هفت نفر دانشجو بعد از یک سفر نسبتا طولانی و خسته کننده تصمیم میگیرن یه روز زودتر از تاریخ بلیطشون، از سفر برگردند. روز قبل، بلیطشون را کنسل میکنن و با خوششانسی هفت تا بلیط کنسلی هم واسه ساعت ۱۸:۳۰ بعدازظهر همون روز جور میشه البته با تقبل ۱۰ درصد خسارت کنسلی...[به ادامه مطلب مراجعه کنید]

مهدی صادقیان
ادامه مطلب
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شـب قــدر که ایـن تــازه بــراتم دادنــد
سلام بر شب قدر... شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است؛ سلام، سلام، سلام... تا آن لحظه كه خورشيد قلب سنگستان دنیا را بشكافد، گل سرخ فلق بر لبهاي افسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما و بر ضمير تباه ما نیز جاري شود. تا صبح بر اينشب سلام... شب قدر، شب قداست نفس است و پاکی روح، لحظه شکوه و اوج ذکرهای آسمانی است. شب قدر، شب امید، شب دعا، گاه اشک های بی صدا، زمان از خود رها شدن و لحظه آسمانی با خدا بودن است. شب قدر، فرصت آرزویی است که به اجابت می رسد و از بارگاه کبریایی حق به قلب تطهیر شده انسان هدیه می شود. قدر، پاک ترین سرود آفرینش است که خداوند در جان انسان ها دمیده است. قدر، بهترین فرصت هجرت است که در تقدیر انسان آمده و لحظه طلایی مغفرت است که لب های نازک و معصوم گل ها را به حسرت کشانده است.
لیالی قدر هنگام بزم است و عطا، و زمان عشق است و دعا. شب های قدر، فرصتی است تا انسان به خود آید، قفس تن را بگشاید و روح را در عالمی غیر از عالم حقیر و محدود ماده، در فضایی معطر و نورانی به پرواز درآورد و با نگاهی دیگر و لطیف تر به خود و جهان اطراف بنگرد؛ حجاب جان را به کناری بزند، تا ببیند که کیست و چیست و از کجا می آید و در کجا تمام دارد و به کجا خواهد رفت؟ لیالی قدر، فرصتی است تا آدمی آینده خویش را بشناسد و سرای جاودان خود را با چشم دل ببیند و قبل از این که جسم او به مقام حسرت و ندامت برسد، روح خویش را روانه آن دیار کند و آن مقامات و منازل را بشناسد تا خواب غفلت، او را نرباید و چرب و شیرین و زر و زیور آن، چشم دلش را کور نکند. شب قدر، نعمت و رحمتی است که خداوند منّان به انسان مرحمت فرموده است. در این شب، خداوند راه بندگی را هموار و ابزار رشد و تکامل را بیش از پیش در اختیار آدمیان قرار داده است. به بندگان خویش مهلتی داده تا مقرب او شوند و از باده معرفت او بنوشند.

این چراغانی و مهمانی و فراخوان بهانه ای است تا بندگان عاصی و فراری را به طوق بندگی خویش بکشاند و از بندگی طاغوت و هوا و هوس برهاند. در این ضیافت سفره ای گسترانید، به وسعت قرآن، با مائده های آسمانی، و از جنس نور؛ تا دل و جان آدمی را از زلال معرفت خویش صفا بخشد و مهمان را به جایی برساند که معبود خویش را آن گونه که هست ببیند و دیده از هرچه غیر اوست برگیرد و جهان در نظرش ناچیز شود و پایکوبان بیاید و جانباز این درگاه شود. آری، این است محصول ضیافت شب های احیا. هرکس در این شب ها، قابلیت و توفیق حضور دوست را بیابد و با او همراه شود، دنیا و مقامات دنیوی در نظرش کوچک و بی مقدار شود. راستی، چشمی که بر افق اعلا باز شود و وسعت زمین و آسمان ها را ببیند، خود را آن قدر کوچک می انگارد که از خود شرمنده می شود که بخواهد «خودیت» و «منیتی» نشان دهد، تا چه رسد که تکبر ورزد و بر مال و مقام خویش فخر بفروشد و ندای «من آنم...» سر دهد. خدایا در این ضیافت نور که ما را به سوی نور و سلامت باطن دعوت فرمودی، دل های ما دانشجویان را به آیات قرآن نورانی فرما.
شب قدر، شب برکت، رحمت و مغفرت الهی است؛ شبی که در لحظه لحظه اش خدا جاری است و هر دقیقه اش سرمایه ای است که باید چون جان پاس داشت و آن را به راحتی از کف نداد. مگر می توان غیر از لیالی قدر، شبی یافت که ارزشی فزون تر از هزار ماه داشته باشد؟ مگر می توان غیر از این لحظات روحانی و معنوی، روزها و شب هایی سراغ گرفت که درهای بهشت به روی مردمان گشوده و درهای دوزخ بر روی آنان بسته باشد؟ مگر می توان لحظه هایی نشان داد که در آنها نفس کشیدن تسبیح و خوابیدن عبادت باشد؟ پس بیایید قدر لیالی قدر را بیشتر بدانیم و پیش از آن که لحظه های ارزشمندش سپری شود، از چشمه سار جوشان آن خود را سیراب کنیم.
* به رسم «شب آرزوها» قسمت نظرات این پست باز خواهد بود برای نوشتن مشکلات، آروزها، درخواست ها، التماس دعاها و... باشد که یکدیگر را در این شبهای عزیز به یاد داشته باشیم...
ترس رو دارم تو چشمات میبینما(آره بابا تو چشمای تو دیگه) آخه مگه مرگ ترس داره
اصلا چرا رسیدیم به موضوع قشنگ مرگ، بحث که اصلا این نبود،چرا آخه ذهنمو از بحث اصلی منحرف کردی!!
کم کم خودم هم دارم می ترسما، نمی دونم چرا این اسم قشنگش از تو ذهنم و نوک قلمم نمی ره بیرون!
مرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(هه...هه...هه)

خب حالا دیگه خوب شد انگار توی گلوی قلمم گیر کرده بود.فقط می خواست اسمشو بزرگ بنویسم!!![]()
برگردیم به اون شب...حسابی رفته بودم تو فکر یه ساعته زمان...
با خودم گفتم یعنی می شه واقعا یه ساعت زمان ساخته بشه،البته ته قلبم میگه آره از این موجود دو پا هرچی بگی برمیاد(بله دیگه هر چی تو بگی) ولی کاش تا وقتی ما زنده ایم ساخته بشه، نه؟
- یه دکمه بزنی و بعدش ببردت به زمان گذشته تا اشباهاتتو درست کنی!!
- یه دکمه بزنی در زمان حال همه چیز متوقف بشه(البته به جز خودت)، فکر کن همه ی موجودات، حتی جریان آب و هوا متوقف بشه
، خیلی باحاله نه، مخصوصا سر جلسه امتحان دکمشو بزنی و بری بالای سر این بچه درس خونا که به آدم تقلب نمی دن،حالا نه و کی بنویس
دیگه اینقدر هم واسه درس خوندن و تقلب سر جلسه امتحان به خودت زحمت نمی دی(وااااااااااااای چقدر خوب می شه، اصلا زندگی قشنگ می شه)
- دکمه ی سومش رو که بزنی، ببردت آینده؛ ببینم چند ساله دیگه چه اتفاقی می افته؟
کی زندس کی مرده؟ به آرزوهام رسیدم یا نه؟؟![]()
داشتم واسه خودم از این فکرا می کردم، آهنگ خوشگله تموم شد رفتش ترانه بعدی، به خودم اومدم!(آخه اون آهنگی رو که دوستش داشتم اینقدر گوش کردم که وقتی پخش میشه دیگه برام تازگی نداره و اصلا بهش توجه نمی کنم) خلاصه به خودم اومدم و گفتم نه، اگه چنین ساعتی بود فقط من که نداشتمش، هرکسی یه دونشو داشت...زندگی همه خوب و ایده آل می شد(همه امتحاناتشون 20 میشد) همه اشتباهات گذشتشونو جبران می کردن، از آینده با خبر بودن و بدون هیچ ترس و نگرانی براش برنامه ریزی می کردن...زندگی ها یکنواخت می شد
، زندگی یکنواختی که برات هیچ تازگی و هیجانی نداره، یه عالمه آدم خوب و ایده آل اطرافت بودن، البته می شه از چنین وسیله ای سوء استفاده هم بشه و آدمهای بد، فکر کنم همچنان باقی بمونن!![]()
گفتم بدون این ساعت هم آدم میتونه یه زندگی خوب داشته باشه،رسیدم به اینجا که گذشته رو باید پذیرفت چون دیــــــگه نمیشه تغییرش داد.این لحظه ای که حالا داره برام رقم می خوره نباید به خاطر اشتباه قبلی تباهش کرد.در زمان حال باید جوری زندگی کنم که انگار این باید بهترین و پر ثمرترین لحظه ی عمرم باشه، طوری که در آینده همین زمان حال برام یه گذشته ی تأسف بار نباشه!
(دوست عزیزم امیدوارم امشب خواب مرگ نبینی
آخه اونشب که این پست رو نوشتم برای اولین بار تو عمرم خواب مرگ رو دیدم(وای چه خوابی بود
) با اینکه پستم هیچ ربطی به مرگ نداشت ولی همش تقصیر تو بود که فکرم رو از بحث اصلی منحرف کردی
...)
عاطفه حجتی
دهمین مهمان صندلی داغ
سرکار خانم مریم آقابابایی
ترم ۴ تغذیه

با تشکر از سرکار خانم آقابابایی و تمام کسانی که در این صندلی داغ شرکت نمودند. با پایان یافتن مهلت سه روزه، امکان نظردهی برای این پست غیرفعال گردید
شما چپ دستین یا راست دست؟ اگه چپ دستین پس.......... روزتون مبارک!!![]()
قضیه از این قراره: با اینکه فقط 10% جمعیت جهان چپ دستن اما همین جمعیت کم، یه روز رو به خودشون اختصاص دادن. 22 مرداد (13 آگوست) روز جهانی چپ دستهاست!!
( پیشاپیش از تبریکات دوستان کمال تشکر را دارم!!
)
می دونین چپ دستها با راست دستها چه تفاوتهای شخصیتی دارن؟
ثابت شده که چپ دستها انعطاف پذیرتر، سازگارتر و باهوش تر از راست دستهان و رابط مغزی بین دو نیمکره ی اونها 11% بزرگتر از راست دستهاست و تعامل بیشتری بین دونیمکره مغزشون دارن که این باعث میشه در مواردی مثل یادگیری زبان، ورزش و... از راست دستها قوی تر باشن!!![]()
در ضمن شخصیتهای بزرگی مثل چارلز داروین، انیشتین، شکسپیر، نیوتن، جلال آل احمد، قیصر امین پور، افلاطون، ارسطو و ... چپ دست بودن!! (راست دستهای محترم لازم نیست زیاد ناراحت شین!! تو پاراگراف بعدی موجبات شادی شمام فراهم میشه!!
)
تحقیقات نشون داده افراد چپ دست نسبت به ابتلا به آلرژی ها، افسردگی، صرع، اختلالات خواب مستعدترن و بیشتر از راست دستها دچار حوادثی مثل حوادث رانندگی میشن!!
گفته شده چپ دستها بیشتر از راست دستها می ترسن
و حتی عصبانی میشن!!
( لازم به ذکر است که در هر تحقیقی احتمال خطا وجود دارد و موارد گفته شده در این پاراگراف بررسی بیشتری را می طلبد!!!)
چپ دستها یه مشکلاتی هم دارن که بزرگترین مشکل اونها با وسیله هایی مثل دربازکن و قیچیه!!
ماها وقتی می خوایم با قیچی کار کنیم باید یه جور ناجوری انگشتامونو تو حلقه هاش بذاریم، تازه تیغه هاشم برعکس میشه!!
درباز کنو که دیگه نگو...
از سختیهایی هم که یه چپ دست کنکوری میکشه بگذریم. من یکی که تو هر نوبت آزمون آزمایشی سر قضیه صندلیم با مراقبا داستاااانی داشتم!! تو دانشگاهم که نمیشه کاریش کرد. مجبوریم موقع نوشتن کتفمونو کج کنیم، طوریکه کتف چپ سانتیمترها جلوتر از کتف راست قرار بگیره!! از سمت چپمون هم باید حدود 45درجه به سمت دسته ی صندلی بچرخیم.
(وااای!! جداً چه پوزیشنی میشه!!!
تا حالا انقد بهش دقت نکرده بودم!!!)
سرجلسه امتحانم اگه برگمونو رو صندلی کناریمون بذاریم که دیگه کی مارو از دست مراقبا نجات بده!!
اما انصافاً چپ دست بودن ما به نفع بعضی از راست دستا میشه ها!! راست دستهایی که سمت چپ یا پشت سرمون میشینن، چشماشون راحت میتونه تو برگه هامون سِیر کنه... (اینم یه نکته ی علمی!!!
)
خلاصه اینکه، چپ دستا روزتون مبارک ![]()
فرشته وحیدیان
تصور کنید که بخواین برین یه شهر دیگه ای زندگی کنین که دین مردم اون شهر با شما فرق داشته باشه. اونوقت چه حسی بهتون دست میده اگه شما رو مجبور کنن که بخواین از عقاید اونها پیروی کنین؟ مسلما این کار واستون خوشایند نیست چون به کارهایی که اونا می کنن هیچ اعتقادی ندارین.
یا یه مثال دیگه می زنم. مثلا خدای نکرده شما اونقدر حالتون بد باشه که نتونین از جاتون بلند بشین و بخواین نمازتون رو نشسته بخونین. در این حال یکی بیاد و به اسم احیای دین شما رو مجبور کنه که ایستاده نماز بخونین. در این وضعیت هم حسی خوبی پیدا نخواهید کرد.

همه ی این هارو گفتمتا یه چیزی رو که واسم قابل فهم نیست حل کنم. امروز هشتمین روز از ماه مبارک رمضانه. ماه خیر و برکت! ولی شهر ما شبیه شهر مرده ها شده. واسه چی؟ واسه اینکه وقتی ماه رمضونه کسی نباید بره مسافرت، چون مجبور میشه روزه نگیره. وقتی ماه رمضونه کسی نباید اینجا بره دریا(!) چون ممکنه آب بخوره و روزش باطل بشه (البته می تونه بره ولی اگه غرق شد به کسی ربطی نداره) چون ماه رمضونه جاهایی که غذا سرو می کنن مثل رستوران، فست فود، کافی شاپ و ... نباید باز باشه چون ممکنه شیطون مردم رو گول بزنه و روزه نگیرن! پس با این حساب وقتی یه نفر از یه شهر دیگه داره میاد اینجا نه میتونه بره رستوران غذا بخوره نه میتونه خودش تو شهر غذا درست کنه و بخوره و حتی نمیتونه بره تفریح کنه. همینطور اگه یه فرد مسنی نتونه روزه بگیره برای غذا خوردن باید بره یه جایی قایم بشه تا کسی اونو نبینه! تقریبا میشه گفت حکومت نظامی که اداره نظارت بر اماکن عمومی و ازین جور جاها این لطف رو در حق ما انجام میدن...
البته من خودم روزه میگیرم، تعطیل بودن یا نبودن خیلی از جاهای شهر هم به من ربطی نداره ولی چرا یه سری آدم نباید بفهمن که تو شهری که درآمد خیلی از مردمش از توریست بدست میاد نباید همچین کار بکنن؟ من زیاد آدم مذهبی نیستم که بخوام حدیث و روایت بیارم ولی اونقدر رو بلدم که مسافر میتونه تو مسافرت روزه نگیره و یا آدمی که توانایی روزه گرفتن رو نداره نباید روزه بگیره و این رو هم می دونم که هرکس تو زندگی خودش مسئول کار خودشه و امر به معروف و نهی از منکر هم شرایطی داره که هر کسی واجدش نیست. پس این کاری که انجام میدن از نظر من کاری نیست به جز حلال خدا رو حرام شمردن و حرام خدا رو حلال شمردن. برداشت من از دین خودم آزادی و اختیاره نه اجبار! هرکس باد خودش به دین برسه تا بهش ایمان قلبی پیدا کنه نه با زور پلیس امنیت اخلاقی! شاید همین رفتارهای افراطی باعث میشه که خیلی از آدمها دین گریز باشن. در صورتی که میشه از راه های دیگه ای اسلام رو زنده کرد. راهی که خود اسلام پیش رومون گذاشته. از راه عقل و منطق. چرا به جای اجبار فواید دستورات دینی برای مردم روشن نمیشه؟ نظر شما چیه؟ واقعا روش عقل کارساز تر نیست؟
امیرحسین رمضانی
دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، دانشکده تغذیه، کلاس۱: شلوغی، هیاهو ...
یکی از بچه ها: یعنی چی؟ چرا اینقدر کلاس شلوغه؟ اصلا بچه های ترم۶ اینجا چی کار میکنن؟
یکی دیگه از بچه ها: ای بابا این بچه ترم پایینیا اینجا چی میخوان؟ (البته منظورشون از ترم پایینیا، ما بچه های خوب ترم۴ بود
) استاد، خندان وارد کلاس میشن (البته بماند که جلسه آخر به حالت
از کلاس خارج شدن یعنی در واقع قهر کردن!)
صحبت های استاد که گل گرفت، فهمیدم این درس گرامی، قراره یه واژه به واژگان غنی دانشجویی ما اضافه کنه. (چیه؟ چرا جوگیر میشین؟ واژگان غنی کدومه بابا؟! همش آخر همون ترم میپره! ولی نه، حرفمو پس میگیرم چون این گنجینه واژگانمون، قطعا پره از تهی و اگه از دبیرستان یادتون باشه، تهی خودش ۱ زیرمجموعه حساب میشه!)
خلاصه، داشتم میگفتم، این واژه جدید چیزی نیست جز... چیز دیگه... یکی یه چیزی بگه دیگه... یادم رفت خوب... اولش چی بود؟... آهان اولش "پ" بود. خوب "پ" مثل... پی.ام.آی!
(دیدین چی شد؟ یه اصطلاح جدید دیگه بلد بودم ها، پس با تهی میشن ۲ تا زیرمجموعه توی گنجینه واژگانم! آخ جون! چقدر من باسوادم، چقدر توی این ۴ ترم چیز یاد گرفتم![]()
) ای بابا رشته کلام داشت از دستم درمی رفت، "پ" مثل پرو چیز... پرو... . آخه چرا منو توی این موقعیت قرار میدین؟
صبر کنین دیگه، چندتا نفس عمیق کارو درست میکنه. پروپوزال؟! بله، خودشه، همون کلمه جدیدس... چقدر هم باکلاسه
حالا خوردنیه یا پوشیدنی؟! نه، مثل اینکه نوشتنیه! خوب، بچه های عزیز الان آخر ترمه، پس بسم الله... بریم بنویسیم... ۴نفر شدیم که بریم ۱ هفته ای، ۱ پروپوزال خوشگل و تروتمیز بدیم دست استاد محترم!

یکی از ما ۴ نفر: استاد، میشه کمی بیشتر راهنمایی کنید؟
استاد: دانشجویان ارشد اپیدمیولوژی هستن واسه همین کارا دیگه...
دانشجوی ارشد اپیدمیولوژی با نگاهی عاقل اندر سفیه: ۱هفته ای؟! پروپوزال؟! بابا من ۱ساله دارم روش کار میکنم هنوز تموم نشده! چی میگین شما؟!
ما ۴ نفر، بعد از اینکه کلی مقاله ترجمه کرده بودیم و مقدمه نوشته بودیم و دلمون رو خوش کرده بودیم که خودمون میتونیم پروپوزال بنویسیم، پرسون پرسون از این و اون بالاخره به این نتیجه رسیدیم که یه پروپوزال آماده بگیریم و با تغییرات جزئی بدیم دست استاد. بعد از کلی جست و جو بالاخره ۲تا گیر آوردیم که یکیش موضوعش خیلی پیچیده بود، پس شاد و خندان رفتیم سراغ دومی. داشتیم تغییرات حاصل میکردیم که چشمتون روز بد نبینه، توی جدول همکاران اصلی چشممون خورد به اسم همین استاد خودمون![]()
تموم نقشه هامون نقش بر آب شده بود که یه بنده خدایی شدن فرشته نجاتمون و یه پروپوزال آماده بهمون دادن (اسمشون رو نمیگم که ریا نشه
) البته ناگفته نمونه که روند پیدا کردن پروپوزال خیلی طول کشید و من دارم فشرده براتون تعریف میکنم، کلی پیر شدیم به خاطر این پروپوزال ...
خوب الان تغییرات لازم رو لحاظ کردیم و پروپوزال آماده تحویله اما نه، مثل اینکه فایلمون ذخیره نشده
یعنی چی؟ ما که دکمه save رو زدیم؟! وای نه، پروپوزال اولیه از توی E_mail باز شده بود و یعنی تغییراتی که ما دادیم هیچ جا save نشده! آخ قلبم، باید save as میکردیم
حالا این وسط قیافه های ما ۴تا دیدنی بود: ![]()
![]()
![]()
روز از نو، روزی از نو! دوباره همون کارها روکردیم و فایل رو ریختیم روی CD، الان پشت در بسته ی اتاق استادیم
یکی از بچه ها خیز میگیره و با قدرت هرچه تمام تر CD رو هل میده توی اتاق و بعد: -وای نمیدونم کجا رفت! فکر کنم رفت زیر کمد! حالا چی کار کنیم؟! ناخودآگاه همه که بین فاز خنده و گریه گیر کرده بودیم، زدیم زیر خنده! حالا نخند و کی بخند! و بعد یه نامه نوشتیم برای استاد (که تصویرش رو دارین می بینین) که تا چند وقت بعدش خودمون هنوز داشتیم بهش می خندیدیم!
شقایق امامی
اپیزود سوم: نامه های عاجزانه!
اگه بخوای دقیق بشی همه چیز از اواخر ترم شروع میشه. وقتی که نمرات درخشان، یکی یکی توی سامانه سایت دانشگاه ثبت موقت میشن و با دیدن شون برق از سرت می پره. خیلی ها در وهله اول استاد رو مقصر می دونن که چرا با اینطور نمره دادن داره ازمون انتقام می گیره. تعداد کمی هم هستن که خودشون رو مقصر می دونن؛ که چرا بیشتر نخوندن، چرا همه جزوه ها رو گذاشتن برای شب امتحان، چرا یه ترم رو الکی الکی گذروندن و... نمرات ثبت نهایی میشه و با دیدن معدل کل پایین، افسوس می خوری که چرا بیشتر تلاش نکردی. اینجاست که به خودت قول میدی از ترم بعد هر شب بشینی و درسهای همون روز رو بخونی و مرور کنی. اما بستگی به اراده ها، پایبندی به این قولها هم فرق می کنه. خیلی ها تا آخر ترم به قولی که به خودشون دادن عمل می کنن و البته خیلی بیشترها از قاعده «روز از نو و روزی از نو» پیروی می کنن.

سر جلسه امتحان هستی... هرچی سؤالات رو می خونی بیشتر گیچ میشی. خدایا آخه این چه درس مزخرفیه؟ این چه استادیه؟ این چه سؤالاتیه؟ نکنه اشتباهی اومدم سر جلسه امتحان؟ یه نگاه به اطرافت می کنی؛ ولی نه! اینا همکلاسی های خودم هستن که دارن تند و تند به سؤالات جواب میدن. حالا چیکار کنم؟... یه فکری به ذهنش خطور می کنه. اگه توی برگه امتحانی یه چند خظ برای استاد بنویسم و ازش بخوام که کمکم کنه این درس رو نیفتم حتماً به دادم می رسه. آره! استاد خوبیه... و نامه نوشتن برای استاد در برگه امتحانی شروع میشه... حالا ننویس و کی بنویس!... نمونه چنین صحنه هایی رو در دوران امتحانات به وفور در اطراف مون می بینم. نامه نوشتن های عاجزانه ای که این روزا به شدت بین دانشجوها اپیدمی شده و استادها رو حسابی کلافه کرده. دانشجویانی که در برگه امتحانی از استاد فقط تقاضای پاس شدن و دادن نمره 10 رو دارن. دلایلی هم که در توجیه درخواست از استادان مطرح میشه در نوع خودش جالبه: دیشب حالم به هم خورد، بابام توی بیمارستانه و عمل جراحی داشت و من مجبور شدم تا آخر وقت پیشش باشم، توی یه شرکت بصورت پاره وقت کار می کنم و نتونستم درس بخونم و...

استادان در مواجهه با این عریضه های دانشجویی به دو دسته تقسیم میشن: یه دسته که این کار رو زرنگ بازی دانشجوها می دونن حتی غلط املایی هم از این نامه ها می گیرن و توجهی به محتوای اون نمی کنن! دسته دوم هم استادانی هستن که فقط در برخی شرایط خاص به این نامه ها ترتیب اثر میدن. تجربه نشون داده که دانشجوها از این شیوه نمره گرفتن دست برنمی دارن و این ماجرا همچنان ادامه داره. اما همون طور که همه مون می دونیم در بسیاری مواقع، استادان نه تنها توجهی به این نامه ها ندارن بلکه شاید تنها با یه لبخند ساده یا تکان دادن سری از روی تأسف از کنار این نامه ها بی توجه میگذرن و تنها بر اساس پاسخهای سئوالات به دانشجوها نمره میدن.

خیلی از دانشجوها هم هستن که اقدام به نوشتن نامه کتبی در برگه امتحانی نمی کنن و مرحله تقاضای عاجزانه از استاد رو به بعد از ثبت نمره در سامانه و بصورت حضوری در اتاق استاد موکول می کنن. تجربه ثابت کرده که شیوه دوم نمره گرفتن بسیار تأثیر گذارتر از شیوه اوله. در شیوه دوم گرفتن حالات معصومانه و شکست خورده به خود و همچنین چرب زبانی ها و تملق هایی در وصف فضایل و اخلاقیات و دانش بی حد و حصر استاد وجود داره که این شیوه رو مؤثرتر از شیوه اول کرده. خلاصه این روزها که استادان در حال تصحیح برگه های امتحانی هستن، نمره گرفتن های دانشجویی به شیوه های مختلف همراه و همگام با دگرگونی های روزمره تغییر کرده و هر روز شاهد ترفندهای مختلفی برای نمره گرفتن از طرف آینده سازان مملکت هستیم. شاید به همین خاطره که «به ما میگن دانشجو!»
علی پزشکی
نمیدانم گاهی پیش آمده که از ته دل آرزو کنی تا پاک کنی داشتی جادوای و عجیب تا تمام خطاها و گناهان و تمام آنچه که امروز به خاطر دل مشغولی و لرزش دیروز باعث پریشان خاطری ات می شود را پاک کنی. یک پاک کن مرغوب که با پاک کردن غلط ها و اشتباهات حتی جای آنها را هم باقی نگذارد...
گاه به خاطر خطاها و ندانم کاری های گذشته ام،خودم را سخت سرزنش می کنم و در سکوت تلخم در گذشته سیر میکنم و تمام اشتباهاتم را مو به مو مرور می کنم.تا ببینم منشا خطایم را در کجا می یابم.که گاه جز ضعف ایمان برایش استدلال وجز غفلت مبدا ای برایش نمی جویم. اینجاست که می فهمم راه را اشتباه آمده ام،راهی که با غفلت شروع شود ،هیهات به پایانش!حتی تصورش هم آزار دهنده است که پایانش تا چه ناکجا آبادی پیش می رود. باید دوباره شروع کنم،باید برگردم..!

و دوباره درمی مانم که سیاهی راهی را که تا کنون آمده ام راچه کنم،سیاهی که خطی شده بر صفحه روزگار زندگیم،سیاهی ای که رسوایی ام را فریاد می زند،سیاهی ای که نشان از یک سردرگمی و اشتباه دارد.وباز به فکر پاک کن می روم که باید از نو شروع کنم و باید مصمم این خط سیاه ناپاک را پاک کنم.
و امروز حس میکنم این پاک کن خیالی برایم قابل لمس شده،شاید هدیه ای از سوی آسمان..
دلم نمی خواهد رایگان از دستش دهم،می خواهم تا ذره ی آخرش از آن استفاده کنم،چرا که دیگر مشخص نیست از این هدیه ها برایم پست شود.در آخر هم باید وجودم را مصمم یک خانه تکانی کنم تا روح لطیفم از تمام پس مانده ها و ذره های کثیف پاک کن ،پاک شود.
خدایا این رمضان را بهترین پاک کن ،نا پاکی های عمرمان قرار بده.
سؤال نظرسنجی: چرا هنوز مجرد هستید؟
واسه شرکت توی این نظرسنجی به کادر موجود در زیر شمارنده وبلاگ مراجعه کنین. همچنین می تونین نظرات و دلایل خودتون رو در رابطه با جوابی که انتخاب کردین در قسمت نظرات این پست بیان کنین...
دانشگاه علوم پزشکی اصفهان همانند سال قبل موفق شد رتبه اول سومین جشنواره فرهنگی دانشگاه های علوم پزشکی کشور را هم در بخش ارسال آثار (با ارسال بیش از ۱۶۰۰ اثر) و هم در بخش تعداد برگزیدگان مرحله کشوری (56 رتبه) کسب نماید. با کسب این مقام اصفهانی ها توانستند برای بار سوم، جایگاه اول جشنواره فرهنگی را در میان ۴۶ دانشگاه علوم پزشکی کشور از آن خود کنند. برگزیدگان دانشگاه ما حدود یک پنجم کل برگزیدگان دانشگاه ها را شامل می شوند!

جای دارد از همه دانشجویان شرکت کننده در جشنواره چهل برگ (مرحله اول جشنواره فرهنگی) که با ارائه آثار خود توانستند جایگاه ممتاز جشنواره را برای دانشگاه علوم پزشکی اصفهان حفظ نمایند، تشکر و قدردانی نماییم. همچنین موفقیت برگزیدگان مرحله کشوری را به این دانشجویان تلاشگر تبریک عرض کرده و توفیق آنان را از خداوند منان خواستاریم. مرحله کشوری سومین جشنواره فرهنگی از ۱۳ تا ۱۵ شهریورماه در دانشگاه علوم پزشکی گلستان برگزار می شود و در روز اختتامیه از برگزیدگان تقدیر به عمل خواهد آمد. لیست اسامی برگزیدگان مرحله کشوری دانشگاه علوم پزشکی اصفهان برای اولین بار از تغذیه پاتوق منتشر می شود که در ادامه مطلب قابل مشاهده است.
ادامه مطلب
طی احکام جداگانهای توسط دکتر شاهین شیرانی (رئیس دانشگاه علوم پزشکی اصفهان) خانم دکتر مریم میرلوحی به عنوان مدیر گروه صنایع غذایی، خانم دکتر زمزم پاکنهاد به عنوان مدیر گروه تغذیه بالینی و آقای دکتر رضا غیاثوند به عنوان مدیر گروه تغذیه جامعه منصوب گردیدند.

پیشتر آقای دکتر محمدحسن انتظاری به عنوان رئیس دانشکده تغذیه و علوم غذایی، خانم دکتر لیلا آزادبخت به عنوان معاون پژوهشی و خانم دکتر زمزم پاکنهاد به عنوان معاون آموزشی دانشکده تغذیه منصوب شده بودند. از صمیم قلب آروزی پیشرفت روزافزون این استادان بزرگوار را از خداوند منان خواستاریم.
بعضی وقتا یکسری اتفاقای کوچیک به آدم درسهای بزرگی میده. شاید این قضیه برای شما هم اتفاق افتاده باشه اما واکنش هرکس نسبت به این قضیه ممکنه متفاوت باشه و این تفاوت در عکسالعملها همیشه ریشه در اعتقادات ما نداره!!! بعضی وقتا فقط یه حس یا تلنگره که ما را وادار به انجام کاری میکنه.
داستان ازین قراره، چند روز از امتحانات پایانترم گذشته بود که یکی از دوستام بهم یه پیامک داد. ازون پیامکایی که وقتی چشمت بهش میخوره بندبند وجودت میلرزه!!! در ادامهی مطلب خودتون براحتی میتونید حدس بزنید از چه نمونه پیامکایی حرف میزنم! ازونایی که معلوم نیس منشأشون کجاست و هدفشون چیه!

بعد از خوندن پیامک ازین که یه توفیق اجباری نصیبم شد و با چندتا صلوات به اهل بیت علیهمالسلام عرض ارادتی کردم خوشحال شدم امـــــــــــا، بخش بحثبرانگیز پیامک بخش دومش بود که لطف کرده و بیان داشته بود که اگه این پیامک را واسه ۱۴ نفر نفرستی تا آخر هفته یه خبر بد بهت میرسه و اگه بفرستی یه خبر خوب بهت میرسه!! منم ازونجایی که شدیدا مستعد شنیدن خبرای بد خصوصا تو فصل اعلام نتایج امتحانات هستم، با این وجود که هیچ اعتقادی به اینجور پیامکا نداشته و ندارم و با اینکه یقین داشتم تکتک دوستام با دیدن بخش پایانی پیامک فشارشون میفته پایین و هرچی بدوبیراهه نثارم میکنن، دلو زدم به دریا و پیامکو به ۱۴ تا از دوستام فرستادم. هرچی بود باز بهتر ازین بود که خبر بد بشنوم! آخه منم حســـــــــــــاس!
بلافاصله بعد از فرستادن پیامکها یکی از دوستای کلاس زبانم بهم پیام داد و یه سوال ازم پرسید و اصرار داشت که سریعا جواب را واسش بفرستم. جواب را نوشتم و همینکه اومدم بفرستمش عبارت ناامیدکنندهی unable to send message از تموم شدن اعتبارم خبرداد!!
به این فکر کردم که اگه اون حس نگرانی مجبورم نمیکرد و اون پیامکو به ۱۴ نفر نمیدادم الان میتونستم با یه پیامک مشکل دوستم را حل کنم!! )البته یه وقت خدای نکرده فکر نکنید که بیخیال شدما! به گوشیش زنگ زدم و جوابو گفتم سریعا!!!!(. میخوام بگم که شاید همین کارم راحتتر میتونست خبرای بد و بلایای برنامهریزی شدهی این هفته رو که ازش ترس داشتم دفع کنه!! از اون به بعد دیگه هر پیامکی با این محتوا میبینم صلواتاشو میفرستمو تا اون حس کذایی مذکور وادارم نکرده به کاری که بهش عقیده ندارم، پیامک را پاک میکنم!!
نقطه عطف قضیه این بود که آخر هفته که رسید یکی از اون ۱۴ نفر بم پیام داد و گفت...
عزیزم حالا خبر خوب بهت رسید؟؟؟
و جالبتر این بود که هیچ جوابی واسش نداشتم!!!
مائده مرادی
یه شب تو تنهایی نشسته بودم. اتاق تاریک بود. داشتم به آسمون تاریک و بی ستاره نگاه میکردم. از اونجایی که یکی از دیوار های اتاقم کامل پنجره هست و رو به حیاط، راحت میتونم آسمونو در حالی که خوابیدم نگاه کنم. من هر وقت میخوام با خدا حرف بزنم به آسمون نگاه میکنم. داشتم به داشتهها و نداشتههام فکر میکردم...
اولین نعمتی که خدا بهم داد هستی بود. گفتم خداجون چقدر تو منو دوست داری که بهم هستی دادی. تا حالا به این فکر کردید خدا چقدر براتون ارزش قائله که آفریدتتون؟ به این فکر کردید اصلا برای چی آفریده شدید؟ شاید بعضیا بگن کاش خدا هیچوقت نمیآفریدم چون این دنیا هیچ چیز جز سختی برام نداشته؛ اما من در جواب این افراد میگم چرا پیش خودت نمیگی خدا منو آفریده که خلیفش رو زمین باشم؟ کار خیری بکنم٬ یه کار این دنیا رو سامان بدم؟ یا اصلا تو حرفه خودمون٬ یه درمان تغذیهای برای یه بیماری لاعلاج پیدا کنم؟خلاصه چرا مثبت فکر نمیکنین؟

نعمت بزرگ دیگه ای که از نظرم بعد از هستی مهمه سلامتیه. این که راحت میتونم نفس بکشم٬ ببینم٬ بشنوم٬ حرف بزنم٬ راه برم و هزار تا کار دیگه که با سلامتی جسم میتونم انجام بدم. به این فکر کردین اگه خدا فقط یکی از اینا رو ازتون بگیره چی میشه؟ البته نداشتن یکی از نعمتهای سلامتی به این معنا نیست که خدا دوستت نداره. به آدمهای روشندل نگاه کنین، اونا با اینکه نمیتونن با چشمهاشون ببینن ولی با چشم دلشون خیلی بهتر از من و تو واقعیات را میبینن و خیلیاشون موفقیتهای بزرگی کسب کردن.
نعمت بزرگ دیگه از نظرم داشتن پدر و مادر خوب و مهربونه که کمکم کردن به این جا برسم و همیشه تلاششون در جهت آرامشم بوده. اما بازم میگم نداشتن یکی از این دو تا گل یا هردوشون به معنای بدبختی نیست.
نعمت بعد قبول شدنم تو رشته تغذیه هست. من دو ماه اول ترم یک هرشب گریه میکردم که چرا این رشته قبول شدم. آخه من عاشق دندانپزشکی بودم. ولی الان با تمام وجودم از خدا تشکر میکنم. آسایش و راحتی که تو رشته ما هست تو کمتر شغلی پیدا میشه. مگه آدم از زندگی چی میخواد؟ من که نمیخوام میلیاردر بشم. نه استرس درسهای فشرده پزشکیو دارم نه گردندردهای دندانپزشکی رو خواهم داشت. با آرامش درس میخونم، بعد هم راحت کار میکنم و به اهدافم میرسم. البته قصد جسارت به پزشکان و دندان پزشکان را ندارم. اما من راحتطلب و آرامشدوستم، پس شغل مناسب برای من همینه. من نه تلاش را نکوهش میکنم و نه در پی تخریب رشتههای دیگه هستم. نه! مهم اینه که تو حرفه کاریت به هدفت برسی...
به نعمتهای دیگم یکی یکی فکر کردم...به نداشتههام هم. اما با یکم تفکر دیدم اون چیزهایی که یه زندگی خوبو برام میسازه همین داشتههاست. دلم میخواد اون نداشتهها رو هم داشته باشم ولی نبودشون لزوما شکست در زندگی نیست.
اینا همه رو گفتم که بدونیم خدا اگه هیچی هیچی هم بهمون نده، نعمت هستی رو داده؛ با همین هستیه که میتونیم به خواستههامون رنگ و آب شدن ببخشیم. دوست عزیز! به خاطر محرومیت از چندتا نعمت، از زندگی ناامید نشو. به این فکر کن که خوشبختترینی به خاطر داشتن حتی یک نعمت. ناشکریشو بجا نیار که شکر نعمت نعمتت افزون کند. و همیشه بگو : خدایا شـکـــــــــــــــــــــــــــــــر...
مریم آقابابایی
نهمین مهمان صندلی داغ
جناب آقای مهدی صادقیان
ترم ۴ تغذیه

با تشکر از تمام کسانی که در این صندلی داغ شرکت نمودند. با پایان یافتن مهلت سه روزه، امکان نظردهی برای این پست غیرفعال گردید

