
به ادامه مطلب مراجعه نمایید
مهدی صادقیان
ادامه مطلب
ترم اول كه اومدم دانشگاه اصلا دل خوشي از آبسردكناش نداشتم، يادمه كه توي يكي از بالهاي دانشكده اصلا آبسردكنش كار نميكرد(از شيرش آب نميومد)! يعني اگه خدايي نكرده اين طرف كلاس داشتيم و تشنمون ميشد چارهاي نبود كه بريم بال روبرویی و آب زلال و صد البته خنكش رو نوش جان کنیم.
البته اونجا هم يه آبسردكن بود كه فقط اسمش آبسردكن بود، در حدي بود كه دانشجوها رو از خطر مرگ ناشي از تشنگي نجات ميداد!
فوقالعاده گرم بود. من نمي دونم چرا بهش ميگفتن آبسردكن! نه اينكه هيچ سودي نداشت، بلكه به نظر من از نظر تغذيه خواص مفيدي هم داشت، مثلا يه نمونش اينكه خيلي مزهي زنگ آهن ميداد و حتما سرشار از آهن دو ظرفيتي هم بود!
شايد اگه اون زمان يه تست كمخوني توي دانشكدمون ميگرفتن اكثر بچهها نه تنها آنمي ناشي از فقر آهن نداشتن بلكه هموكوروماتوز هم داشتن، كه خودش جاي تشكر داره!
ترم دو كه زمستون بود و نياز به آب سرد احساس نميشد. ولي امان از ترم سه و دوباره گرماي هواي بعد از عيد و تشنگي و هزار دردسر
اين ترم دانشكده پيشرفت داشت. هر دو بال دانشكده يه چيزي به نام آبسردكن داشت(يعني از شير هر دوتاشون آب ميومد)، ولي با همون خواص قبلي خودش!

نميدونم چي شد و يه دفعه تصميم گرفتن اون آبسردكناي كهنهكار رو كه بچههاي دانشكده باهاشون خو گرفته بودن عوض كنن و به جاشون آبسردكناي جديد بذارن. از آبسردكناي جديد هم تنها چيزي كه واسه من جلب توجه ميكرد اون سطل قشنگي بود كه جلوی اون ميذاشتن!
يه دانشجوي بيچاره وقتي ميخواست آب بخوره، تصور ميكنين با چه صحنهاي مواجه ميشد؟! يه سطل پر از پوسته كيك، دستمال و... كه روي آب شناور بودن!
البته اين همهي ماجرا نيست، يادمه يه روز كه داشتم از تشنگي هلاك ميشدم علاوه بر مواد قبلي، يه سوسك خيلي بزرگ ديدم كه داشت توي آب دست و پا ميزد و انگار ازم كمك ميخواست كه نجاتش بدم!
من هم از آبخوردن صرف نظر كردم.
شايد همون زمان يه نفر توي زندان گوانتانامو راحتتر از من داشت آب ميخورد! شما هم بهتره اينقدر به فكر اون سوسك بدبخت توي سطل نباشيد، اتفاقا خيلي هم خوشبخت بود چون توي اون گرما يه آب تني حسابي كرد و بعد رفت روي يكي از اون پوسته كيكها و خودشو نجات داد...
يه روز صبح كه اومدم دانشگاه ديدم دارن آبسردكناي جديد رو برميدارن و دوباره اون قديميها رو جایگزین میکنن! البته حالا ديگه فهميدم چرا؟ براي اينكه آب سردكناي كهنهكار واسه هميشه نرفته بودن، بلكه اونا رو فقط براي تعمير برده بودن! ![]()
عاطفه حجتی

با توجه به اینکه حدود سهچهارم بازدیدکنندگان موافق به برگزاری صندلی داغ در فصل تابستان میباشند، این بخش از وبلاگ از هفته آینده برگزار میگردد.
توجه : مهلت صندلی داغ در فصل تابستان از ۲ روز به ۳ روز افزایش یافت، تا همه دوستان بتوانند در این بخش از وبلاگ شرکت داشته باشند و حداکثر پرسش و پاسخ مطرح گردد.
امتحانات که به سلامتی داره تموم میشه ولی چه ترمی بود این ترم... شب یکی از سختترین امتحاناتمون طبق معمول باید تا صبح بیدار میموندیم و درس میخوندیم
ولی یکی از بچههای درسخون کلاس و خوابگاه هست که هیچوقت تا صبح بیدار نمیمونه و همون سر شب میخوابه. نه اینکه درسش بد باشه از بس بلده، سر شب میخوابه، ولی این امتحان واقعا سخت بود و ما هم از بس به این بیچاره استرس وارد کردیم گفت با اینکه خوندم ولی من میرم میخوابم و ساعت ۵ بیدارم کنید تا یه دور دیگه بزنم. نزدیکیهای ساعت ۳ بود که من رفتم بخوابم. در رو آروم باز کردم و پاورچینپاورچین داشتم به تختم نزدیک میشدم که دیدم یکی داره بلندبلند حرف میزنه.

گوش کردم دیدم بعله فاطمه بود که از استرس امتحان داشت توی خواب حرف میزد. نزدیکش رفتم. وای چقدر ترسیدم!
مثل یه مرده بود که چشماش رو بسته بود و داشت حرف میزد. تازه چی میگفت؟!... گفتم فاطمه بلندشو داری تو خواب حرف میزنی، فاطمه گفت: منم مثل شما شدم. گفتم مگه چه طوری شدی؟ گفت این درس رو معرفی با استاد بر میدارم. دیگه از خنده ترکیده بودم!
نور گوشی رو انداختم روی صورتش که دیگه از خواب بیدار شد. گفت با تو داشتم حرف میزدم؟! گفتم نه! با خودت بودی ولی حتما این درس رو معرفی با استاد بردار که انگار حالت برای امتحان فردا اصلا خوب نیست؟ مریم دختر تخت بالایی از سر و صدامون بیدار شد و رفت بیرون. منم از خوابیدن منصرف شدم و رفتم یه گشتی بیرون زدم و آب خوردم.
وقتی برگشتم دیدم مریم داره نماز میخونه! گفتم خدایا عجب دختری تو دل شب! نماز!
همزمان با مریم رفتیم روی تخت بخوابیم که مریم به حرف اومد و ازم ساعت رو پرسید: گفتم نزدیکیهای سه و نیمه... مریم گفت: پس چرا من الان نماز خوندم؟؟؟
با چشمای گرد گفتم نمیدونم به خدا امشب همه جنی شدند. بخوابم تا اتفاق دیگهای نیفتاده... اینم از استرس امتحانات بود دیگه...
مریم ناصحی
توی اتوبوس تقریبا همه مسافرها که حدود ۲۰ نفری میشدن، مثل خودم دختر و اکثرا دانشجو بودن. وسط راه چند مسافر(حدود ۱۵ نفر) سوار شدن. راننده، دخترها رو که پراکنده نشسته بودن بلند کرد و همه رو به قسمت جلوی اتوبوس برد تا صدای موتور، اذیتشون نکنه. وقتی یکی از مسافران جدید اعتراض کرد، راننده گفت: این دانشجوها هر ماه با ما سفر میکنن ولی شما سالی یکبار، مگه نه؟
کسی اعتراض نکرد. حرفش منطقی بود. این دانشجوها بیشتر منافع مالی راننده رو تأمین میکردن، پس منطقی بود که بیشتر به اونها رسیدگی کنه؛ ولی اگه راننده در جواب اون مسافر میگفت: «چون اونها دختر و جوان هستن» همه و شاید حتی خود دخترها هم اعتراض میکردن...

از توی آینه اتوبوس میبینم که راننده داره با یکی از همون دخترها میخنده و خوش و بش میکنه...
لیلا رستگاری
اولین باری که بهش دل بستم، سوم راهنمایی بودم
تا قبل از اینکه باهاش آشنا بشم، بهترین لحظاتم رو با دوست بی زبونم – همون یار مهربان، دانا و خوشبیان - میگذروندم؛ اما از اون سال به بعد این دوست جنجالی و پر سر و صدا رفتهرفته حضور دوست بیزبونم رو کمرنگ و کمرنگتر کرد
ای امان از این جعبهی جادو. اما نه، بهتره بگم ای امان از خودم. اینجاست که میگن: «از ماست که بر ماست.»
چند روز پیش دیدم شبکه سه دوباره سریال راه بیپایان رو گذاشته؛ تمام خاطراتم زنده شد. انگار همین چند روز پیش بود: چهارشنبه شب، اول شبکه سه: راه بی پایان، بعد شبکه یک: ما چند نفر ... . خلاصه بعدها آنقدر تلویزیون وقتم رو گرفته بود که دیگه جایی برای درس خوندن و فکر به کنکور نمونده بود
کمکم به جایی رسیدم که شده بودم تلتکست(پیام نما) سخنگو
گهگاه تماسهایی میشد از بر و بچ
فامیل و دوستان برای ساعات پخش برنامهها! (لابد این کارو از نگاهکردن به جدول پخش برنامهها توی روزنامه یا تلتکست بیشتر دوست داشتن. آخه به هر حال، با هم در مورد کارگردانها، بازیگرها و پشتصحنه و ... هم تبادل نظر میکردیم! این داستان ادامه داشت تا ورود به دانشگاه و البته خوابگاه که حدود دو ترم این دوستی من و جیمجیم
(یعنی همون جعبه جادو) رو کمرنگتر کرد. البته باید خاطر نشان کنم که اونجا هم هرکی میخواست بره اتاق تلویزیون میومد دنبال خودم! بعدشم که تا به امروز تمام اون روزها رو حسابی تلافی کرده ام.

چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که چقدر بده ساعات مطالعه غیردرسی داره نسل به نسل کمتر و کمتر میشه و البته به این نکته هم توجه داشتم که خودم یکی از این افرادیم که دارن به این روند کمک میکنن
گفتم برم سراغ اون کتابهای داستانی، که در دروس ادبیات دوران تحصیل به عنوان آثار برگزیده به ما معرفی میشدن: کلیدر(محمود دولت آبادی)، چشمهایش(بزرگ علوی)، قمارباز(داستایوسکی) و ... . اول اطلاعاتی در مورد مضمون اونها به دست آوردم و بعد دیدم که اصلا با ذائقه من جور درنمیاد: من نه اهل توصیفهای بسیار زیاد کلیدرم و نه اهل کتب سیاسی
البته «یکی بود یکی نبود» آقای جمالزاده رو تا یه جاهایی خوندم و بعد شروع به خوندن کتاب «خداوند الموت» در مورد زندگی حسن صباح کردم اما اون هم تاریخی صِرف بود
خلاصه خوشحال میشم اگه کتاب یا کتابهایی که به نظرتون خوبه رو(ترجیحا داستانی) به من معرفی کنید. (شاید غیر منطقی باشه ولی لطفا مضمون کتابهاتون عشق و عاشقی صرف، تاریخی صرف و سیاسی صرف نباشه![]()
)
امیدوارم همه مون با کلی کتاب خواندنی و جذاب آشنا بشیم ![]()
شقایق امامی
ما، ما آدمها، اونقدر خودمون رو بزرگ و خوب میدونیم که اجازه هر کاری رو به خودمون میدیم. حتی نابودی زیبایی، که حق هیچ کسی نیست، هیچ کسی... یادمه روزی پدرم بهم گفت: "تا بلد نشدی گلی خلق کنی، گلی نچین." من تنها اجازه داشتم روزهای جمعه که به بیرون شهر میرفتیم فقط یه گل وحشی کوچیک بچینم از صحرا. نه هر جمعه حتی، فقط گاهی. پدرم بهشون میگفت: گلهای "خدا کاشته" که فرقشون رو بفهمم، که فرقشون رو یادم بده با گلهای "باغبون کاشته".

من هرگز حق چیدن گلهای باغبون کاشته رو نداشتم و از گلهای خدا کاشته، سهم من تنها یه دونه بود که بتونم لای موهام بکارم تا شادی و کنجکاوی مختصر کودکانهای ازم دریغ نشه. اینجوری شاید حق دیدن زیبایی، از دیگری هم گرفته نمیشد و چشمهای باغبونی به خاطر دستهای کنجکاو کودکانهی من غمگین نمیشد. ما اینروزها به غمگین شدن چشمها اهمیتی نمیدیم، و همزمان حق خودمون میدونیم که شاد باشیم. اما دنیا اینجوری کار نمیکنه، متأسفانه گردش دنیا جور دیگریست...
عاطفه حسینی

چو دل به دست پریرویـــان دلـربــــــــا باشد امـید و صلـح و صفـــــا دگر کجـــا باشد؟
چورفت میان دلمن و چشمتو رازهای پنهانی دلم پر از غم و نالههای بیصــــدا باشد
از آن زمــــــــان که بدیدم نگـــــاه شوخـت را عجب مدار که سرم پر ز فتنههـــا باشد
شراب چشم تو مـــرا مســت خواهد کـــــرد چه آتشی که از آن در دلم بهپــــا باشد
چه قصههــــا که میــــان من و تو آمد و رفت میان عاشق و معشوق قصههـــا باشد
به ســـــادگــی خود خیــــــــــال میکـــردم کـــه در دل خـــــوبان پر از وفـــــا باشد!
ولی چه ســــــاده شکستی دلم و فهمیدم حسابهای من ازعشق پراز خطا باشد
چه اشکهــــا که بریــختم ز بـیوفـــایی تـو چه بغضها کــــه درون گلو رهــــا باشد
به کیـــــش و مذهب تو دگـــــر نمیدانــــــم شکســتن دل عـاشــــق چرا روا باشد؟
همیــن کــــــــه بـوی محبت ز جانبت آمـــــد دلــــم جـــــدا ز دل غریــبههــــــا باشد
شبی من و ستـارههــــــا فقط دعــــا کردیم مگر دعــا برای دل تنگم گره گشا باشد
شکایت و گله از عشق نمیکنــــــم هرگــــز چرا کــــه گواه دل من فقط خدا باشد...
مریم پزوه
روز امتحان ایمنیشناسی داشتم میومدم دانشگاه که سر فلکه بزرگمهر آقای صادقیان رو دیدم. بعد از صحبت در مورد امتحان، ایشون به من پیشنهاد کردند بیام و نویسندهی وبلاگ بشم. هیچوقت فکر نمیکردم روزی بخوام نویسندگی کنم! آخه از بچگی(دبستان و راهنمایی) از انشاءنوشتن فرار میکردم! اما بالاخره نویسنده شدم. مایه افتخار هم هست که نویسنده وبلاگ دکتران و متخصصین تغذیهی آینده شدم(البته من که از همین الان خودم رو متخصص تغذیه میدونم!) خلاصه بعد از اومدن کلی اتوبوس شلوغ و جا نشدنمون، یه اتوبوس نیمهشلوغ اومد! سوار شدیم. در حال خوندن سیستم کمپلمان بودم که با صدای ناهنجاری روبرو شدم. برگشتم دیدم یه آقایی با ظاهری نامناسب که گویا لال مینمود، یه قرص پروفن دستش گرفته؛ ولی ای کاش میتونست حرف بزنه! یه صدای ناهنجار و گوشخراشی از خودش صادر میکرد که همه دخترا در گوششون را گرفته بودن.
در حال پیش اومدن در قسمت بانوان بود. من که از ترس داشتم سکته میکردم! بعضی از خانمها پول خردهاشونو بهش دادن و اونم به طرز بدی بهشون نگاه میکرد! فکر کنم تو دلش میگفته مگه داری به گدا پول میدی، بابا درست حسابی پول بده!!! تا اینکه به ایستگاه بعد رسیدیم و اون آقا پیاده شد. والا من قبلا دیده بودم یه نسخه دستشون بگیرن و گدایی کنن اما ندیده بودم با قرص - اونم قرص پروفن - که همهجا مثل نقل و نبات میدن گدایی کنن! به هر حال اینم نوع جدیده دیگه!
متأسفانه هممون با این صحنهها زیاد روبرو میشیم. اسلام هم این کارا رو نهی کرده؛ ای کاش این افراد به جای این کارا یه کار با شرافت انتخاب میکردن حتی کمدرآمد اما هیچ وقت عزت نفسشونو زیر سوال نمیبردن. به امید روزی که حجت خدا ظهور کنن و به خواست خداوند و عدالتی که برپا میشه تعداد نیازمندان به صفر برسه.
مریم آقابابایی
نظرسنجی شماره ۱۳: آیا مایل به برگزاری صندلی داغ در فصل تابستان هستید؟
برای شرکت در این نظرسنجی می توانید به کادر موجود در زیر شمارنده وبلاگ مراجعه نمایید. در صورت نیاز به توضیحات بیشتر میتوانید از طریق قسمت نظرات همین پست اقدام نمایید.
دانشجویان بالیاقت و پرکار ایرانی! به دلیل مشغلههای فراوان، در طول ترم تحصیلی رغبت چندانی به مطالعه دروس بیارزششان! نشان نمیدهند و تریجیح میدهند به همان چند شب قبل از امتحان اکتفا کنند و البته اگر این هم نبود کلا دیگر برای صرف غذا هم به دانشگاه نمیآمدند! به هر حال این هم برای خود سنتی است دیرینه و لذا قابل احترام! البته مشکل اساسی ساختار آموزشی و قوانین و تبصرههای سردرهوای آن است که با بافت فرهنگی مردم تطبیق داده شده...

چه چیز بهتر از این که شش ماه بخوری و بخوابی و در نهایت با چندروزی یا بهتر بگویم چندساعتی شببیداری به جبرانش برآیی! حقیقتا در کجای این دنیا چنین معادلهای را تساوی مینامند؟! البته آقاپسرها که همان چند ساعت را نیز استراحت میکنند و خوب، استدلالشان نیز منطقیست: قبل از امتحان نباید مطالعه کرد تا در جلسه آرامشت حفظ شود! بنابراین با کمال آرامش - حتی در سختترین شرایط مراقبتی - عقابوار روی برگههای دختران پرواز میکنند و... . در این بین دختراناند که حقشان ضایع میشود. یکی میگفت «در روزهای امتحان اگر به دختران نزدیک شوی میبینی که آنها هم برای خودشان مردی هستند!»
مهدی صادقیان
