تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱ توسط مائده مرادی



 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ توسط مائده مرادی





ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ توسط مائده مرادی




من رفتنی ام...

از دکترم پرسیدم میتونید کاری کنید؟؟گفت نه!

پرسیدم خارج چی؟ و باز هم جواب داد نه!!



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ توسط مائده مرادی



پدرم به اتاقم اومد. کنارم نشست. دستشو آروم رو شونه هام گذاشت و گفت:

دلم برات تنگ شده...

این حرف پدرم برای همیشه توی ذهنم حک شد و البته یه درس بزرگ بهم داد.

گاهی وقتا انقدر توی دغدغه های خودت فرو میری که هیچکس رو جز خودت نمیبینی. اونوقته که چشم باز می کنی و میبینی همه کنارت هستن اما هیچکس به تو نزدیک نیست و مطمئنم  اون روزه که بزرگترین و غم انگیزترین شکست زندگیت رو خوردی...

گاهی وقتا وقت گذاشتن برای کسانی که دوستمون دارن و حضورمون براشون زندگی بخشه از هرکاری زیباتره...

مائده مرادی




نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ توسط مائده مرادی



با شروع ترم جدید با نشاطی که به هیچ عنوان با روزهای اول مهر برابری نمیکنه راهی دانشگاه میشی .

اونروز  برخلاف بقیه‌ی روزها خودت رو زودتر  به سرویس میرسونی.

 یک تک صندلی خالی و دنج در ردیف آخر واحد چشمتو میگیره و با عجله خودت رو به ردیف آخر  میرسونی...

در حال نظاره‌ی تبلیغات در ایستگاه بی‌ آر تی و فکر کردن به همه چیز و تقریبا هیچ چیز هستی که صدای غمگین یک خانم تقریبا مسن رشته‌ی افکارتو به هم میریزه...

_همه جا رو زیر پا گذاشتم ...همه‌ی جنسا از برآورد ما بالاتر رفته ...

_خب ارزون‌ترشو بگیر واسش!!! این که این همه غصه نداره خواهر من!

_ ارزونتر؟ نمیشه... همه‌ی اقوام میان به تماشای جهیزیه‌ی دخترم...مهمه که چه مارکی واسش خریدم...

_حالا میخوای چیکار کنی؟؟

_نمیدونم...توکل...

بالأخره به ایستگاه مورد نظر میرسی...

بدون نگاه کردن به صاحب اون صدا از واحد پیاده میشی و همچنان نگران اون مادر و دختر جوانش هستی و همچنان نگران...

 شیرین تلخ 

کاش با بدعت‌گذاری‌های خودپسندانه‌ی خود، روزهای شیرین زندگی دیگران را به کامشان تلخ نکنیم...

 مائده مرادی




نوشته شده در تاريخ شنبه ششم اسفند ۱۳۹۰ توسط مائده مرادی



این یک هفته برات به اندازه‌ی ۱ ماه طول میکشه...

به ادامه مطلب مراجعه کنید

مائده مرادی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ توسط مائده مرادی



فصل امتحانات ترم اول سال دوم دبیرستان

به ادامه مطلب مراجعه کنید

مائده مرادی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ توسط مائده مرادی



بعضی وقتا یکسری اتفاقای کوچیک به آدم درسهای بزرگی میده. شاید این قضیه برای شما هم اتفاق افتاده باشه اما واکنش هرکس نسبت به این قضیه ممکنه متفاوت باشه و این تفاوت در عکس‌العمل‌ها همیشه ریشه در اعتقادات ما نداره!!! بعضی وقتا فقط یه حس یا تلنگره که ما را وادار به انجام کاری میکنه.

داستان ازین قراره، چند روز از امتحانات پایان‌ترم گذشته بود که یکی از دوستام بهم یه پیامک داد. ازون پیامکایی که وقتی چشمت بهش میخوره بندبند وجودت میلرزه!!! در ادامه‌ی مطلب خودتون براحتی میتونید حدس بزنید از چه نمونه پیامکایی حرف میزنم! ازونایی که معلوم نیس منشأشون کجاست و هدفشون چیه!

بعد از خوندن پیامک ازین که یه توفیق اجباری نصیبم شد و با چندتا صلوات به اهل بیت علیهم‌السلام  عرض ارادتی کردم خوشحال شدم امـــــــــــا، بخش بحث‌برانگیز پیامک بخش دومش بود که لطف کرده و بیان داشته بود که اگه این پیامک را واسه ۱۴ نفر نفرستی تا آخر هفته یه خبر بد بهت میرسه و اگه بفرستی یه خبر خوب بهت میرسه!! منم ازونجایی که شدیدا مستعد شنیدن خبرای بد خصوصا تو فصل اعلام نتایج امتحانات هستم، با این وجود که هیچ اعتقادی به اینجور پیامکا نداشته و ندارم و با اینکه یقین داشتم تک‌تک دوستام با دیدن بخش پایانی پیامک فشارشون میفته پایین و هرچی بدوبیراهه نثارم میکنن، دلو زدم به دریا و پیامکو به ۱۴ تا از دوستام فرستادم. هرچی بود باز بهتر ازین بود که خبر بد بشنوم! آخه منم حســـــــــــــاس!

بلافاصله بعد از فرستادن پیامکها یکی از دوستای کلاس زبانم بهم پیام داد و یه سوال ازم پرسید و اصرار داشت که سریعا جواب را واسش بفرستم. جواب را نوشتم و همینکه اومدم بفرستمش عبارت ناامیدکننده‌ی unable to send message از تموم شدن اعتبارم خبرداد!!

به این فکر کردم که اگه اون حس نگرانی مجبورم نمیکرد و اون پیامکو به ۱۴ نفر نمیدادم الان میتونستم با  یه پیامک مشکل دوستم  را حل کنم!! )البته یه وقت خدای نکرده فکر نکنید که بیخیال شدما! به گوشیش زنگ زدم و جوابو گفتم سریعا!!!!(. میخوام بگم که شاید همین کارم راحت‌تر میتونست خبرای بد و بلایای برنامه‌ریزی شده‌ی این هفته رو که ازش ترس داشتم دفع کنه!! از اون به بعد دیگه هر پیامکی با این محتوا میبینم صلواتاشو میفرستمو تا اون حس کذایی مذکور وادارم نکرده به کاری که بهش عقیده ندارم، پیامک را پاک میکنم!!

نقطه عطف قضیه این بود که آخر هفته که رسید یکی از اون ۱۴ نفر بم پیام داد و گفت...

عزیزم حالا خبر خوب بهت رسید؟؟؟

و جالب‌تر این بود که هیچ جوابی واسش نداشتم!!!

مائده مرادی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ توسط مائده مرادی



تو این جامعه ای گل و بلبل که پیدا کردن مضمونی واسه گلایه وشکایت کم نیست! ولی بعضی وقتا این گلایه با خودش بغضی به همراه داره. ازجنس تاریخ از جنس همیشه  راستش باکلی کلنجار رفتن باخودم بالاخره  اسم عنوان مطلبمو شکواییه گذاشتم! یه گلایه از ازخیلی از دوستای هم سن و سال خودم، ازخیلی ازدبیرستانی ها، خیلی از دانشجوها و حتی خیلی از بزرگترامون! یادمه  چند روز پیش صبح زود، سوار یه تاکسی شدم. تو تاکسی همونطور که از شواهد و قرائن پیدا بود همه دانشجو بودیم که داشتیم خودمونو به دانشگاه میرسوندیم. راننده ی تاکسی یه آقای تقریبا پنجاه ساله بود که یکی از جدیدترین آهنگای استاد شجریان رو گوش میداد و از اونجایی که هرازگاهی مصرعی رو دست وپا شکسته بااستاد تکرار میکرد مشخص بود که داره به موسیقیه دلخواهش گوش میده.

کنارمن یه خانوم دختر نشسته بود. یه جزوه دستش بود. کت و کلفت تر از جزوه ی من و انگار اونم مثل من میان ترم داشت!! انگارحرف دلش خیلی سنگینتر از این حرفابود که اون رو تودلش نگه داره!وسطای راه بالاخره رو به راننده تاکسی کرد و بایه قیافه ی حق به جانب گفت: آقا ما خودمون هزار و یکی بدبختی داریم! این چه آهنگیه که صبح اول صبحی گذاشتین؟؟! انگار شما بزرگترا عادت کردین به گوش دادن این آهنگا! شما هنوز چند قرن عقبید انگار!! راننده تاکسی یه لبخند ملایم زد و گفت: شما هم به سن و سال ما برسید همین آهنگارو گوش میدید!

راستش اون روزصبح دلم گرفت. ازون دختردانشجو، ازون راننده تاکسی! و دلم سوخت واسه موسیقی اصیل و فاخرمون که با این بی مهری های همه جانبه داره رنگ میبازه و پرپر میشه. از اینکه ما هنوز عادت نکردیم و شاید یاد نگرفتیم که ارزش هر هنری بایدحفظ بشه  و در این مورد خاص حتی اگه اهل موسیقی اصیلمون نیستیم باید بدونیم که شأن و منزلت استاد شجریان به عنوان خسرو آواز ایران زمین به هیچ عنوان نباید نادیده گرفته بشه. ما باید یاد بگیریم که چطور نقد کنیم، چطور قدردانی کنیم و چطور ارزیابی کنیم. خیلی از ما مثه اون خانم این سبک موسیقی رو کسالت آور و حتی مسبب افسردگی میدونیم و یا شاید مثه اون آقای راننده، اونو به گروه سنی بالای 50 سال نسبت میدیم.

در اینکه خاصیت سن و سال ما طوری هست که به هیچکدوممون اجازه تک بعدی بودن رو نمیده شکی نیست!! اماپیشنهاد منو به عنوان دوستی که ازبین تمام سبکهای موسیقی تاحدی زیبایی و دلنشینی موسیقی سنتی رو درک کرده بپذیرید و به دور از تصوراتی که تا حالا ازین موسیقی فاخر و اصیل ایرانی دارید، واسه یک بار هم که شده سعی کنید ازگوش دادنش لذت ببرید

آب    نان    آواز

کمترین تحریری ازیک آرزو اینست

آدمی را آب و نانی میباید و آنگاه آوازی

در قناری هانگه کن در قفس تانیگ دریابی

گزچه درآن تنگناشان بازشادیهای شیرین است

آنچنان برمابه نان وآب تنگسالی گشت که کسی به فکر آوازی نباشد

اگر آوازی نباشد شوق پروازی نخواهد بود

مائده مرادی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ توسط مائده مرادی



میبینید؟ چه تصویر ساده ای! چه ذهن ساده ای! فقط ۲ خط ارتباطی؟!  حالابیاید و یه کاری کنید. به جای تصویر این دوتا آقا پسر، دوتا دختر خانوم بذارین! به نظرتون بازم این تصویر به همین سادگی باقی میمونه؟ فکر می کنید تعداد این خطوط ارتباط ذهنی به چندتا میرسه؟  ۴ تا؟ ۶ تا؟ ۸ تا؟ ۹ تا؟

 

سخت در اشتباهید! وقتی ۲ خانوم دختر محترم، بخصوص بعد از مدتی به هم برخورد میکنن، تعداد این خطوط ارتباط ذهنی به هزار هم میرسه! هزاران سوال درباره ی ظاهر و باطن فرد مقابل! سوالاتی که هر جوری که شده باید به جوابش رسید! این برمیگرده به ذهن پرقابلیت و چند بعدی ما دخترا! که در آن واحد می تونه هزاران مسئله ی مهم و غیر مهمرو حلاجی کنه! حالا خوب یا بدش رو خدا میدونه. مهم اینه که همونطور که توی شکل میبینید هرکسی از این استعدادا نداره!

مائده مرادی




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۹ توسط مائده مرادی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود