تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

زمانی که روزهای ابتدایی ثبت نام دانشگاه به پایان می رسد و دانشجو تقریباً یاد می گیرد چگونه خودش را با قوانین دانشگاه  تطابق دهد تازه چشمش روی حقیقت تازه ای باز می شود و آن هم زندگی در  یک مکان با آدم های جدید است. به این مکان جدید می گویند خوابگاه! جایی که شما باید با چند تایی دانشجوی دیگر زیر یک سقف زندگی کنید و از آن به بعد لحظات خود را با آن ها پیوند بزنید.

جوانی که تمام سال های عمرش را در کنار خانواده گذرانده باید برای ادامه تحصیل از آنها دور شود و برای آنکه آینده اش را  به بهترین صورت رقم بزند باید چندین سال از بهترین لحظات عمرش را در شهری دیگر در کنار سایر داانشجویان در خوابگاه دانشجویی زندگی کند.

زندگی در این اجتماع جمعی نیز مشکلاتی دارد که دانشجو باید خودش را برای روبه رو شدن با آنها آماده کند. شاید همه ما برخی از مشکلات کلیشه ای این قشر از جامعه را بدانیم مثل مشکلات عاطفی، اما تا زمانی که خوابگاهی نباشی نمی شه واقعاً بفهمی که این جوانان چه می خواهند و با چه مسائلی روبه رواند، چه مشغولیاتی دارند، چگونه اوقات شان را سپری می کنند، درد و دل های خود را با چه کسی در میان می گذارند و از این دست مسائل.

این که از دور بشینی و دربارۀ آنها صحبت کنی (دقیقاً مثل کار برخی مسئولین) واقعاً کار سختی است. آیا به غیر از خود آنها کسی می تواند درباره مشکلاتشان صحبت کند؟این دانشجویان همان دختر و  پسرهایی اند که از مدرسه به خانه می آمدند  و با تمام امکانات  رفاهی مواجه می شدند و شاید جز درس هیچ دغدغه خاطری نداشتند امّا حالا چی؟ آیا اوضاع با اوضاع قبلی قابل مقایسه است؟

از توجه پدر ومادر خبری نیست. آن آرامش حاصل از کنار خانواده بودن و آن هتل پنج ستاره قبلی دیگر نیست! اما همین دوری و مکان تازه فرصت مستقل شدن را به جوانان می دهد که این خود از مزایای زندگی خوابگاهی است. البته برای این استقلال باید برخی مسائل را تحمل کرد مثل تقسیم کار، نظافت، اختلاف های فکری و فرهنگی و... هر چند خیلی  ها هم پس از مدتی اخلاق هم دست شان می آید و سعی می کنند از این دوران برای خلق خاطرات خوب استفاده کنند امّا برخی هم هستند که می خواهند به هر شکلی خود را از این وضعیت خلاص کنند.

چون خودم یک دانشجوی خوابگاهی ام و دیدم نسبت به این دوستان وظیفه ای دارم تصمیم گفتم با بعضی از دوستان خوابگاهی ام راجع به این مسئله یعنی زندگی در خوابگاه صحبت کنم. البته این را بگویم که در این گپ و گفت دوستانه جمعی از دانشجویان خوابگاه جی حضور داشتند و کلیه مطالب از زبان خود آنها با و به شیوه ای کاملاً دوستانه و طنز گونه بیان شده است. حال ببینیم آنها چه گفته اند: 

آقای قاسم پور (رشته رادیولوژی):

 کمر ما رو این خوابگاه و بچه هاش شکسته! با این پیرمردیمون جارو بکش،ظرف بشور، حموم برو... غذا پختن رو نگو که آدم غصّش می گیره، یه دیگ غذا درست کن و این بچه ها دورش بشینن و سه سوته کارشو بسازن و بگن بابامون ما رو بزرگ کرد. از پاتک های نصف شب گرفته تا شبی خون به یخچال و... تا کف رفتن ریکا از جلوی چشمات.

دمپای را از جلوی چشمات سامورایی می کنن، وقتی یقشو می گیری میگه ترم اوّلی هستی؟ تازه آخر شبها به بهونه اینکه شما با تجربه اید و ما مشاوره میخواهیم میان و هر چی داستان عشقی و کوفتی دارن تعریف می کنن و برای خودشون حال می کنن و حال ما را به هم می زنن (بچه سوسولا). 

آقای حسینی (رشته رادیولوژی):

مشکل، مشکلی نیست. اینجا عالیه مگه چی کم داریم؟دور و برتا ببین آشغال نیست که هست، ظرف نشسته نیست که هست، غذا بد نیست که هست. آقا اینجا همه عاشقن، همه دپرس یه گوشه ای افتادن، نه تفریحی نه سرگرمی، تنها سرگرمی ما اینجا ورق بازی ست. تنها لذت ما خوابه. وقتی کلاس را دودر می کنی و می خوابی خیلی حال میده.

آقای فرجی (رشته رادیولوژی):

برادر مشکل زیاده! شب ها از سروصدای هم اتاقی ها و بچه ها خواب نداریم. وقتی هم که می خوابیم بچه ها ازسرو صدای ما خواب ندارن. سرویس هر 1000 ساعت یکی رد میشه، اونم که رد میشه بوق میزنه و دست تکون میده.غذای یه بچه سوسول با یه ورزشکار و سوسک توی آشپز خونه یه اندازه است. هم اتاقی قول میده و به قولش وفا نمی کنه. همه خرید اتاق پای خودمه، بدبختم، حواست نباشه کلاهی سرت میره که تا جلوی چشماتا می گیره.

دوستان تا ساعت 2 شب ورق بازی میکنن، ما رو هم راه نمیدن تازه وقتی هم راه میدن جر می زنن. صبح پا میشی می بینی هم اتاقی شلوار و پیراهنت رو پوشیده رفته کلاس. حتی گاهی عینکت رو برداشته رفته هر چی میگی بابا این برای کلاس گذاشتن نیست به گوشش نمیره. 

آقای فرهادیان (رشته کاردرمانی):

این ها همه به کنار مشکل اصلی سرویسه. سرویس کمه و دانشجوها زیادن، دانشجوها مثل... دنبال سرویس می دون. زمانی هم که به راننده میگی صبر کن تا بچه ها برسن می گه بگذار بهتون حال میده!   

آقای ابراهیم پور (رشته کار درمانی):

مشکل صوتی خوابگاه زیاده. ساعت 12 شب به بعد تازه یادشون می افته اتاقشون جارو می خواد. توی سالن گروه سرود راه می اندازن. دوستان آخر شب که می شه حموم میرن و بعد سشوار میکنن! 

آقای مهدوی (رشته بهداشت حرفه ای):

بابا چی بگم اینجا دزدی بیداد می کنه. اینجا همه گرگن شوخی نیستش که. دمپایی که سهله غذای آماده رو اگه حواست نباشه 2 دقیقه ای بردنش. اینجا رقابت بر سر قدرته. اینجا قانون؛ قانون جنگله، دمپایی رو جلوی چشم خودمون بلند می کنن پاره تحویل می دن (در حد تیم ملی!) 

آقای دشتی (رشته تغذیه):

اینجا اتاق ها خیلی کوچیکن و تعداد افراد هر اتاق زیادن. امسال اتاق های 2 نفری رو 3 نفره کردن.

آقای فریدونی (رشته تغذیه):

اینجا هزار و یک مشکل داره مثل نبود ماشین لباس شویی. امان از این لباس شستن ها. نبود تلفن رایگان برای بچه ها خودش مشکله. بابا زمانی که با غذا میوه میدن هم اتاقی بدون میوه میاد اتاق. اینجا نامردی عین جوون مردیه.

آقای عزیزی (رشته دندان پزشکی):

کیوسک های تلفن فاصله کمی دارن. آدم بخواد با کسی خصوصی صحبت کنه همه خوابگاه می فهمن، پس مجبوره برای یک تلفن به بیرون خوابگاه بره. بیرون هم اعتیاد بیداد می کنه. توی اتاق اینترنت نیست من از لبتاپم نمی تونم استفاده کنم.

***

البته این نکته رو بگم این حرف هایی که این دوستان گفتند فقط تعداد خیلی کمی از مسائل زندگی خوابگاهی است و بخش عظیمی از مشکلات آنها گفته نشده است. مروری بر زندگی خوابگاهی به این ضرورت تأکید می کند که زیر ساخت های خوابگاه های ما نیاز به توسعه اساسی دارد. به نظر می رسد همراه با افزایش ظرفیت دانشگاه ها و اضافه شدن تعداد دانشجویان باید برای بالا بردن امکانات زندگی در این خوابگاه ها تلاش کرد.

داود بهرامی 




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۹ توسط داوود بهرامی



بعد از مدت ها انتظار آخر آن روزی که دانشجویان تغذیه منتظرش بودند فرا رسید؛ یعنی انتخابات کانون تغذیه ما که برایمان این جور انتخابات عادی شده بود  هیچ عکس العملی نداشتیم اما بیچاره این ترم پایینی ها برای رأی دادن آنچنان شور و نشاطی داشتن که انگار برای انتخابات ریاست جمهوری رأی میدن  انتخابات ساعت یازده و نیم شروع شده بود. یکی دوتایی به اصطلاح ناظر چشمشان به صندوق بود که شاید کسی بیاد و لطف کنه و با دستان مبارکش در این صندوق عزیز رأیی بیندازد  اصولا این به اصطلاح انتخابات به هر چیزی شباهت داشت جز انتخابات.

این چه انتخاباتیه؟! آخه کاندیدا خودش کنار صندوق ایستاده و به ترمکی ها (همون ترم یکی ها ) میگه به من رأی بدین تا جایی که کارش به تهدید کشیده بود و می گفت اگه بهم رأی ندین مو هاتون را می کنم  کنار صندوق رأی بازار سیاه راه افتاده بود  من خودم رأیم را با یه کارت شارژ ایرانسل عوض کردم  بگذریم بچه های دیگه چه کارهایی می کردن که الان به علت مسائل امنیتی نمی تونم عنوان کنم  تو این وضعیت دیدم بعضی ازبچه ها یه گوشه نشستن و گریه می کنن! بیچاره ترم یکی بودن چون به سن قانونی نرسیده بودن نگذاشتن رأی بدن

بعضی از کنار این انتخابات نون می خوردن. خودم دیدم رئیس یکی از مجله های وزین و به گل نشسته عن غریب گرفتار طوفان دانشکده با خواهش مشغول فروختن مجله هایشان بودند  بعضی ها هم تبلیغ مجله می کردن و می گفتن یکی بخر سه تا ببر رو دستمون باد کرده  تازه این انتخابات را خانم های ترم ۴ تحریم کرده بودن چون به حقوق آنها احترام گذاشته نشده بود و تازه کلاس ساعت قبل را دودر کرده بودن و از این کار شجاعانه خسته بودن  

حالا خدایی اگه توی ساعت کلاس هم بود این دختر های ترم ۴ که من می شناسم به بهونه رأی دادن کلاس را می پیچوندن  البته از این شوخی ها گذشته تا به حال من این همه حضور پر شور را ندیده بودم! واقعاً باعث بهت همگان شده بود آخه میدونید چرا؟ از بیش از ۱۵۰ دانشجوی تغذیه فقط ۴۱ نفر در این انتخابات فقط شرکت کردن یعنی کمتر از یک سوم تغذیه ای ها !!!

لطفا بخندید... مطالب مذکور با اجازه طنز می باشد!


اسامی افراد شرکت کننده در انتخابات بشرح زیر است:

۱- محسن محمدی: ۳۲ رأی

۲- علیرضا تقدیسی: ۲۰ رأی

۳- مریم نوری: ۱۸ رأی

۴- عاطفه احمدی: ۱۷ رأی

۵- مریم رضایی: ۱۶ رأی

۶- مهدی صادقیان

۷- مهدی فصیحی

۸- ابوالفضل دشتی

۹- محمدجواد عاصی

پنج نفر اول بعنوان اعضاء جدید کانون تغذیه انتخاب شدند.

داوود بهرامی 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم اسفند ۱۳۸۸ توسط داوود بهرامی



 

سه شنبه بعد از کلاس تربیت بدنی قرار شد ما برو بچه های تغذیه که خیلی ادعای فوتبالمون می شد با بچه های دانشکده دیگه در زمین چمن مصنوعی فوتبال بازی کنیم. قبل از بازی به استاد گفتیم: استاد می ریم و سوسکشون می کنیم

تیم ما 8 نفر بود. 5 تا رفتن تو بازی و 3 تا هم بیرون ذخیره بودن. ما زود تر از تیم حریف پریدیم تو میدون تا تیم حریف آماده می شد ما کمی با توپ کار کردیم تا حریف فکر کنه که ما خیلی بازیمون خوبه  با این همه ادعا ما اصلا یک بار هم تو این زمین یازی نکرده بودیم  یکی از بچه های فیزیوتراپی توی دروازه ما بود؛ خداییش فقط به درد دروازه بانی می خورد

بازی شروع شد. توپ دست تیم حریف بود. ثانیه 4 بازی با یک حرکت خیلی سریع توپ رفت گوشه ی دروازه ی ما  ما بچه های تغذیه برای اینکه کم نیاریم گفتیم: بابا اتفاقی بود  من که دیگه از زمین ایراد می گرفتم. بازی همین طورکه پیش می رفت تاکتیک تیم حریف بالاتر می رفت و تاکتیک تیم ما پایین تر. اصلا ما تاکتیک نداشتیم که پایین بیاد

ما مثل گیج ها بازی می کردیم. گل بعدی را که در دقیقه 2 خوردیم. من از زمین بیرون رفتم کنار یکی از بچه های کلاس خودمان نشستم؛ بهم گفت: " بیا تا بریم این طور که معلومه حدود ۱۰ تایی می خوریم آبرو حیثیت مون میره دیگه تو ی سلف نمی تونیم مثل مرد سرمون را بالا بگیریم  نگاه کن بچه ها مثل احمق ها بازی می کنن. " بازی به صورتی پیش می رفت که بازیکن های توی زمین به زور می خواستن خودشان را تعویض کنن. بازیکن های ذخیره هم نمی خواستن بیان توی بازی

خلاصه گل اول را خوردیم. بعد گل دوم و سوم و بعد گل چهارم را که خوردیم یکی از بازیکن های حریف به اشتباه به خودشان گل زد  یک کمی امیدوار شدیم اما نه بابا فرقی به حال ما نداشت. هر نوع گلی را که فکرش را بکنید خوردیم. در عرض 20 دقیقه 10 گل خوردیم برای اینکه بیشتر آبرو ریزی نشه تیم ما از ادامه بازی انصراف داد  نفس راحتی کشیدیم...

اما باز از رو نرفتیم و بری باختمان دلیل می آوردیم مثل: نداشتن داور، نبود پزشک برای تیم یا بدی هوا. حتی نبود تماشاگر را دلیل باخت خود می دونستیم. جلسه بعدی تربیت بدنی استادمان را دیدیم از نتیجه بازی پرسید. دیدیم اوضاع بد جور خرابه جریان را کامل تغییر دادیم و گفتیم استاد نبودید 10 به 1 بردیم  1 گل را هم که خوردیم خودمان زدیم تا تیم حریف روحیه بگیره. استاد با تعجب به ما نگاه کرد و گفت: ای ول این فوتبال بود یا بسکتبال؟  

داوود بهرامی 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸ توسط داوود بهرامی



 

در یک روز آفتابی من و دو تا از دوستام (مهدی و داود) مثل همیشه بین ظهر در دانشگاه الاف می گشتیم تا بیکار نباشیم. در مسیر دانشکده بعد از گذشتن از سلف مهدی به اون کله ی پوکش فشار آورد و گفت: بیایید تا بریم توی این فضای سبز پشت سلف یه تابی بخوریم. من که حوصله این کارها را نداشتم گفتم بابا دلت خوشه ها اصلا حس و حالش نیست.

مهدی گفت این قدر چرت و پرت نگید بیایید تا بریم. ما هم  دیدیم که بیکاریم و بهتر از اینه که بشینیم و غیبت کنیم راه افتادیم. مهدی جلو افتاد و ما پشت سرش رفتیم. چند متری که رفتیم صدای سگی رو شنیدیم. من به مهدی گفتم آقای عزیز بیا از همین جا برگردیم تا این سگه پاچه ی ما را نگرفته. مهدی چوبی را برداشت و گفت تا من اینجام غمی نداشته باشید. بابا من را دسته کم گرفتید؟ چند متر دیگه ای جلو تر رفتیم یکدفعه دیدیم پیرمردی از پشت بوته ها اومد بیرون. سر جامون خشکمون زد. ما به پیرمرد نگاه کن پیرمرد به ما. یک لحظه پیرمرد دهنش را باز کرد و هر فحشی می تونست به ما داد. که شما دانشجویید شما مست کردید  افتادید تو دانشگاه و...

این عکس پیرمرده

ما را می گی همین طور نگاش می کردیم (این کیه این چی میگه) کاش فقط فحش می داد. دیدیم داسی را که به درخت زده بود برداشت و افتاد دنبال ما. اون لحظه تنها فکری که به ذهنم می رسید این بود که دو تا پا دارم دوتای دیگه غرض کنم و فرار کنم. اون مهدی با این همه ادعاش جلوتر از همه می دوید. توی دانشگاه ما بدو پیرمرد بدو. دنبالمون همین طور می دوید و فحش می داد که ای فلان فلان شده ها وایستید. کی می تونست وایستد.

اینم عکس ما سه کله پوک

تا نزدیکی زیراکسی فانوس دنبال ما کرد. دخترها و پسرها داشتن نگاهمون می کردن. پاک آبرو حیثیت ما رفت. دیدیم این طور نمی شه؛ پیرمرده افتاده بود دنبالمون. مجبور شدیم هر یک به سمتی فرار کنیم تا شاید از دستش خلاص شیم. پیرمرده ما رو گم کرد. دیگه نفهمیدیم چی شد از اون روز به بعد وقتی از اون جا رد می شم یاد این ماجرا می افتم که ما مثل سه کله پوک می دویدیم و پیرمرد دنبالمون.

داوود بهرامی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۸۸ توسط داوود بهرامی



 

این داستان واقعی است!

بعد از کمی درس خوندن البته چه درس خوندنی. خلاصه اینکه تا به خودم اومدم گفتن دانشگاه قبول شدی و باید بری دانشگاه بدون هیچ انگیزه و برنامه ای دانشگاهمون نیمه دوم بود. خلاصه 6 ماه قبل دانشگاه حسابی عشق کردیم درس خوندیم و حال می کردیم. به روزهای دانشگاه که نزدیک شدم دلهره من بیشتر می شد چون آدمی نبودم که زیاد بیرون رفته باشم و درو از خانواده باشم و کلاس هم هیچ انگیزه ای نداشت که این همه راه بکوبم برم راه دور. از سر ترس از سربازی رفتم دانشگاه. ماشاالله از همان هفته اول یک پام خونه بود یک پام دانشگاه.

 غیبت پشت غیبت ، شور و شادی کنار بچه ها باعث نشد از تعداد خونه رفتن کم کنم درس که نمی خوندم به آینده رشته ام هم امیدی نداشتم . همین طور گذشت و ترم اول را با هزار بدبختی و گرفتاری پاس کردم کلاسمون با اینکه اکثرشان دختر بودند ولی برای من با دبیرستان فرقی نداشت امتحانات ترم اول تمام شد و شانسی شانسی همه را پاس کردم خوردیم به تابستون دوباره ولگردی، جوری که دانشگاه را فراموش کردم، باز دوباره آخر تابستون که شد لب و لوچمون آویزان که باز می خواهم برم دانشگاه من تو این فکر بودم که چه طور دانشگاه را بپیچونم حتی گاهی اوقات به فکر رفتن به سربازی می افتادم.

رفتم دانشگاه بی حال تر از ترم 1 داغون تر از ترم 1 غیبت ها بیشتر از ترم 1 جوری که دیگه از این وضع خسته شده بود دیگه نمی تونستم، تو این فکر افتادم که دانشگاه را ول کنم و دوباره کنکور بدم گاهی اوقات هم گفتم بیا بریم سربازی بی خیال درس و دانشگاه . دلم را زدم به دریا و به خانواده گفتم که می خوام از دانشگاه بیرون بیام اونها هم گفتن هر جور خودت دوست داری. تو همین فکر بودم که 2 ماه از ترم 2 هم گذشت اما همین موقع ها بود که به اشاره دوستان متوجه شدم که غیبت هام کم شده، شادتر شدم، بیشتر درس می خونم راست می گفتن انگار دیگه به رفتن از دانشگاه فکر نمی کردم خوب که دقت کردم دیدم یه کسی است که داره منو می کشونه دانشگاه یه کسی است که با وجود اون دانشگاه قشنگه ، یه کسی است که با وجود اون انگیزه پیدا کردم امتحان کاردانی به کارشناسی قبول شم. باور نکردنی بود حسابی فیتیله پیچ شده بودم هی روزگار!

 یک روز که نمی اومد سرکلاس عین برج زهرمار می شدم انگار با نگاهش من را جادو کرده بود. جرأت رفتن و بهش گفتن را نداشتم اصلاً مال این حرفها نبودم پس تو دلم نگهش داشتم حتی به دوستام هم نگفتم دوستایی که اوضاعشان خراب تر از من بود. و از طرفی هم منتظر بودند یک سوتی از من بگیرند. شد آخر ترم و نوبت فرجه ها چه فرجه ای یک ماه فرجه گذاشته بودند ما را غم گرفت می خواستم به این اندازه فرجه اعتراض کنم اما نمی شد چون تابلو می شدم خلاصه اینکه بچه ها رفتن و منم درووداغون سمت خونه.

 یه چند روزی خونه موندم تا اینکه تلفنی وقتی با دوستم صحبت می کردم فهمیدم اون دختره فرجه ها را نرفته خونه و دانشگاه مونده، برگشتم دانشگاه خلاصه رفتیم دانشگاه و دوستانمون گفتن چی شده خون را ول کردی و اومدی دانشگاه مشکوک می زنی من هم که دلم می خواست با یه کسی درد و دل کنم خریت کردم و ماجرا را گفتم . خلاصه اینکه هر روز موقع ناهار طوری تنظیم می کردم که ببینمش تا اول امتحانات به همین دل خوش بودم موقع امتحانات هم که می دیدمش من باز حرفی نمی زدم اما دوستام که می دونستن شروع کردن به تابلوبازی درآوردن .

ترم 3 که شروع شد من داغون تر از ترم قبل و بچه ها هم با شلوغ بازی هاشون داشتن گندشو درمی آوردن با هزار رشوه و خواهش دهنشون را بسته نگه می داشتم اونا هم هر روز تو گوشم می خوندن که بهش بگو اگه نگی تا آخر عمر تو حسرتش می مونی یکی فال حافظ می گرفت و اون یکی استخاره می کرد که ما را مجبور کنن بهش بگیم اما من که وضعم را بهتر از آنها می دانستم می دیدم که بهتره چیزی نگم و منتظرشم دانشگاه تموم شه شاید من هم فراموشش کنم حرف های بچه ها به جایی رسید که تصمیم گرفتم بهش بگم اما جرأتشا نداشتم تا حالا هم چنین موردی برای پیش نیومده بود. اوضاع خراب بود وقتی دوستام دیدن من چیزی نمی گم تصمیم گرفتن از طرف من برن و بهش بگن. یکی از دوستام که یه کم سروزبون دار تر بود اومد بهم گفت من میرم بهش می گم من هم گفتم هرچی باداباد بزار بره بهش بگه سرم را که نمی برده احمق اون روز نتونست من هم بهش گفتم دیگه حق نداری بهش بگی و اون هم گفت باشه.

ما هم خیالمون راحت که دیگه بهش نمی گه آخرای ترم بود که همین دوستم اومد کنارم نشست بهم گفت می خواهم بهش بگم من هم به اون گفتم اگه بهش بگی دیگه رنگ خونتو نمی بینی. دوست نداشتم بره بگه اینجوری بهتر بود. گیرم که می گفت برنامه بعد از اون چی بود خلاصه اینکه سرکلاس بعدی دوستم وسط کلاس از کلاس بیرون رفت من هم حواسم به استاد بود تا اینکه یکی دیگه از دوستانم بهم گفت علی اون دخترا صدا زد و یه چیزی بهش گفت من بهش گفته بودم که ماجرا را نگو حتماً چیزی نگفته متوجه شدم که بچه های کلاس همه دارن می خندن اما نمی دونستم برای چی دارن می خندن تا اینکه دوستم به گوشیم زندگ زد و ماجرا را گفت.

از اون به بعد نگاه ها یه جوری دیگه شده بود. منم موندم چه کار کنم حالا خیلی از دست دوستم ناراحت بودم برای همین تصمیم گرفتم که حرفشو نزنم که اینجوری دوستم از کرده خودش پشیمون بشه اما بچه ها مخ ما را زدن و مجبور شدم به دختره زنگ بزنم . زنگ زدم و حرف دلم را گفتم اونم خندید و گفت بهتره فکرشو نکنی منم سعی کردم دیگه فکرشو نکنم اما خدایی نمی شد اما همین حرفش باعث شد حسابی عقب نشینی کنم و حرف بقیه دیگه روم تأثیر نداشت این ترم هم این مدلی تموم شد. شدم مایه خنده بچه ها.

ترم آخر شد دیگه نحوه برخوردم با دخترا عوض شده بود دیگه خجالتی نبودم دیگه از بچه های شیطون شده بودم. سعی کردم با این کارا همه چیز را فراموش کنم همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه باز اتفاق ترم قبل تکرار شد و یکی از دوستانم به تلافی کاری که من در حقش کردم موضوع ما را باز مطرح کرد. باز من غافلگیر شدم اما باز دوباره جواب منفی شنیدم. اما این دفعه خودم با اون صحبت نکردم . دانشگاهمون تموم شد و برگشتم خونه با حالی خراب. با درسهای کارشناسی سر خودم را گرم می کردم تا اینکه برای گرفتن یک کتاب برگشتم دانشگاه که شانسی توی یکی از نهادهای دانشگاه یه جوری شماره دختره جلوی چششم اومد می خواستم ننویسم اما نشد شماره را برداشتم و با یک اسم دیگه توی گوشیم save کردم که همین باعث دردسرم شد.

وقتی رفتم به یکی از دوستانم زنگ بزنم اشتباهی شماره اون را گرفتم من که فکر می کردم دارم به دوستم زنگ می زنم وقتی اون تلفن را برداشت وقتی فهمیدم اشتباهی به اون زنگ زدم درجا تلفن را قطع کردم. اما بعد ترسیدم که نکنه شماره منو داشته باشه پس بهش sms زدم و معذرت خواستم و اون هم گفت بهتره دیگه به من زنگ نزنی اما دلم طاقت نیاورد و باز اسمس می دادم اما فکر نمی کردم این موضوع این قدر اذیتش کنه تا اینکه پدرش به من زنگ زد و گفت «پسرک» و .... من که فهمیده بودم چه غلطی کرده بودم شمارش را از توی گوشیم پاک کردم و سعی کردم فراموشش کنم اما فراموشش که نکردم اما دیگه به هیچ دختری نمی تونم فکر کنم.

الآن که به این ماجرا فکر می کنیم می بینم که بهتر بود مردونه تر با این موضوع برخورد می کردم و عامل همه این اتفاقات این بود که هنوز باور نکرده بودم که بزرگ شده ام مشکلی که بیشتر بچه هایی که وارد دانشگاه می شوند دارند و من هر وقتی با آنها مواجه می شم سعی می کنم آنها را راهنمایی کنم که دیگه این اتفاق برای آنها نیفته. شما هم مواظب باشید.

داوود بهرامی




نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم دی ۱۳۸۸ توسط داوود بهرامی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود