تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان


چهاردهمین مهمان صندلی داغ

جناب آقای امیرحسین رمضانی

ترم ۶ تغذیه

صندلی داغ

با تشکر از جناب آقای رمضانی و تمام کسانی که در این صندلی داغ شرکت نمودند. با پایان یافتن مهلت صندلی داغ، امکان درج نظر جدید وجود ندارد.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۱ توسط صندلی داغ



محو شد در خاطرات دور، بـاغ کودکی \ کورسویی مانده اندک از چراغ کودکی

گرچه عمرم رفته ازکف بی‌حساب،اماهنوز \ کودک اندیشه میگیرد سراغ کودکی        

(محمد خزایی)

با درود و سلام فراوان و با امید شروع سالی خوش و نیکو برای همه‌ی دوستان عزیز تغذیه‌ای.

سال گذشته نیز همچون سالهای دیگر با تمام شیرینی‌ها و تلخی‌هایش به پایان رسید و سالی نو با تصمیم‌ها و امیدهایی تازه آغاز گردید. ما نیز با فرارسیدن بهار ۹۱ بر آن شدیم تا بهار تغذیه پاتوق را با شکوفه‌های امید بیاراییم و با حمایت بی‌دریغ شما دوستان، بر صمیمیت و گرمی پاتوق‌مان بیافزاییم.

«کودکی در اوج بهار زندگی» نام بخشی است که از هفته آینده به جمع تغذیه‌پاتوقی‌ها اضافه می‌شود. مضمون این بخش از این قرار است که هر دو هفته یک بار، عکسی از کودکی یکی از بچه‌های تغذیه‌ای با ذکر ترم وی در وبلاگ گذاشته می‌شود. خوانندگان محترم اگر توان تشخیص ایشان را دارند می‌توانند در بخش نظرات پست مربوطه نام شخص مدنظر را ذکر کنند. دو هفته بعد همراه با گذاشتن عکسی از فرد دیگر، نام منتخب هفته گذشته نیز ذکر می‌گردد.

از این طریق در کنار هم دفتر خاطراتی از کودکی‌مان را ورق میزنیم و زمینه‌ای را برای آشنایی بیشتر بچه‌های تغذیه فراهم میکنیم.

از کلیه‌ی هم‌رشته‌ای های عزیز درخواست میگردد در صورت تمایل به شرکت در این بخش، آمادگی خود را از طریق نشانی ایمیل اینجانب اعلام نمایند:

HHashemi1368@gmail.com

زندگی دفتری از خاطره‌هاست، یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک، یک نفر همدم خوشبختی‌ها، یک نفر همسفر سختی‌ها، چشم تا باز کنیم، عمرمان میگذرد، ما همه همسفریم...

هاله هاشمی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



طی حکمی از سوی رییس دانشگاه، آقای دکتر احمد اسماعیل زاده به عنوان رییس جدید دانشکده تغذیه و علوم غذایی منصوب گردیدند. همچین در این حکم از زحمات آقای دکتر محمد حسن انتظاری در زمان تصدی سرپرستی دانشکده تقدیر و تشکر شده است. از طرف همه دانشجویان تغذیه دانشکده برای این دو استاد عزیز و بزرگوار آرزوی موفقیت های روز افزون داریم...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



گاهی چیزهایی هستن که فقط وقتی از کنارشون عبور میکنی قدرشون را میدونی. بعدش فقط به دنبال یه راه برگشت میگردی، یه تابلو...

ولی...

دور زدن ممنوع! 

جاده زندگی اگرچه خیلی چیزای باارزش داره، ولی تابلوهای خیلی کمی داره...

پس لطفا کمی آهسته برانید!

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



از تمام مال دنیا خانه‌ای دارم به وسعت کهکشان، اتاقی دارم به فراخی آسمان و پنجره‌ای به قدمت تاریخ که از آن متجلی است نور گرمابخش خورشید.

 از آن پیداست سه دوست، سه یار، سه همدم. بلند و قطور و تنومند. سه کاج که زیبا و استوار ریشه در خاک دوانیده‌اند. همیشه سبز حتی با گذر ایامی چند...!

 شاخسارشان رو به درگاه الهی؛ گویی چیزی طلب می‌کنند؛ شاید خواهان عفو اند به سبب آنچه در جوانی کرده‌اند.

 در اتاقم صندلی قدیمی است که صدای خرخر کردنش مونس بیصدایی من است. روی آن می‌نشینم و به پنجره می‌نگرم...از پنجره گنجشگکان در حال پرواز دیده می‌شوند که هر از چندگاهی روی شاخساران کاج نشسته و نغمه سرایی می‌کنند.

 پشت پنجره‌ام، لب طاقچه، تنهای تنها، یک گلدان دارم اما پر از گل. گلهای شمعدانی قرمز هرچند لاله نیست اما به سرخی اوست و یادآوری از یک واقعیت. قطرات شبنم روی آن دیده می‌شوند. پروانه در زندگی من یک سمبل است. سمبلی از یک عاشق. او را هم گرداگرد شمعدانی می‌توان دید. شاید شمعدانی از دیدن عشق پروانه آنچنان مست شده که قطرات اشک از چشمانش جاری گشته. شاید به همین سبب امروز به من روی نمی‌نهد.

 آسمانم صاف صاف است. آرامش در آن موج میزند.

 از روی صندلی که برمی‌خیزم، خانه‌ای پیدا می‌شود. در دور دست. همیشه چراغش روشن. چه روز و چه شب فرقی نمی‌کند. گویی صاحبخانه فراموش می‌کند آن را خاموش کند. صاحبش پیرمردی است فروافتاده با عصایی چوبین همیشه در دست و خرقه‌ای بر دوش. به نظرم این عصا همراه همیشگی اوست.

 باغبان هر روز چمن‌ها را آب می‌دهد. سیرابشان می‌کند.

 پنجشنبه که می‌شود صدای بازی کودکان نیز به گوش می‌رسد. صدای پا زدن به توپ. صدای گریه دختربچه‌ای که در بازی راه داده نمی‌شود. صدای مادری که فرزندش را فرامی‌خواند و در نهایت صدای شرشر آب جوی که هر از چند گاهی صدای کودکان را می‌شکند.

 یک ماه گذشت، اما به نظر سالی می‌آید...

گک کرده

یک ماه پیش پیرمرد، صاحبخانه‌ی دوردست از اینجا رفت. بیصدا... بی‌غوغا... ناگهان!؟ چه شد، نمی‌دانم. این بار او تنها رفت. همراه همیشگی‌اش او را تنها گذاشت. انتظاری که اصلا نمی‌رفت!

 امروز دیگر چراغ خانه‌اش روشن نیست. شاید از بی‌کسی سوخته است. از پروانه‌ی عاشق هم خبری نیست. شاید پروانه هم از آتش عشقش سوخته باشد.

 گنجشگکان امروز نیامده‌اند. اما کلاغ‌ها مدتی می‌شود که لب پنجره جا خوش کرده‌اند. لانه‌ای بر کاج ساخته‌اند و بزمی و نشاطی بر پا کرده‌اند.

 شمعدانی دو روز پیش از لب پنجره افتاد و از فراق پروانه دلش شکست.

 آسمان دیگر صاف نیست. تاریک تاریک. ابرها از هم پیشی می‌گیرند. انگار فقط بشارت باران می‌دهند. اما خبری از آن رحمت نیست. بغض در گلویشان گیر کرده...

 امروز پنجشنبه است بعد از گذشت یک ماه از رفتن پیرمرد.

 باز امروز باغبان نیامده... چمن‌ها تشنه‌اند... هوا سرد است، به سرمای دستان یخ زده‌ام. صدای کودکان نمی‌آید. منتظر گریه‌ی دختر بچه‌ام؟!

 به نظرم فردا همه امتحان دارند. امتحانی سخت و بس سنگین، که باعث شده شهر این چنین خموش گردد. اما فردا که جمعه است؟؟

 دلم می‌خواهد پنجره را ببندم. اما باز روی صندلی نشسته‌ام و با مونس بیصدایی‌ام با چشمانی سبز در انتظار جمعه ام و امیدوارانه سه کاج بیرون را می‌نگرم که چگونه همچنان دست به درگاه الهی دارند و لحظه‌ای از پا در نمی‌آیند.

 اکنون من در برهه‌ای از زمان گم کرده‌ای دارم...!

 حبس شد در سینه فریاد فرج \ کس نیفتد لحظه‌ای یاد فرج

شد فرج دیگر فراموش همه \ مانده در غربت عزیز فاطمه

ماه زهرا کی تجلی می‌کنی؟ \ تا به کی امروز و فردا می‌کنی؟

زمستان خسته شد از بی بهاریجهان می‌لرزد از این بیقراری

گمانم جمعه‌ای باقی نمانده \ خدایا تا به کی چشم انتظاری؟

هاله هاشمی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



 آدم ها

کنار من روی صندلی پارک دست به سینه نشسته بود. ناگهان با آرنجش به دستم کوبید. نگاهش کردم، سرش را به طرف درختهای انتهای پارک که دختر و پسری زیرش نشسته بودند تکان می‌داد. با چشم‌هایم نگاهش را تعقیب کردم و دوباره نگاهش کردم که «خوب؟!». چند دقیقه‌ای گذشت، دوباره ضربه‌ای مرا به خود آورد. سرش را به طرف پیرمردی که روی نیمکت گوشه پارک کنار یک پسربچه نشسته بود تکان داد. دوباره نگاهش کردم که «خوب؟!». چندبار دیگر نیز دستانم تکان خورد... تا اینکه سکوت نگاهمان را شکست:

«چرا آدم‌ها اینجوری‌ان؟!» در حالی که به دستهای دخترک گوشه پارک که در دستان پسرک بود، خیره شده بود.

بهش نگاه کردم و گفتم «چه جوری؟»

به من نگاه نکرد و ادامه داد «این جوری دیگه!»

گفتم «تو چرا این جوری هستی؟!»

داشت به پاکت بستنی که پیرمرد گوشه پارک برای پسربچه باز می‌کرد نگاه می‌کرد و گفت: «چه جوری؟»

به چشمانش خیره شدم و گفتم: «این جوری دیگه!»

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



  فصلنامه کوچه


یک کوچه بود و تمام عالم بچگی، یک کوچه بود و یک دنیا شور و شیرینی و شادی، یک کوچه بود و درختهای بید و اقاقی و نوازش نسیم مهربانی، یک کوچه بود و پنجه‌های آفتاب نقش بسته بر دیوارهای کاه‌گلی‌اش... افسوس که تبسم شیرین کودکی دوامی نداشت و فرجام، دست جفا پیشه دهر این برگ از دوران قشنگ زندگی امان را ورق زد. تا رسیدیم به عصری که....


این تنها نشریه کانون ادبی صلاست که به لطف خدا اولین شماره‌اش به چاپ رسید. این نشریه دارای دو کوچه اصلی ادب و فرهنگ است به همراه یک بخش پایانی به نام کوچه انتظار.

از دوستانی که تمایل به دریافت این نشریه یا همکاری با هیئت تحریریه آن دارند تقاضا میشود لطفا هرچه سریعتر به بنده اطلاع دهند.

محمد حاجیان




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ توسط محمد حاجیان



سوال نظرسنجی شماره ۱۹: به نظر شما هیجان انگیزترین روز سال چه روزی است؟

برای شرکت در نظرسنجی به کادر موجود در زیر شمارنده وبلاگ مراجعه نمایید. در صورت نیاز به توضیحات بیشتر می‌توانید از طریق قسمت نظرات همین پست اقدام نمایید. همچنین در صورت انتخاب گزینه «سایر موارد»، روز مورد نظر ذکر شود.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



با لهجه اصفهانی خوانده شود!

همیشه میگن عیدِسا سینزش. ما اصفونیا کلی عیدا میریم سری کار تا روزی قبلی سینزه، شومی روزی دووازه هم که میشِد صبر میکونیم تا دکونی کناریمون چراغاش خاموش شِد آ پشتش درابوما قُلف میکونیم و با ترس و لرز اِز انیکه نکونِد فردا مَمَدی بیاد دری دکونشا وا کونِد و ما نباشیم، میریم خونه. یواشکی کیلیدا میکونیم تو در و آسکی میریم تو اتاق تا مبادا بِچا بیدار شَن و اولی بِچه‌داری باشه. روزی سینزه هم صبحی زود بلند میشیم و عقبی ماشینا پر میکونیم، سبزه عید هم که ننجونمون روزی اوِلی عید دادس به عروسش، میچِسبونیم رو کاپوتی جلو آ را میوفتیم. عمدنم اِز جلو مُغازه میریم که خیالمون اِز بابِتی مَمَدی و بقیه راحت باشِد، اما آخِرِشم با یه آهی بلند به دری بَسته خودمون نیگا میکونیم و رد میشیم.

سیزده بدر

یُخته‌چی که تو خیابونا تاب خوردیم یهوکی اِز پارکی ناژوون سردر میاریم. یُخته اطرافا نیگا میکونیم، به حج خانوم میگویم: «انگار خُب خلوِتِس! مطمئنی امروز سینزس؟» یه گوشه میزِنیم کنار و بند و بساطا پهن میکونیم و یه آتیش میگیرونیم که تازه می‌فهمیم کتری برا آب جوش یادمون رفتس، همون جا تو یه کاسه آب میریزیم و میذاریمش رو آتیش. نِزیکا ظهر آدِما دَم پَسی هم میرسن آ دیگه لبی جاده جا برا پارک پیدا نیمیشِد. آی آدِم حرصش میگیرد که چرا زود اومِدِس. آدما گُله گُله مِثی این پنجرا مسجدا قِدیم چارتا چارتا  دوری هم حلقه زِدن. خدا اون آدِمی که این کارتا را اوِلین بار درست کرد بیامرزِد که اینجوری سری پیر و جوونا گرم کردِس. دمی غوروب صدا آهنگا میرِد بالا. اوی من نیمی‌دونم این جریانی رقصیدنی دختِرا پسِر وسطی جاده چیچیس؟ یه زا آدِمی بی معنی، همِیشونم ده هیجده ساله. جخ جلو ماوَم هِی قِرش میدن آ یِوَری یِوَری هم نیگا میکونن. اصِش آدِم دل مالِش میگیرِد. این همه بنزین بسوزون وخی بیا سینزه، بعدشم اینجوری گِراد وامیشِد. حَیفی سبزه ننجون...

اما امان اِز وقتی با فامیل بری بیرون. بایِد تا میتونی مراقب باشی یه‌وخت یه چیزی نگوی به تیرچه قباشون بر بوخورِد. دیگه فامیلا خودادون بهتِر اِز من میشناسین. یادمس پیارسال ما را دعوت کردن تو یه باغ آ گفتن کیلیدشا گرفتِیم، قرارس بخِریم. صاحبی باغ هم گفتس سینزه را برین توش تا بعد. خدا برادون نخواد. آدِم میرفت تو زاینده رود خوراکی کوسا میشد آ اون روز سینزه بیرون نیمی‌رفت. جادون خالی باغه هیچی نداشت. نصفی شب، آب و برق و گاز ریختِیم عقبی چارچرخ و بردِیم کردِیم تو لولا و سیماش، آخِرشم صبحی سینزه اومِدن بیرونِمون کردن که باغ مالی ماس؛ ندون این باغه دوسه‌تا صاحب داشتس. اصش نفهمیدیم چیطوری این همه وسیله را خواب و بیدار ریختِیم بالا و رفتِیم. آی خیت شدیم...

خلاصه، بد و خُب، سینزه هم تموم میشد آ همِیمون افسرده برمیگردیم خونامون، دوباره روز اِز نو و روزی اِز نو...

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



اپیزود دوم:دید و بازدید عید

بووق[صدای آیفون]

مادر: یعنی کی میتونه باشه؟دید و بازدید عید

پدر: خوب حتما مهمونه دیگه.

دختر: مهمون؟ این وقت صبح؟

بووق

دختر: حالا چیکار کنیم؟

پدر: خوب بلندشو برو در را باز کن باباجان. خوبیت نداره پشت در بمونن.

مادر: نه! نه! صبر کن. سریع کمک کنید این سفره را جمع کنیم.

دختر: رختخواب‌ها را چی؟

مادر: واای! راست میگی. سفر را ولش کن! بیا سر رختخواب‌ها را بگیریم بریزیم تو اتاق!

پدر: شما تا جمع می‌کنید، من برم در را باز کنم...

مادر: نه! بشین. فوقش یکم منتظر می‌مونن، بهتر از اینه که آبرومون بره!

بووق

دختر: وایی! این جوراب‌ها روی صندلی مال کیه؟

مادر: ولش کن. بیا سر سفره را بگیر ببریم تو آشپزخونه! مرد، تو چرا نشستی؟ پاشو جارو را بیار!

پدر: جارو؟

مادر: آره. سریع یه جارو وسط سالن پذیرایی بکش.

پدر: بخدا زشته. خوبیت نداره، غریبه که نیستن. بذار برم در را باز کنم.

مادر: میگم نه، یعنی نه!

دختر: مامان! من کارامو نکردم! نمیام جلوی مهمونا!

مامان: نمیای؟ میخوای بگن دخترشون عیب و ایراد داشته نیومده خودشو نشون بده؟! زود برو تو اتاق لباس بپوش.

دختر: مامـــان!

مامان: دیگه چیه؟!

دختر: در اتاق باز نمیشه! رختخواب‌ها پشت در گیر کرده!

مادر: برو کنار ببینم! ایییییی! باز نمیشه. دختر، تو چه جوری در را بستی؟!

پدر: برین کنار ببینم. خانم پیچ‌گوشتی را با چکش بیار.

دختر: وای! حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟!

مادر: بیا بگیر. نشکنی، آبروم جلو مهمونا بره؟

پدر: نترس خانم، برو کنار.

[تق، توق، تق....]

پدر: افتاد، افتاد. بگیر، بگیر خانم درا! دختر کمک مامانت کن.

مادر: گرفتیم، گرفتیم! آخرش شکستی؟ شد یه کاری را درست انجام بدی؟!

پدر: حالا سر در را بگیرید، بذاریم کنار، بعدا یه فکری میکنم واسش.

دختر: گرفتیم

پدر: هل بدین...بیشتر...خوبه...بذارید همین جا.

دختر: وااای مامان! رختخوابامونه‌هـــا!

مادر: وا!

...

دختر: مامــــان!

مادر: مامان و کوفت!

دختر: اون بلوز صورتیم کجاست؟!

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



به درخواست دوستان گرامی، دو کلیپ پخش شده در جشن کانون ادبی صلا بر روی وبلاگ قرار گرفت.

لینک اول: کلیپ دکلمه خسرو شکیبایی

حجم فایل: ۱۱مگابایت/فرمت فایل: avi

برای دانلود کلیک کنید


متأسفانه به دلیل عدم رضایت مصاحبه‌کنندگان، کلیپ مصاحبه با دانشجویان بر روی وبلاگ قرار نمی‌گیرد. در آینده فیلم جشن و عکس‌های مربوطه برای دانلود بر روی وبلاگ قرار خواهند گرفت.

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



یک سفره اضافه شد

به ادامه مطلب مراجعه نمایید



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۱ توسط 



تمام راه را به دنبالش دویده‌ام، و اینک آخرین ردپاهایش به نرمی از میان برف‌ها محو می‌شود. از لابلای مه‌های درحال فرود، خیمه‌ی سفیدش را به سختی می‌توانم ببینم. چشمانم را با کف دست‌ می‌فشارم و دوباره می‌بینم. با تمام توان به سویش می‌دوم...

اینک بهار

آری، اینک بهار، بستر سپید زمین خسته را درمی‌نوردد، خیمه‌اش را بر فراز قساوت زمستان می‌گستراند و پنجره‌اش را رو به سوی خورشید معرفت می‌گشاید. زیر لوای آن، مردگان به حیات ابدی زنده می‌شوند، شادی و طرب را می‌ستایند و غفلت را از آخرین سوراخ کمربندشان به در می‌آورند! و با هر نفسی، هوای معرفت را فرو می‌دهند. هفت‌سین دل را با زیباترین سلیقه‌ها می‌آرایند و عشق و محبت را به سبزی سبزه‌ها گره می‌زنند.

یاران، فصل شادی رسیده است. فصل جوانه زدن. فصل شدن. بیاییم در زیر بیرق این پیام‌آور عشق و رویش، دل‌هایمان را از سرور، و جان‌هایمان را از وقار سرشار کنیم. باشد که ما را در سرزمین عشق، جاودانه بهشت دهند.

سال نو بر تمامی دانشجویان و آینده‌سازان ایران مبارک باد

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ توسط 


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود