تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

بازم من اومدم با یه خاطره(سوتی) جالب که هیچوقت از خاطرم پاک نمیشه! اولین و آخرین نماز صبحی بود که در طول عمرم خوندم(با کمی اغراق) که البته اونم مقبول واقع نشد!!! یه شب بعد از کلی درس‌خوندن توی اتاق مطالعه  (تو گفتی بچه ها هم باور کردن!) و بعد از طی‌کردن مراحل اداری  (همون مسواک زدن و....) رفتم اتاق و گرفتم خوابیدم. خلاصه تازه داشتم خواب پادشاه اولی رو میدیدم که احساس کردم یکی داره صدام میزنه. با خودم گفتم حتما پادشاه دومی اومده تا واسش یه رژیم بنویسم!!!! اما هرچی دقت کردم دیدم پادشاهی در کار نیست!!

چشمامو باز کردم دوستم رو دیدم که بالای سرم نشسته و میگه پاشو نماز صبح بخون!!! اولش که این جمله واسم تازگی داشت مجبور شدم کلی تجزیه و تحلیل کنم تا تازه بفهمم چی میگه. چشامو بستم و با حالت تضرع گفتم ول کن بابا میخوام بخوابم اما مگه اون دست بردار بود. این گل‌پسر شروع کرد از جهنم و شیطان و عذاب الهی و اینجور چیزا گفتن. اینقدر گفت و گفت(فکر کنم 5 دقیقه شد) که از ترس داشتم مثل بید می‌لرزیدم!! با خودم گفتم اگه همین الان از جام پا نشم و نماز نخونم، زمین دهن باز میکنه و منو می‌بلعه و توی اون دنیا هم خدا منو با قوم لوط محشور میکنه!!!!

دستم رو بردم زیر بالشم و ساعت مچی رو برداشتم و با تعجب بهش نگاه کردم! نیم ساعتی از اذان گذشته بود اما من همچنان خوابم می‌اومد، انگار نه انگار چند ساعتی رو خوابیده بودم!!!! به زحمت پا شدم و رفتم که وضو بگیرم. دوستم هم منو همراهی کرد تا وضو گرفتم!! خدایی اینجور دوستی کجا پیدا میشه؟ برگشتم به اتاق و در دل تاریکی شب شروع کردم به نماز خوندن.خیلی هم حال داد.نمازم که تموم شد دوستم ازم خواست تا واسش دعا کنم!

حالا تازه خواب از چشمم پریده بود که احساس کردم همه چی مشکوکه!! آخه مطمئن بودم من چهار تا پنج ساعت بیشتر نخوابیدم و از این گذشته رفیقم هم منو ول نمی‌کرد!! آخه همون‌طور که گفتم همراهم اومد تا وضو گرفتم و پیشم نشست تا نمازمو خوندم بهش گفتم داستان چیه  اونم زد زیر خنده و کلی بهم خندید تازه فهمیدم که چه کلاهی سرم رفتهاومده بود ساعتم رو چند ساعت کشیده بود جلو تا باور کنم صبح شده!! منم از همه چی بی‌خبر نصف شب پا شدم نماز صبح خوندم.....

پ ن : هیچ‌وقت از این جور شوخیا با دوستاتون نکنید چون احتمال داره اون آخرین نماز صبح‌شون بشه!!

عبدالحمید حمیدی




نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ توسط عبدالحمید حمیدی



آمده است فی کتاب جامع الاحوال (در نقل های متواتر در سندیّت وی صحت گذاردی) زندگانی موشی زیرک  که از گرم و سرد روزگار چشیدندی  و روزگار می گذرانیدی و از قوت سلف می خوردی و از گرمای آن استفاده کردندی....هرچند در مکانی پر نعمت بودی اما از سوء تغذیه رنج می بردی....

زمانی که تلاش میکردی تا بند از پای طوقی (مرغی که در انتظار ذبح بودی) بریدندی ناگهان پرسنل سلف آمدی و با مشاهده مجاهدت های زیرک عصبانی شدی و در صدد کشتن وی برآمدی....که در این اثنا زیرک از جای شدی و به طرف دانشجویان پناهندی اما پرسنل حازق جهشی کردی و با لنگه دمپایی اندر دست که گویی پتک می نمودی به بیچاره حمله کردی، حمله کردنی! و لهشان نمودی و به سرای باقیش واصل نمودی.

سپس سری جنباندی که آیا شاهدی نظارت کردی و حماسه را دیدندی که پس از راحتی خیال و سکرت ماندن ماجرا، موش بیچاره که سفره شدی را با افتخار برداشتی و به نزدیک ترین سطل آشغال انداختی تا مایه عبرتی شدی برای هر چه زیرک نامی که از آنجا گذر کردندی. اما غافل بودی از نگاه های تیز و نافذ بنده که شاهد ماجرا بودمی علی ای حال سلف از شیطنت های زیرک راحت شدی و پرسنل مدالی گرفتی از حیث  شجاعت و تلاش در جهت کاهش مصرف کنندگان و صرفه جویی اقتصادی!!!!! فوقع ما وقع....

پ.ن: این داستان کاملا واقعی بوده و بنا به روایتی روز سه شنبه شانزده ذی الحجه سال 1431 ه.ق مصادف با 2/9/1389 ه.ش اتفاق افتاده است.

عبدالحمید حمیدی




نوشته شده در تاريخ شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ توسط عبدالحمید حمیدی



حالا این ضرب المثل شده حکایت من!!! اونم چی؟؟؟؟در مورد ازدواج!!!!!!!! اگه یادتون باشه یکشنبه چند هفته پیش یه همایش با نام ازدواج موفق برگزار شد. از قضا اون روز همون ساعت ما کلاس روان شناسی داشتیم ومنم زیاد حس کلاس نداشتم به رفیقم گفتم من میرم خوابگاه تو هم یه جوری استاد رو بپیچون تا واسم غیبت نزنه.اینو گفتم و رفتم خوابگاه تا به برنامه ی خوابم برسم.

 وقتی دوستم از دانشگاه برگشت ازش پرسیدم تونستی غیبتم رو یه جوری ماست مالی کنی یا نه؟اونم داستان رو واسم تعرریف کرد که اوستاد گفته حمیدی کجاست؟ از اونجایی که مثلآ دوستم میخواسته استاد رو بپیچونه گفته که رفته همایش ازدواج!!!!!هم کلاسی ها هم حسابی به من خندیدن.  

حالا جالب اینجاست که استاد واسه من غیبت زده و کلاس رو تعطیل کرده تا بچه ها برن همایش!!!!بدیش هم این بود که استاد حافظه خوبی داشت.هفته بعد سر کلاس گفت آقای فلانی همایش چطور بود؟ضایع شدن از این بیشتر

من که غیبت رو خورده بودم حقیقت رو گفتم که همایش نرفتم.اما مگه استاد باور می کرد!میگفت اتفاقآ توی همایش دیدمت که داشتی بستنی میخوردی!!!!!بچه ها کلاس رو تعطیل کردن هیچ همایش رفتن بستنی هم خوردن (بعضیا هم 3تا) ضایع شدنش مال من بود

عبدالحمید حمیدی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ توسط عبدالحمید حمیدی



خوابگاه پسرانه جی به روایت تصاویر  لازم به توضیح است تصاویری را که در ادامه مشاهده می کنید، کاملا واقعی و بر اساس مستندات تهیه شده اند  

 

ادامه مطلب یادتون نره...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط عبدالحمید حمیدی



از زمانی که وارد این دانشگاه و بخصوص دانشکده بهداشت شدم، آدمهای مختلفی رو دیده ام. همه قشری از هر ترمی! کلا دیگه دستم اومده که بچه های هر ترم چه خصوصیاتی دارن. واسه همین یه طالع بینی دانشجویی برای بچه های هر ترم ابداء کردم که اینجا میذارمش تا همه فیض ببرن!

ترم اول (ترم جو گيريدگي)


الو سلام ماماني. منم هوشنگ. واي ماماني نمي دوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلي نازيه. واي خدا خوابگاه رو بگو. وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن - و جرقه اکتشافات علمي از همين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه...

راستي اينجا تو خوابگاه يه بوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه. دانشجوهاي سال هاي بالاتر ميگن اين بوي علم و دانشه! لامسب اينقدر بوي علم و دانش توي فضا شديده که آدم مدهوش ميشه!!! پريشب يکي از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسموميت بيمارستان!     

ترم 2 (ترم عاشق شدگي)


آه اي مريم. اي عشق من. همه زندگي من. مي خواهم درختي شوم و بر بالاي سرت سايه بيفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرايي کني. ميخواهمت با تمام وجود عزيزم. همه پول و سرمايه من متعلق به توست. بدون تو اين دنيا رو نمي خوام. کي ميشه اين درس من تموم شه تا بيام بات ازدواج کنم...امروز يک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زيبايت را که همچون پروانه اي در کلاس ميدرخشيدي تماشا مي کردم...   

ترم 3 (ترم افسردگي)


الو مامان سلام. مريم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولين عشقم بود. دارم ميميرم از غصه. اي خدا بيا منو بکش راحتم کن... مامان من اين زندگي رو نمي خوام...     

ترم 4 (ترم زرنگ شدگي)


الو سلام مهشيد جون خوبي عزيزم؟ منم پژمان! کجايي نفس؟ نيستي؟ دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوي من. بيا ببينمت قربونت برم... مهشيد جون من پشت خطي دارم. مامانمه. بعداً بت زنگ ميزنم.......
الو به به سلام چطوري ندا جون؟ آره بابا داشتم با مامانم صحبت مي کردم... پيرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوي من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم يه ذره شده واست. باشه عزيزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو.... 

ترم ۵ (ترم مشروطه گي)


الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط ميشم.2 نمره بهم بده. به خدا دي شب بابابم سکته کرد. مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آي سي يو بستريه. منم ضربه روحي خوردم دچار فراموشي شدم، اصلاً شما رو هم يادم نمياد.... قول ميدم جبران کنم....   

ترم 6 (ترم ولخرجيدگي)

الو مامان من خونه مي خوام! راستي اون 50 تومني که 3 روز پيش فرستادي تموم شد. دوباره بفرست. خرج پروژه ام شد!!!  

ترم 7 (ترم پاتوقيده گي)

سلام داش مصي! حاجي دمت گرم امشب بساز ما رو. از اون پنير شيرازياي رديف بيار که مهمون دارم. 3 صوت هم آيس بيار مي خوايم فضاپيمايي کنيم. نوکرتم. آقايي...    

ترم 8  (ترم فارغ التحصيلگي)

الو سلام خانم. واسه اين آگهي که توي روزنامه داديد تماس گرفتم. فرموده بوديد آبدارچي با مدرک ليسانس و روابط عمومي بالا؟

عبدالحمید حمیدی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۹ توسط عبدالحمید حمیدی



 

دوم دبیرستان بودم... ساعت 12:20. به زور تونستم ساعت رو ببینم آخه چشمام سیاهی میرفت!!!!!!! دبیر هم واسه خودش حرف میزد و از اربیتالها میگفت من که از فرط گرسنگی نه گوشهام میشنید و نه چشمام میدید. خلاصه تو هنگ بودم !!!!!!!!!!!

صبحانه رو نرسیدم بخورم؛ اصلا یه تخم مرغ آبپز و یه تکه نون یخ زده چقدر کالری داره که آدمو تا ظهر سرپا نگه داره و بخواد کلاس هم بره؟! تازه من که اون رو هم نخورده بودم. با یه کم انرژی باقیمونده تونستم صدای زنگ رو بشنوم. بعد خودمو کشون کشون (مانند بقیه بچه ها) به خوابگاه رسوندم. کیف زبون بسته رو پرت کردم کنار و در کمدم رو باز کردم. چشمام برقی زد !!! چی میدیدم چند عدد نان و یه سس گوجه!!!!!!!! وای خدای من قربونت برم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                                        بدون شرح....

با حرص(مانند تصویر فوق) در پلاستیک رو باز کردم سس رو ریختم روی نون وهنوز یه تیکه ازش نگرفته بودم که ییهو دیدم یه تعدادی از بچه های اتاق های همسایه که حس بویاییشون تحریک شده بود و یه ده نفری میشدن ریختن تو اتاق و به من حمله ور شدن؛ البته نه به من بلکه به اون نونهایی که دستم بود. من هم حالت دفاعی به خود گرفته و در حفظ نان تلاش کردم. که پس از مجاهدت های فراوان تونستم یه تیکه از اون پلاستیک رو واسه خودم نگه دارم...

عبدالحمیدحمیدی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۸ توسط عبدالحمید حمیدی



 

در خوابگاه ما دمپایی هیچ کدام از بچه ها متعلق به خودشان نیست! از این گذشته غیر ممکن است بتوانی یک جفت دمپیایی هم رنگ را همزمان در پای یک نفر ببینی  یه لنگه سفید و یه لنگه سیاه... این ماجرا هم برای ما بد معضلی شده بود. حتی اگه دمپایی هاتو می بردی توی نمازخونه و جلوی خودت میذاشتی، وقتی می رفتی سجده و سرت رو از سجده بر می داشتی میدیدی که جا تره و بچه نیست

عکس برتر طنز شریف

واین هم عکسی هنری از دمپایی زیبای من!!!

یه روز به سرم زد که یه کاری انجام بدم که بچه ها حساب کار خودشون رو بکنن. واسه اینکه نقشه ام رو عملی کنم نیاز به ابزار داشتم. دست بکار شدم و کل خوابگاه رو گشتم و تونستم یه زنجیر که با اون کپسولهای گاز رو می بستند، پیدا کنم. شب که شد رفتم جلوی نمازخونه؛ جایی که مرکز دمپایی قاپی خوابگاه محسوب میشد

دمپایی های پاره پاره ام رو با زنجیر بهم بستم و گذاشتم شون توی جاکفشی. بعدش هم با خیال راحت رفتم نماز. وسطای نماز متوجه شدم که صدای خنده بچه ها کل خوابگاه رو برداشته و یه جمعیت زیادی جلوی در نمازخونه جمع شدن. تازه به این سر و صداها، صدای گرفتن عکس با دورین موبایل هم اضافه شده بود  نمی دونم چطوری نمازم رو تموم کردم و خودم رو به بیرون رسوندم. دیدم همه بچه ها صف تشکیل دادن تا به ترتیب از این صحنه هنری عکس بگیرن

عبدالحمید حمیدی 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم دی ۱۳۸۸ توسط عبدالحمید حمیدی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود