من سرویس میده  نــــه عزیزان من این منم که کماکان دارم دست به سینه به این ماشین سرویس میدم

دیشب که داشتم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که اگه همه ی خرجایی که تو این چند ساله این ماشین رو دستم گذاشته رو جمع می کردم یحتمل تا حالا می تونستم چندتا الگانس و بی ام و و چندتا ویلا تو نیویورک و... بخرم  البته راجع به پرونده ی تصادفات زندگیم اینم بگم که باور کنید ۹۰ درصدشون رو من مقصر نبود و بهم زدن.

 راستشو بخواین اگه تعریف از خود نباشه دست فرمون من حرف نداره و بیسته بیسته  اینو دارم جلو N تا آشنایی که سوار ماشینم شدن و الانه دارن اینجا رو می خونن می نویسم و کلاً کور شم اگه دروغ بگم ولی خب می دونین که همه که مثل آدم نمی تونن رانندگی کنن، یه وقتی تو داری صراط مستقیم خودت رو می ری طرف یهو از عقب و کنار و جلو فرت ظاهر میشه و می زنه بهت...

دیروز پیش از دانشگاه که بر می گشتم یه موزیک محشر گذاشته بودم و واسه خودم خلسه وار می روندم که تو خیابونمون یه مرد خیلی خیلی شریف و وارسته از اون مدل سیبیل کلفتاش از فرعی پیچید جلوم و وایساد برو بر منو نگاه کردن  همونجورم که زل زده بود بهم یه ابر بالای سرش ایجاد شد که توش نوشته بود « بزن کنار ضعیفه من رد شم »  حالا شاید شماها بگین تو چطور می تونی ابرای فکر طرف رو بخونی؟! خب باید بگم این دیگه ربط مستقیمی داره به هوش سرشاری که دارم و کلا یه جورایی ذاتی نه اکتسابی

القصه من که این اَبر رو خوندم گفتم: باش تا صبح دولتت بدمد عاطفه نیستم اگه به تو راه بدم واسه همین یه پوزخندی بهش زدم و اومدم راه راست خودمو برم که پـــــرو پرو از اونجا که یه سیبیل هیچ وقت جلو یه ضعیفه کم نمی یاره اومد از کنار من رد بشه که ارابه ش گرفت به ماشینم و بامب صدا کرد  منم که مطمئن بودم مقصر اونه نه من، خیلی ریلکس از ماشین پیاده شدمو بهش گفتم: آقا راه مال من بود یه ترمز می کردین من رد شم بعد رد می شدین  مرده گفت: خانوم شما خیلی سرعتت زیاد بود.

من (اینجا تصور کنین که از زور تعجب چشام چهارتا شده ) آقا پشت ماشینم سرعت گیــره، به نظر شما من بعد از سرعت گیر چقدر می تونستم سرعت داشته باشم  تو این لحظه چون دیگه هیچی نداشت بگه زد رو دکمه ی آسمون ریسمون بافتن که به خیال خودش منو تحت تأثیر وجه ی سیبیلش قرار بده و نهایتا من بذارم برم و اون بمونه و با ابهت سیبیلش کیف دنیا رو بکنه و اتفاقا من از اونجا که واقــــــــعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم و خیــــــــلی هم ملتفت شده بودم که حق با اونه، رفتم موبایلمو از تو کیفم در آوردمو جلو چشمای خودش زنگ زدم ۱۱۰ که پلیس بیاد تکلیف منو باهاش روشن کنه

بعدم رفتم تکیه دادم جلوی ماشینمو مقادیری اس ام اس زدم به ملت و خبر تصادفم رو به همگان دادم که پلیس اومد و اونو مقصر تشخیص داد و گفت چون خسارت کمه کروکی نمی کشم، فقط فردا صبح باید هر دوتون بیاید بیمه و شما (یعنی من) همونجا می تونید خسارت ماشین رو از بیمه بگیرید... منم با خودم فکر کردم فعلا به بابا نمی گم تا پول بیمه رو که گرفتم خودمم یه چیزی میذارم سرش می رم درستش می کنم (چون قسمت کنار سمت راستش کامل رفته تو ) که دیگه بابا از کارش نزنه اینهمه راه رو به خاطر من بیاد تا اینجا.

فردا صبح من و سیبیل هر دو در اداره ی بیمه و هر دو به یک اندازه مشغول راست و ریس کردن اموراتمون بودیم... نحوه ی فعالیتمونم به این صورت بود که من مدارک به دست از این اتاق به اون اتاق دنبال مهر و امضا بودم و سیبیل کشون کشون دنبال من مدام تو دست و پام می پیچید که حالا چی کار کنیم و چی شد و... که آخرش که به حد ذله شدن رسیدم بهش گفتم: آقــــا (شما بخون مرد مردستان) شما منتظر بمون خودم کاراشو انجام میدم مییام صداتون می کنم

دیگه بعد از کلی چک و چونه زدن با اون مسئول بیمه که می گفت ما غیر از صاحب سند ماشین پول خسارت رو به هیچ بنی بشری نمیدیم به زوررر پولَ رو ازش گرفتم که جناب پدر و فرزند نداریم که، نمی خوام بابام تا قبل از اینکه اینو درست کنم بدونه و خلاصه که کلی جون کندم تا پول رو به من دادن. بعدم رفتم مـــــــَــــــرد رو صدا کردم که بیا تموم شد، بلند شو بیا تهشه دیگه  

حالا فکر می کنید سیبیل جان آخرش چی به من گفت!! اومد وایساد جلوم یه دونه از اون ابرا هم بالای سرش ایجاد شد که توش نوشته بود: « این ضعیفه الان خیلی به خودش غره میشه که همه ی کارا رو جفت و جور کرده بزار حالشو بگیرم » و بنابراین گفت: امروز سرشون خلوت بود کارمون رو زود راه انداختن وگرنه تا بعد از ظهر معطل بودیم که یعنی مهم نیست که من با این یال و کوپالم یه صبح تا ظهر مثل ماست اینجا نشستم و مهم نیست که تو با این کوچولو بودنت یه صبح تا ظهر صاف شدی بس که دوئیدی سرشون خلوت بود که کارمون زود راه افتاد

بعد از اداره بیمه هم راستش انقدر کارای متفرقه برام پیش اومد که دیگه نشد برم تعمیرگاه و زنگ زدم به بابام که بیاد ببردش شهرمون هم کنارش رو درست کنن هم یه بازدید و چکاب کلیش بکنن که تا چند وقت خیالم راحت باشه... حالا به بابا که گفتم دوباره همون حرفای همیشگی که فدای سرت و ضرر مالی مهم نیست خودت طوریت نشه و این حرفا که بدتر آدم خجالت می کشه... الانم قراره بابا تا چند روز دیگه بیاد ماشینمو ببره شهرمون... ای خدا من این یکی دو هفته رو اینجا بی ماشین چه کنم

عاطفه




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام دی ۱۳۸۸ توسط عاطفه حسینی



 

خیلی وقت بود که دلم میخواست در مورد نمایشگاه کتاب مصلی مطلبی بنویسم. واقعا عجب نمایشگاه مزخرفی بود! دلم سوخت واسه ناشران کتب دانشگاهی! به خصوص اون عده که توی زیر زمین بودند و ما با روش آزمون و خطا توی اون تاریکی یافتیمشون
کتابایی که من خریدم:
۱- بادبادک باز (اینو به توصیه آقای پزشکی خریدم. اثر خالد حسینی هست. به شدت توصیه میکنم بخونیدش محشره، نوبل پیارسال)
۲- اسرار (کنوت هامسون برنده نوبل سال ۱۹ و خورده ای)
۳- زندگی نو (اثر اورهان پاموک، برنده نوبل پارسال)
۴- کارلوس (هنوز نخوندمش ولی فکر کنم مثل اینکه یکی از مبارزین فلسطینی بود.)
از همه بدتر اینکه عشق من همیشه غرفه کودک و نوجوان بود که امسال اینقدر بی درو پیکر و پراکنده بودن که کامل نیافتمشون.
یه جای مصلی هست که آدم رو یاد برزخ میندازه، اگه گفتین کجاش  یه چیز جالب اینکه دیروز من حدود ساعت ۱۲:۲۰ دقیقه رسیدم مصلی و گفتم اول برم نمازم رو بخونم و بعدش برم. رفتم از یه خانوم چادری آدرس نمازخونه رو پرسیدم و اونم گفت که خودش هم میخواد بره اونجا و لطف کرد وضوخانه رو نشونم داد و بعدشم نمازخونه رو.


توی راه من بر حسب عادت و بدون دقت شروع به افاضات کردم که اهکی! عجب طرح امنیت ملی ای! اینجا که مطابق سالهای قبل هنوز نمایشگاه مد و مانتوهای تنگ و کوتاه و شلوار کوتاه و از این حرفا  خانومه هم با دقت داشت حرفای من و گوش میداد و منه خنگ هم نمی فهمیدم که این چرا هی داره از پلیس دفاع میکنه! منم میگفتم نه اینا خیلی خشنن و به خاطر برخورد بدشون مردم از اونور افتادن و حتی گفتم تعجب میکنم چطور بعضی از زنها اینقدر بیرحمن و پلیس شدن! آقا خلاصه اینکه ما هر چی دلمون خواست گفتیم که اینها همش الکیه و میخوان فقط ملتو بترسونن و اصلا طرحی در کار نیست و تبلیغاته الکی ای هست و از اینگونه…
تا اینکه رسیدیم دم در وضوخانه و خانومه میخواست بره (روم به دیوار ) دستشویی و چادرشو به من داد و من در کمال تعجب دیدم لباس زنهای پلیسو پوشیده  آقا منو نمیگی یهویی قلبم ریخت پایین  گفتم احتمالا میخواد منو بازداشت کنه که هی همراهیم میکنه! واسه همین چادرشو که بهش دادم پریدم اونور و وضو گرفتم و رفتم توی نمازخونه! این وسط قیافه بقیه موقع دیدن من جالب بود! احتمالا فکر کرده بودن ننمه  شانس منم بعد از نماز دیدم توی ردیف عقبی من نشسته و قبول باشه و دست دادن و این حرفا! هر کاری کردم روم نشد عذرخواهی کنم یعنی اصلا نمیتونستم اونهم بیچاره اصلا به روم نیاورد و خداحافظی کردم!
حالا خوب من شانس آوردم که همیشه رسمی لباس می پوشم (مانتو و مقنعه) وگرنه با اون حرفایی که من زدم و با اون لحنم…

عاطفه




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم دی ۱۳۸۸ توسط عاطفه حسینی



 

یادمه پارسال تو خوابگاه یه دوستی داشتم که خیلی دختر شادی بود. از اینایی بود که تا یه نوار میذاشتیم نمیتونست سرجاش بشینه. اصلا ما توی طبقه دوم خوابگاه، یه گروهی داشتیم که معروف بودن اینا قادرن با نوحه هم برقصن  ولی این دختر واقعا رقصش خوب بود. یعنی با هر مدل آهنگی میتونست رقص مربوط به اون رو اجرا کنه. از شمالی و ترکی و عربی گرفته تا چه میدونم اسپانیایی.

 در عین حال اصالتا یه دختر مذهبی و از یک خانواده واقعا مذهبی بود. اون موقع ها ما هی سر به سرش میذاشتیم که فلانی تو از اونایی هستی که تو عروسیت احتمالا خیلی شلنگ تخته بندازی و مام دسته جمعی ۴ ساعت قر بدیم و مجلس رو بذاریم سرمون

همه اینها رو گفتم که بگم چند وقت پیش پیش عروسیش بود ولی حقیقتش من بیشتر از ۴۵ دقیقه نتونستم مراسم رو تحمل کنم! فکر کن آدم روز تولد حضرت محمد بخواد یک مراسم باشکوهی مثل عروسی رو بگیره، اونم تو یک تالار خوب ولی به جای دست زدن و شادی و پایکوبی، مداح بیارن که مولودی و نوحه بخونه  من اگه میدونستم اینطوری خواهد بود، باور کنید نمیرفتم. اصلا اینجور عروسیها به آدم خوش نمیگذره. ظاهرا خونواده داماد گفتن که ما همه عروسی هامون به این شیوه هست و نمیتونیم به دین بی احترامی کنیم


والا تو یه کتابی داستان عروسی حضرت زهرا رو میخوندم، به وضوح نوشته بود که شب عروسی حضرت علی و زهرا، پیامبر به زنها میگه که دست (دف) بزنید و هلهله کنید. مراسم عروسی بالاخره باید یه فرقی با عزا و ماتم داشته باشه. نمیدونم بعضیا این دستورات رو از کجای دین میارن؟ اصلا عروسی ای که بخواد اینقدر ساکت و با نوحه برگزار بشه  به چه دردی میخوره؟

فکر کن با شکوهترین اتفاق زندگی آدم باید ساکت و بی سرو صدا برگزار بشه  تازه مامان عروس وسطای مراسم دیگه حوصله اش سر رفته بود شروع به دست زدن کرد، خونواده داماد مانع شدن و گفتن فقط اجازه دارین ۲ انگشتی دست بزنید، اونم بدون رقص، چون دست زدن گناهه  تصور کنید که عروسی اصلا مختلط هم نبود و حتی تو مجلس زنونه هم چنین سختگیری هایی بود!

من به شخصه با تجمل گرایی و چه میدونم چشم و هم چشمی توی همچین مراسمهایی مخالفم ولی دیگه شادی کردن هم ممنوع؟! اونم یه شادی مجازی که هیچ خطری نداره و مزاحتمی هم برای کسی نیست و تازه توی یک مراسمی هست که منطقا باید شاد برگزار بشه؟! اصلا حیف اونهمه پول لباس و آرایشگاه  باور کنین، جمع ما وارد اونجا که شدیم ناخودآگاه مجبور شدیم سنگین رنگین یه جا بشینیم و تازه یه شال هم گذاشتیم رو شونه مون که پوشیده باشیم

مراسم خیلی ساکت و جو هم سنگین بود و همه خانمها داشتن به نوای محزونی که پخش میشد، گوش میدادن  بعضی ها واقعا شورش رو در آوردن. تازه اسمش رو هم میذارن اصالت و آبروی خانواده! من هنوزم معتقدم ورود هر نوع خرافات و سختگیری افراطی به نام دین، در نهایت به ضرر دین تمام خواهد شد. لطفا دستورات من در آوردی خودتون رو به اسم دین، تبلیغ نکنید!

عاطفه 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم دی ۱۳۸۸ توسط عاطفه حسینی



 

* من امروز تو تاکسی به قدری خندیدم که اگه اینجا ننویسمش ناکام از دنیا میرم!

اپیزود اول: خانم درِتون بازه!


اصفهان همین جوریشم ترافیک داره چه برسه به اینکه یه بارونی هم بیاد اونوقته که دیگه ماشینم گیر نمیاد، امروز به محض اینکه یه پرایدی نگهداشت یه آقای پرید جلو سوار شد من و یه خانم و یه آقای دیگه هم عقب سوار شدیم. خانمه از این تیریپ سانتی مانتال ها بود و آقاهه هم یه پسر جوون از تیریپ خفن حزب اللهی ها. هنوز ۵ دقیقه نشده بود که راننده برگشت خانمه رو نگاه کرد و گفت: ببخشید خانم، درتون بازه  خانمه بلافاصله با یه لحن جدی و تقریبا عصبانی برگشت گفت ببخشید آقا چی فرمودین؟!! این پسر حزب اللهیه برگشت گفت: راننده میگن به نظر درتون بازه، درِتون رو ببندید خواهر  خانمه با لحن عصبانی تری برگشت به پسره گفت: اولا من خواهر شما نیستم و ثانیا درست صحبت کنین. راننده دید داره دعوا میشه مثلا اومد اصلاحش کنه، دوباره گفت: خانم ما که چیزی نگفتیم، درتون بازه، گفتم خانم درتون رو ببندید

اپیزود دوم: خواهر ببخشید یهو در رفت!


متاسفانه خیلی از آقایون وقتی تو تاکسی میشینن اصلا رعایت طرف کناریشون رو نمی کنن، من که عادت کردم همش خودم رو جمع کنم و تا جایی که امکان داره خودم رو به در بچسبونم!
از اون بدتر اینکه من توی راه خیلی فکر میکنما، چون ایستگاه آخر پیاده میشم، خیالمم راحته. امروزم اصلا تو این دنیا نبودم که وسط راه این پسر حزب اللهیه که تو پاراگراف اول گفتم کنار من نشسته بود، برگشت گفت: ببخشید خواهر، یهو در رفت  منو نمیگی، یه دفعه به خودم اومدم، هی با خودم گفتم خدایا چی در رفت؟ منظورش چی بود؟ یعنی منظورش این بود که؟

 هنوز ۱۰ دقیقه نشده بود، که دوباره برگشت گفت: ببخشید خواهر، دست خودم نیست، من خیلی خسته ام، اختیارش از دستم در رفته! من اینبار برای احتیاط جلوی دماغمم گرفتم
این اتفاق یه بار دیگه هم افتاد، دیگه داشتم از فوضولی میمردم با خودم گفتم یه لحظه بپامش ببینم داره چیکار میکنه که هی در میره  نگاش کردم دیدم اووووه! بیچاره خوابه خوابه! یعنی واقعا خوابه، بعدش دوباره چند دقیقه بعد دیدم پاش به پام خورد و بلافاصله از خواب پرید و گفت: ببخشید خواهر عمدی نبود!

من تاااازه فهمیدم که ای بابا این بنده خدا خوابش گرفته، وقتی بدنش شل میشه و کنترلشو از دست میده پاش یه ذره میاد سمت من، این فکر میکنه به من خورده و دیده نسبت به این موضوع حساسم هی میاد عذرخواهی میکنه که خودش در رفت  بعدش حالا مگه من میتونستم تا آخر مسیر جلوی خنده ام رو بگیرم؟ همش یاد اون صحنه می افتادم که بعد از گفتن “یهو در رفت” مقنعه ام رو جلوی دماغمو میگرفتم

عاطفه




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۸ توسط عاطفه حسینی



 

فکر می کنم همه تون دیگه تا حالا این عکس پائینی و کلا این سری کاریکاتورها رو راجع به دختر ایرانی دیدید. به عنوان یک دختر آنهم از نوع ایرانیش باید اعتراف کنم که متاسفانه همش درسته به خصوص اون قسمت مربوط به احترام اجتماعی و امنیت اجتماعی که فکر میکنم حرف دل تمام دخترهای ایرانی باشه! فقط باید توی این عکس جای اون پیرمرده که سوار دوچرخه است رو با یه پسربچه نوجوان دبیرستانی عوض کرد! چون اینا روشون این روزا بیشتر شده!!!


فکرشو بکنین که پریشب در حالیکه یک کیلو اسفناج دستم بود!!!( خوب وقتی مامان نیست باید خودت آشپزی کنی) و تمام فکر و ذکرم به این بود که چطوری بورانی درست کنم یه دفعه دیدم یه دوچرخه جلوی پام ترمز کرد !!!(والا همه رو برق میگیره ما رو فانوس!! ملت ماکسیما و زانتیا جلوی پاشون ترمز میکنه) و یه پسره از این تیریپ دبیرستانیها یه برگه کاغذ و فوری گذاشت روی روزنامه ای که اسفناجها داخلش گذاشته شده بود!!! با تعجب نگاش کردم و گفت که الان چند روزه میخواسته بهم شماره بده!!! بعدشم استارت زد و رفت! نگاه کردم دیدم بعله یه شماره موبایله!!!ConfusedSick

 اونقدر حرصم گرفته بود که واقعا نمیدونستم برخورد درست چیه!!! همونطوری که اسفناج دستم بود خمش کردم و برگه رو انداختم توی جوی آب!!! و به راهم ادامه دادم. کمی جلوتر دیدم بعله آقا باز دوباره دوچرخه شونو پارک فرموده منم ندیده گرفتم و وقتی داشتم از کنارش رد می شدم برگشت گفت: بی معرفت اگه خودت نمی خواستی زنگ بزنی اقلا میدادی به خواهرات که زنگ بزنن Surprise

عاطفه




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۸ توسط عاطفه حسینی



 

اين خوابگاه هم جاي عجيبيه ها! آدماي مختلف از شهراي مختلف. رفتاراي مختلف و اتفاقات جالب. اين خوابگاههاي دخترونه (پسرارو نميدونم) چندتا ويژگي دارن:                 

1- همسايه اين خوابگاهها هميشه از صداي جيغ دخترا عاجزن.خدا وکيلي جيغم مي کشنااااا.البته مي کشيمااااا...

2- اين مشترک همه دانشجوهاس: تا قبل امتحاناي پايان ترم همه شباي خوابگاه شباي مهمونيه.يه شب اتاق اين رفيق يه شب اتاق اون رفيق.(عدالت رعايت مي شه اتاق همه مي ريم!) اين خوبه اتاق روبه رويه ما کلان نبودن  ولي يه بدي هم داره اينکه به جز چاي هيچي بهت نميدن؛ يعني ندارن که بدن(ميوه کيلويي...) بگذريم. حالا هم که هوا خوب شده بعد از ظهرا هم توي حياط پلاسيم.بستني خوردنو...(خداااااااا چقدر توي خوابگاه به ما سخت مي گذره)

3- اين تلفن کارتياي خوابگاه! شبا صفش مثه صفه قند و شکر شلوغههههههه.کسي هم که بره پاي تلفن بستگي به مورد مکالمه يا انقدر بلند حرف مي زنه و حاله همه رو مي پرسه به نوه عموي اصغر اقا هم ميرسه! يا اينکه انقدر يواش حرف مي زنه که ميميري از فضولي البته عذاب وجدان هم داري که مانعه مکالمشوني ولي خووووووووووووب ما هم که اصلا نمي دونيم با کيييي حرف ميزنه. ولي يه چيزه بدي هم هست اينکه اگه بعد از نودو بوقي هوس کني با رفيقت (مجاز)حرف بزني و بري پاي تلفن و يواش و طولاني حرف بزني ديگه تمومه....  اين بلا چند بار سره خودم اومده.

4- اه اه اه اين مسول خوابگاهو با يه من عسلم نميشه خورد.  من که انقدر ازش بدم مياد. چندشم ميشه نگاش مي کنم. ولي خوب چاه اي نيست کارمون گيرشه. وااااااااي خدا نکنه کاري کني احضارت مي کنن دفتر خوابگاه انقدر جفنگ بارت مي کنن که اخراش(از بس که قاطي کردي)فقط ميگي « چشم.حتما ».  تو دلتم ميگي عجب غلطي کرديمااااا

5- در خوابگاه رو شبا زود مي بندن. ماله پسرا اينجوري نيست. مثل گاراژه  اگه دير بياي(کارتتو مي گيرن و دفتر خوابگاهو....البته بستگي به نگهبان اون شبم داره. يکيشون زياد گير نميده. بقیش هم باشه واسه بعد.

عاطفه 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۸۸ توسط عاطفه حسینی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود