تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

من یه هم اتاقی تو خوابگاه دارم که تکیه کلامش اینه: "قضیه چیه؟!" بعدش فکر کن هر وقت وارد اتاقی، جمعی، جایی چیزی میشیم، این میپرسه: قضیه چیه؟ و بعدشم ملت شروع میکنن به تعریف اتفاق رخ داده! یه بار ازش پرسیدم فاطمه چرا اینقدر میپرسی قضیه چیه؟ گفت ببین قضیه خیلی ساده است! همیشه یه قضیه ای هست که ملت درباره اش حرف بزنن. منم به طور کلی میپرسم قضیه چیه که برام تعریف کنن. حالا یا فکر میکنن از بخشیش مطلع هستم و خودمونی ام یا اینکه نه اصلا پرتم و براشون جالبه که اطلاعات بهم بدن

دیشب یکی از دوستای دوران دبیرستانم زنگ زده بود. داشتم باهاش حرف میزدم که صدای یه نوزاد پشت تلفن اومد. گفتم این بچه کیه؟ گفت من خاله شدم دیگه نیلوفر خبر نداشتی؟ راستش خبر نداشتم. بعد کلی نشست درباره اینکه خاله شدن چقدر حس خوبی هست و چقدر بچه خواهرش رو دوست داره و باعث شده شادی به خونه شون بیاد حرف زد. بعد گفت تو هنوز عمه نشدی؟ از اونجائیکه من مثلا دختر ارشد خونه هستم، حدس زد که اول باید خواهرام خاله بشن  بعد گفتم نه بابا هنوز کو مونده تا من عمه بشم؟ یه لحظه اصلا یادم رفت که برادر بزرگم ازدواج کرده و چند ماه دیگه بچه اش دنیا میاد. اونقدری که تو خونه و فامیل ما ازدواج دیر به دیر صورت میگیره، هنوزم ازدواج برادرم باورم نشده چه برسه به بچه دار شدنش. گفتم که چند ماه دیگه برادرزاده ام دنیا میاد.

بعد هی داشتم این کلمات رو با خودم تکرار میکردم. عمه، برادرزاده. نمیدونم چرا همش فکر میکنم این چیزا مال دیگرانه و من تجربه اش نمیکنم  یعنی مثلا هیچوقت به نظرم نمیاد یه دختر  بیست و چند ساله عمه بشه. مثلا فکر میکنم فقط به آدمهای ۴۰ سال به بالا میاد که عمه بشن. حالا فکر کن برادر زاده ام دنیا بیاد، یه مدت باید افسردگی بگیرم که من چرا اینقدر پیر شدم که عمه شدم  اون اوایل وقتی محمد ما تازه ازدواج کرده بود، وقتی با عروسمون بیرون میرفتیم و میخواست ما رو به دوستانش معرفی کنه به من و خواهرم اشاره میکرد و میگفت: اینام خواهرشوهرام هستن. بعد من هی با خودم تکرار میکردم: خواهرشوهر! بعد هی میگفتم یعنی من واقعا الان خواهرشوهر یکی شدم؟ یا مثلا مامانم مادر شوهر شده؟ حالا خوب اصلا نقش خاصی نداشتم ولی نمیدونم چرا اینقدر به نظرم عجیب می اومد. یعنی خب من همون آدم بودم، هیچ تغییری نکرده بودم ولی خواهر شوهر یکی دیگه شده بودم!

نمیدونم شاید همش به خاطر اینه که محمد مون اولین فرد خونه ما بود که ازدواج کرد و این چیزا به نظرم تازگی داره و کمی عجیب میاد. کلا تو فامیل ما ازدواج خیلی دیر به دیر صورت میگیره. همین محمد ما با اینکه متولد ۵۶ بود، ولی بازم اصرار داشت که مجرد بمونه. یعنی اصلا رغبتی برای ازدواج نداشت، دیگه اینقدر بهش فشار آوردیم که قبول کرد. به نظرم میاد آدم اگه تو سنین پائین ازدواج کرد که کرد، اگه نکرد بعدش نسبت به این پدیده خیلی گارد میگیره. یعنی چطور بگم ترسوتر میشه که خیلیها سختگیری تعببیرش میکنن. در حالیکه این سختگیری نتیجه ترسه.

گاهی اوقات فکر میکنم قدیما، دخترها و پسرها چطور همدیگه رو ندیده، میرفتن خواستگاری و ازدواج میکردن و تازه ازدواجهاشون به نسبت امروز خیلی موفقتر هم بود؟ الان با وجود اینهمه وسایل ارتباطی و از بین رفتن محدودیتهای ارتباط دخترها و پسرها، هنوزم آدمها نه تنها دیر ازدواج میکنن که شناختشون از همدیگه بازم کمتره بعدشم بیشتر و سریعتر هم طلاق میگیرن. شاید آدمها واقعا هی هر روز پیچیده و پیچیده تر میشن؟

نیلوفر رحیمی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم مهر ۱۳۸۹ توسط نیلوفر رحیمی



دیروز صبح رفتم حموم. بعد از صابون کشیدن چشمتون روز بد نبینه، وقتی خواستم خودم رو بشورم آب یخ کرد  داشتم میمردم از سرما  داد زدم یکی زهرا (هم اتاقیم) رو صدا کنه. زهرا اومد!

- چته نیلوفر؟

- زهرا یخ زدم. آب گرم میكنی خودم رو آب بكشم؟

- برو بابا من ساعت ۸ كلاس دارم

امروز صبح که اون بلا سرم اومد رفتم به مسئول خوابگاه کلی غر زدم که آب سرده. تا ظهر آب ردیف شد که من رفتم دانشکده. وقتی که برگشتم دیدم بچه ها حوله به دست صف کشیدن تو حموم  خلاصه صبر کردم تا ساعت 3 بعدازظهر. با خوشحالی وسایل رو بر داشتم رفتم تو حموم که کفی که از دیروز صبح مونده بود رو تنم رو بشورم

نه من دیگه گول نمیخورم  اول آب رو باز کردم. خوب ای ول هم گرم و هم پر فشار. رفتم زیر دوش، داشتم سرم رو آب میکشیدم که یه چیزی محکم خورد تو سرم و افتاد جلو پام رو زمین  سفید بود. فکر کردم بازم تو حموم یکی شوخی افغانی کرده و صابون رو پرت کرده تو سرم  ولی نه. خوب که نگاه کردم دیدم سر دوش حمومه که کنده شده و محکم خورده تو سر من بیچاره جاش اندازه یه مشت باد کرده. من غلط کنم دیگه اینجا حموم برم

نیلوفر رحیمی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط نیلوفر رحیمی



تو اتوبوس نشسته بودم و آهنگ گوش میدادم. روی این صندولی های که روبروی هم هستم هم نشسته بودم. یکی از ترکهای انیگما هست که من خیلی دوستش دارم. توی راه وقتی آهنگ گوش میدم، هروقت به این میرسم، صدای گوشی رو خیلی زیاد میکنم  مثل اکثر آهنگهای انیگما بخش زیادیش بدون صدای خواننده است و فقط خود آهنگش مهمه ولی خب یکجاییش هم هست که صدای خواننده زن بلند میشه  

خانمی که کنار من نشسته بود، برگشت آهسته روی زانوم زد. هدفون رو درآوردم و برگشتم طرفش. گفت صداش اینقدر زیاده برای گوشت ضرر داره  گفتم من زیاد آهنگ گوش نمیدم، اگه به طور مداوم با صدای بلند گوش بدی، ضرر داره. در عین حال صداش رو کم کردم. گفت اصل حرف من چیز دیگه ایه. وقتی با نگاه پرسشگر من مواجه شد گفت: اصلا بهت نمیاد صدای حرام گوش بدی، احتمالا به خاطر اینکه قیافه من به اصطلاح بچه مثبتیه  سعی کردم جواب ندم و فقط لبخند زدم. گفت مگه تو مسلمون نیستی؟ مرجع تقلیدت کیه؟

قبل از اینکه من جواب بدم دختری که روبروی من نشسته بود گفت ای خانم! مگه شما صدا و سیما رو نمی بینی؟ ۸۰ درصد آهنگهایی که روی تبلیغها میذاره مال موسیقی خارجی هست که شما غنا میدونی  خانمه گفت من کاری به صدا و سیما ندارم، نگفتم که عملکردش درسته ولی ماها مسلمونیم، گوش دادن صدای زن حرومه. گفتم نمیدونم چقدر درست میگید، راستش تا به حال به این موضوع فکر نکردم.

خانم دیگه ای که روبری ما نشسته بود گفت: خوب دخترم تهاجم فرهنگی همینه دیگه. که شما به عنوان یه دختر مسلمون حتی نمیدونی چی حرامه و چی حلال  اگه چند سال پیش بود و اینقدر ماهواره و اینترنت نبود، مطئمنم اینقدر این چیزا برای شما عادی نمیشد. الان اگه به کسی بگی صدای زن حرامه، انگار که جُک گفته باشی  حق هم دارین. بعد نگاهش رو کرد رو به خانمی که بار اول به من تذکر داد و گفت: من توی یکی از شهرکهای اطراف اصفهان معلم هستم. اونجا وضع مردم اصلا خوب نیست. یه بار یه انشا داده بودم به بچه ها که راجع به گرم شدن زمین بنویسن. گفتم اگه خودشون نمیدونن از اولیاشون بپرسن.

از اونجائیکه حدس میزدم بعضی اولیاها چیزی نمیدونن یا همکاری نمی کنن، به بچه ها گفتم هرچی پیش اومد بنویسید مثلا رفتم به پدرم گفتم و او گفت چیزی ندارد، شده اینم بنویسید. روزی که قرار بود انشاها قرائت بشه، یه بچه ای که پدرش از شدت فقر و اعتیاد، قدرت نداره آب دماغش رو بالا بکشه، نوشته بود چندبار رفتم از پدرم پرسیدم ولی هربار گفت که اخبار سی بی بی گوش میده  میدونی خانم منظورش چی بود؟ اخبار بی بی سی  در حالیکه پدره دروغ میگفته. جلوی بچه ها و توی خونه یک اتاقی می نشینه شبکه های آنچنانی ماهواره ای نگاه میکنه. اینو زنگ تفریح که بچه رو نگهداشتم و ازش بیشتر سوال کردم، فهمیدم. بله خانم. بچه های امروزی با اینترنت و ماهواره بزرگ میشن

اصلا حال و حوصله این بحثا رو نداشتم. ما توی خوابگاه هم که هستیم از این بحثها داریم. بین مذهبی ها با اونایی که مذهبی نیستن و یا اینکه در یک محیط خیلی مذهبی بزرگ نشده این دعواها شکل میگیره  برای همین یکی از مشکلات ما همین نوار گذاشتنهای توی خوابگاه و اعتراض اینوری و اونوری هستش. بحث کردن تو این موارد حقیقتا سخته. به شخصه خودم تا به حال قانع نشدم و نیازی هم نمیبینم کسی رو قانع کنم.

فتواهای مراجع مختلف روی فرعیات خیلی متنوع هست. مورد بعدی اینه که من اعتقادی به بحث کردن روی درصد مذهبی یا بی مذهبی بودن یه آدم بالغ ندارم. به این دلیل که با این بحثها (که در ۹۹ درصد موارد با خشم و دعوا تموم میشه) نه کسی از اعتقادش برمیگرده و نه کسی معتقد میشه. بازم در مواردی منکر نوع بحث کردن و فضای بحث نمیشم، مواردی که حداقل پایه های مشترکی وجود داره.

نیلوفر رحیمی 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۸ توسط نیلوفر رحیمی



خوب الان من امروز واقعا دلم میخواست کوچیک شم و برم مدرسه. یه دونه از این مانتو رنگیا بخرم با یه مقنعه سفید که یه گل رز صورتی گنار گوشم چسبیده. هرچند من روز اول مدرسه دلم نمیخواست مانتو بپوشم و یه دامن گل گلی رو تازه برام خریده بودن و اصرار داشتم که با اون برم  بعدش یه جوراب شلواری سفید پوشیدم و با اون ست رفتم مدرسه

امروز دلم میخواست بشم ۱ متر و ۱۰ سانتی متر و اینا که قدم از همه کوچیکتر باشه و برم اول صف. بعدشم برم سر کلاس درس و آی با کلا رو یاد بگیرم و کلی ذوق کنم که دارم چیز میز یاد میگیرم  من این نیلوفر بزرگ شده رو خیلی دوست ندارم، خیلی دغدغه هاش گنده ان… دلم اون نیلوفر ۶ ساله رو میخواد.

این کوچولو مهناز، بچه خواهرمه! الهی قربونش برم  آخ که چقدر دلم میخواست الان توی این سن باشم

داشت یادم رفت، دلم یه کوله خشگل قرمز رنگ هم میخواد. یه دفتر روغنی نقاشی. یه عالمه مداد رنگی، یه آبرنگ. یه نیمکت چوبی، با یه همکلاسی کوچولو و فرشته دیگه  تازه مداد سیاه و قرمز هم میخوام برای اعراب گذاری، پاک کن و مدادتراش قرمز و جامدادی ای که آکواریوم داشته باشه هم میخوام! بعدشم دلم میخواد یه خونه نقاشی بکشم که از کنارش جوی آب رد میشه، درست مثل همون موقع ها که نقاشی می کشیدیم، یادتونه؟ انگار که خونه هایی که می کشیدیم توی فضا معلق بودن  یا کشفدوزک من عاشق کشیدن کفش دوزک بودم که تو شمال زیادن، همیشه دلم برای کفش دوزکها میسوخت.

بعدشم خانم معلم تپلی و مهربون، بهم ۲۰ بده و زیرش بنویسه: آفرین صد آفرین فرشته روی زمین. بعدشم از این برچسبهای ممتاز بهم بده و هی اونا رو جمع کنم و ذوق کنم. انگار که با ارزشترین هدیه های دنیا هستن…آخه کجا رفت اونهمه کوچیکی و صداقت و مهربونی و آدمهای مهربون و همکلاسی های کوچولوی دوست داشتنی و معلمهایی که هی ما رو می بوسیدن؟ آخه به چه درد میخوره این دنیای بزرگترها؟

نیلوفر رحیمی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم اسفند ۱۳۸۸ توسط نیلوفر رحیمی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود