تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

سال سوم دبیرستان یه مانتوی قهوه ای داشتم که خیلی ازش خوشم می اومد ولی یکی از دگمه هاش در اومده بود. دیشب نشستم دگمه اش رو دوختم و بعد داشتم فکر میکردم که به شلوارم جدیدم میخوره یا نه؟ همینکه مانتو رو پوشیدم فوری در آوردم. یه لحظه احساس کردم این چقدر گشاده. انگار که آدم مانتو خانواده پوشیده باشه، در حالیکه همون موقع که داشتم میخریدم به نظرم می اومد بازم تنگه!

دیروز با مادرم رفته بودیم بازار تا واسه دانشگاه مانتو بخرم. با دیدن مدل های مختلف سوالی که مدام برام پیش میومد این بود که این خانمهایی که چاق یا کمی چاق هستند، از کجا مانتو میخرن؟ چون اصلا مانتو درست و حسابی برای سایزهای معمولی هم نیست چه برسه به سایزهای بزرگ. اگه دقت کرده باشید، این چند ساله سایزها هی کوچک و کوچکتر شدن. انگار که مثلا به زور میخوان همه خودشون رو لاغر کنن و مد جامعه این بشه که لباس فروشها میخوان. از اونجائیکه مد به این سمت میره، طبیعتا هیچ فروشنده ای نمیخواد جنسش رو دستش بمونه برای همین سایزها تقریبا اکثرا به اصطلاح چینی شدن. یعنی مثلا شما مانتوی سایز ۱ رو میپوشی و میبینی چسبانه، بعد فکر میکنی شاید سایز ۲ کمی گشادتر باشه، وقتی اونم میپوشی میبینی چندان فرقی نکرد، بعد سایز ۳ و ۴ رو هم که اصلا نمیشه پوشید! چون نه آستینش مناسب هست و نه دوخت سایر قسمتها به آدم میخوره و نه ارتفاع مانتو.

اینها رو گفتم که بگم گاهی اوقات بازار شما رو مجبور میکنه که چیزی رو که خیلی دوست ندارید، اجبارا انتخاب کنید چون گزینه ی دیگه ای ندارید و همین روند اگه ادامه پیدا کنه، سلیقه شخصی تون هم تغییر میکنه. مثلا مانتوی قهوه ای من واقعا خیلی گشاد نبود، ولی من اینقدر مانتوی اون سبک نپوشیدم، که دیشب فکر میکردم انگار که گونی پوشیده باشم! در حالیکه چند سال پیش نه تنها من که شاید خیلی از دخترهای هم سن و سال من خیلی راحت این مانتو و مدل اون رو می پوشیدند.

الان تنوع لباس به شدت پائین هست، حالا برای ماهایی که نوعا میریم دانشگاه لباس مناسب واقعا نیست. برای همین همه مجبورن مثل هم لباس بپوشن. من نمیگم از روی مد نیستها، چرا اتفاقا اونم تاثیر داره، ولی وقتی انتخاب دیگه ای نیست مجبوری همینی که هست رو بپوشی. یا اینکه اگه خوشت نمیاد، حالا باید اول پارچه بخری و بعد دنبال مدل دوخت باشی و سرآخر خیاط مطمئن رو پیدا کنی که لابد ۲ برابر قیمت یه مانتوی آماده برات بدوزه و خوب طبیعتا تو زمانی هم که میخوای مانتو به دستت نمیرسه. برای همین به اتلاف وقتش اصلا نمی ارزه.

حالا اینکه تو کشور ما تنوع پوشش نیست (مثلا در خیابون همه باید مانتو رو لزوما بپوشن) یه بحثه، اینکه بین خود مانتوها هم تنوع زیادی نیست یه دردسر دیگه است. یه زمانی یه سری مانتوی ها جدید اومده بود که یه کم گشاد و بلند بودن و چین دار؟ نمیدونم یادتون هست یا نه؟ یه طرحهای مثل اون دست خیلی خوب بودن ولی خوب نمیدونم چرا نمیگیرن. اگه دقت کرده باشین، اتفاقا دخترها خیلی هم از اون مانتوها استقبال کرده بودن. بعضی از این طرحهای جدیدی هم که میان، بدک نیستن ولی اصلا اسپرت نیستن و فقط به درد مانتوی مجلسی و یا بیرون میخورن و خیلی نمیشه بعنوان یه پوشش متداول پوشید. خلاصه اینکه اینهمه تبلیغ حجاب میکنن، هنوز لباس مناسب توی بازار نیست!

سارا صالحی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹ توسط سارا صالحی



ما این ترم یه دونه استاد اندیشه اسلامی داشتیم (نه همه دوتا دوتا دارن ما یه دونه داشتیم ) بعدش این گیر داده بود که باید رساله و مرجع تقلید ببریم واسش  که ما از کی تقلید میکنیم. یعنی ما رو کلا قهوه ای کردا  بعدش از من پرسید خوب خانوم توکه کتاب مرجع رو نیاوردی، بگو ببینم اسم کسی که ازش تقلید میکنی کیه (این چیزا خوصوصیه اما استاد ما حالیش نبود ) منم یه دفه چون می مردم جواب ندم از خودم درآوردم و گفتم حاج آقا محمدمهدی مطلق تبریزی  یه چیزی تو این شکل و مایه ها. اونم تعجبش برد  

گفت تا حالا اسمشا نشنیدم میشه کتابشو بیاری؟ منم حســــــابی جوگیر شده بودم  یعنی خدانکنه من جو گیر بشما! گفتم استاد چطور نمیشناسی خیلی معروفه  خلاصه اینم تا آخر این ترم گیر داد که باید رساله این آدمو واسش ببرم  منم از کجا باید واسش رساله می بردم از این یاروووو  خلاصه نمره کلاسی منو نصف کرد هر دفه هم که منو می بینه می پرسه آقا محمدمهدی مطلق تبریزی چطورن؟

سارا صالحی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۹ توسط سارا صالحی



اون روزا وقتی بچه بودم نمیتونستم حرف " ر " رو درست تلفظ کنم. یعنی به جای " ر " میگفتم " ی "  مثلا زهرا رو میگفتم زهیا  یا اسم خودم سارا رو می گفتم: سایا  دائیم از این مدل حرف زدن من خوشش می اومد. هروقت می اومد خونه مون یا میرفتیم خونه مادربزرگ، هی کلماتی که " ر " توشون زیاد داره رو میگفت بهم که تلفظ کنم و بعد تلفظ من می خندید  

یکی از این کلماتی که خوشش می اومد، " یارو " بود  هی میگفت این کلمه رو تلفظ کنم و من میگفتم: " یایو " و اونم خوشش می اومد و میخندید  اون موقع من ناراحت میشدم و پاهام رو محکم روی زمین می کوبیدم و تلاش میکردم که درستش رو بگم. چند بار کلمه رو توی ذهنم تلفظ میکردم و آخرش بازم با صدای بلند میگفتم: " یاایوووو… " و دائیم بازم میخندید

بعدها تلفظم درست شد. ولی هنوزم تو مواجهه با نقطه ضعفهام همون طوریم. مثل همون دختربچه ۵-۶ ساله لجبازی میشم که پاشو محکم روی زمین میکوبه و معتقده که اشتباه نکرده و سعی میکنه که جبرانش کنه، ولی بدترش میکنه. گاهی اوقات قدرت این دخترک ۵-۶ ساله ای که تو وجودم زندگی میکنه، خیلی زیاد میشه. نمیتونم مهارش کنم. نمی دونم دیگه باید چیکار کنم؟

سارا صالحی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۸ توسط سارا صالحی



 

از دانشگاه که بر می گشتم توی راه که می اومدم یه دونه از این پسر بچه هایی که فال می فروشن اومد و گیر داد که یه فال ازش بخرم. منم یه دونه خریدم که روش نوشته بود فال انبیا فال رو که باز کردم توش نوشته بود که مبارک باشه فال انبیای شما مال امام رضا (ع) است  

حالا ما از اون موقع با خودمون درگیریم که ای بابا امام رضا که نبی (پیامبر) نیست و امام هست… هر چند که من یادم هست که توی کتاب دینی دبیرستان خوندیم که امامت بالاتر از نبوت هست و خدا به حضرت ابراهیم که نبی بود، بشارت داد که امام هم شده.

ولی حالا واسم سوال پیش اومده که آیا این ۱۲ امام نبی هم هستند فکر میکنم این کاغذها همینطوری بدون دقت و یا شایدم تکراری چاپ میشه و می افته دست این بچه های نیازمند

سارا




نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۸ توسط سارا صالحی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود