درب خانه باز میشود. دو کودک ۶ ساله با هم بیرون میآیند. یکی بالا و پایین میپرد و دیگری با متانت و دقت خاصی قدم برمیدارد. ناگهان هردو میایستند. کودک اولی که اینک از دومی جلو افتاده است، لحظهای درنگ کرده و سپس نگاهی به پشت سر؛ نگاهها به هم دوخته میشوند، تعجب فضا را پر میکند.
«میای بازی؟» و صدای خندهی هر دو که دلیلش تنها همزمانی پرسش آن سوال ساده است! به همین سادگی...
اولی هنوز غرق در خنده است که دومی خندهاش را کنترل کرده، با نگاهی سرشار از تعجب اولی را برانداز میکند.
خنده بر لبان اولی میخشکد. توپش را جلو آورده و به دست کودک دوم میسپارد. بازی آغاز میشود و هردو لیلی میکنند و به دنبال توپ میدوند... شور و نشاطی همراه با سادگی کودکانه فضا را پر میکند.
هنوز چند دقیقهای نگذشته که دومی خسته میشود! اولی به خاطر او از دویدن دست میکشد و منتظر بازی پیشنهادیاش میماند... مدتی است که هر دو نشستهاند و بازی لپتاپ را تماشا میکنند! گفتوگویی شکل میگیرد. اولی با زبانی کودکانه، اما بزرگی و نکتهسنجی در کلام دومی موج میزند. تفاوت فضا را پر میکند.
ساعاتی گذشته و دیگر زمان بازگشت به خانه است. کودک اول ۱۵ سال زودتر به خانه بازمیگردد...

وقتی کودکی خودم رو با کودکان زمان حال مقایسه میکنم، دلم به حالشون میسوزه! به نظرم خیلی کمتر از من و هم سن و سالهام بچگی میکنن. حتی درمورد بعضیهاشون میتونم بگم به جای بچگی، بزرگی میکنن!
این درحالیه که وقتی مادر و پدرم از دوران کودکیشون میگن، میفهمم که من هم خیلی بچگی نکردم و این روند ادامه داره...
از یه جهت شاید مایه خوشحالی باشه که بچههای امروز نسبت به بچههای دیروز بیشتر با تکنولوژی سروکار دارن، ولی به نظر من وقت برای درگیری با تکنولوژی زیاده و برای بچه بودن خیلیخیلی کمه. همونطور که وقت برای بزرگونه حرف زدن و بزرگونه لباس پوشیدن و کلا بزرگ بودن زیاده...
شقایق امامی
