تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

گویا اکثریت مایل به افتتاح دانشگاه از هفته آینده هستن. ما هم تابع اکثریت...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ توسط 



یازدهمین مهمان صندلی داغ

جناب آقای علی پزشکی

ترم ۷ تغذیه

 

با تشکر از جناب آقای پزشکی و تمام کسانی که در این صندلی داغ شرکت نمودند. با پایان یافتن مهلت صندلی داغ، امکان درج نظر جدید وجود ندارد




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ توسط صندلی داغ



بچه های تغذیه اصفهان در کنکور امسال گل کاشتن! به لیست قبول شدگان کنکور ارشد که نگاه کنی، تصور می کنی که امسال فقط تغذیه ای های اصفهان قبول شده اند! در دو سه روز اخیر سعی داشتیم با کسب آگاهی دقیق از اسامی پذیرفته شدگان، اونا رو به اطلاع شما برسونیم. تا این لحظه اسامی زیر به دستمون رسیده...

نام و نام خانوادگی

رشته و شهر قبولی

ورودی

سیما غرابی

تغذیه شهید بهشتی

۸۴

شیما دهقان

علوم بهداشتی یزد

۸۴

وجیهه ایزدی

علوم بهداشتی اصفهان

۸۴

محمد باقرنیا

علوم بهداشتی تهران

۸۵

مرجان تابش

تغذیه اصفهان

۸۵

نرگس جانی

علوم بهداشتی یزد

۸۵

مهسا ملک احمدی

تغذیه تهران

۸۵

سپیده سلطانی

علوم بهداشتی تهران

۸۵

مرضیه عشوری

علوم بهداشتی تهران

۸۵

زرین بنی کاظمی

تغذیه مشهد

۸۵

مهدیه شیخی

علوم بهداشتی اصفهان

۸۵

زهرا سادات خسروی

علوم بهداشتی اصفهان

۸۵

سحر صراف بانک

تغذیه اصفهان

۸۵

الهام شریفی

تغذیه اصفهان

۸۵

ریحانه بصیرت

علوم بهداشتی تهران

۸۵

الناز اشرف زاده

تغذیه اهواز

۸۵

اسماء سالاری مقدم

تغذیه اصفهان

۸۶

محمد احمدی

علوم بهداشتی قزوین

۸۶

فاطمه فلاح

تغذیه تهران

۸۶

حمید ذوالفقاری

تغذیه تهران

۸۶

معصومه رفیعی

تغذیه تهران

۸۶

فائزه پور سلیمان

علوم بهداشتی اصفهان

۸۶

پریسا حاج هاشمی

تغذیه اصفهان

۸۶

مهدی فروغی

تغذیه اصفهان

۸۶

اکرم نقدی پور

علوم بهداشتی یزد

۸۶

سعید خیاط زاده

علوم بهداشتی اصفهان

۸۶

رویا خواجه مهریزی

علوم بهداشتی یزد

۸۶

مهدیه خدارحمی

تغذیه اصفهان

۸۶

هاجر توکلی

تغذیه تهران

۸۶

از دوستانی که اطلاع دقیق دارن خواهش می کنم اگه می بینن نام کسی از قلم افتاده یا رشته و شهر قبولی فردی به اشتباه درج شده، در قسمت نظرات همین پست اطلاع بدن تا تصحیح بشه. از صمیم قلب موفقیت این دوستان رو تبریک میگم و آرزوی موفقیت های روزافزون رو از خداوند منان براشون دارم

علی پزشکی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ توسط 



دیروز داشتم تو وسایل قدیمیم دنبال یه کتاب می‌گشتم که چشمم افتاد به عروسک دوران بچگیم. یهو دلم واسه اون دوران تنگ شد.

یادش به خیر...

             چقدر این عروسکو رو پاهام می‌ذاشتم و واسش لالایی می‌خوندم،

             چقدر با هم سن و سالام گوشه حیاط خونمون خاله بازی می‌کردیم.

یکی از هم بازیام یه ماشین پلیس داشت، تو بازیامون بعضی وقتا عروسکم مریض می‌شد و با ماشین پلیس می‌بردیمش بیمارستان!

من اون زمان خیلی از جوجه می‌ترسیدم، یادمه پسر همسایمون یه جوجه قرمز خریده بود، همش با جوجش اذیتم میکرد. منم به خدا می‌گفتم اگه میتونه یه لولو بفرسته تا جوجشو بخوره!!

یادش به خیر...

ازم می‌پرسیدن مامانتو چن تا دوست داری؟ می‌گفتم: ده تا! اون زمان ده واسم اندازه‌ی کل دنیا بزرگ بود.

می‌پرسیدن شعر بلدی بخونی؟ منم با ذوق می خوندم: یه توپ دالم قلقلیه، سُلخ و سفید و...

همه‌ی دنــــــیام همین بود، اون زمان شاید بزرگترین آرزوم داشتن چیزای خیلی کوچیک بود، اما الان چی؟ حتی کوچیک‌ترین آرزوم هم...

زمان می‌گذشت و من بزرگ می‌شدم و آرزوهام بزرگتر و بزرگتر...

زمان گذشت و گذشت تا منو تبدیل کرد به یه دانشجو، تا چشم رو هم گذاشتم ۳ ترم از دوران دانشجوییمم گذشت.

این دوران هم تموم میشه و من می‌مونم و خاطراتش...

   یا شاید...

       یا شاید این دوران بمونه و خاطراتم...

فرشته وحیدیان




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰ توسط فرشته وحیدیان



 

وقتی بچه همسایه چشم به راه پدری است که برای تکه نانی به پسمانده‌های مراسم‌ها و جشن‌های مجلل عده‌ای ناکس پناه می‌آورد و شب را به روشنی صبح میرساند

...

وقتی کودکی با چشمانی مظلوم، دسته‌ گلی را به سمت ماشین پشت چراغ قرمز میبرد و شیشه ماشین خود به خود بالا میرود

...

وقتی مادری تمام جوانی و غرورش را برای تمیزکردن خانه عده‌ای نامرد زیرپا میگذارد تا هزینه درمان همسر معتادش را تأمین کند و نگذارد فرزند نوجوانش به سرنوشتی مشابه دچار شود؛ و در آخر با تحقیر و توهین، راضی به اندک دستمزدی به خانه بازمیگردد

...

وقتی دخترک تمام احساسات لطیفش را در پشت چهره‌ی زشتش پنهان میکند تا مبادا کسی او را به تمسخر بگیرد و آرزوی مرگ، او را از مادرش متنفر میکند که اگر او را به دنیا نمی‌آورد...

خدایا در این سرزمینی که من زندگی میکنم دیگر امید به رویش انسان نمی‌رود. در اینجا فقر بیداد میکند و مردمی که خود را به زمین دوخته‌اند. در اینجا عشق قربانی شهوت شده است و ارزش‌ها و احساسات به دره‌ی تدفین انسانیت ریخته می‌شوند. در اینجا مردمی هستند که در پشت جانمازها و رداهای رنگینشان، غارتگران و صلاخان و سنگدلان تاریخ را به تسبیح وا داشته‌اند. در اینجا همه چیز هست به جز هیچ...

مهدی صادقیان




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ توسط 



دوازدهمين کنگره پژوهشی دانشجويان علوم پزشکی کشور در دو سطح ملی و بين المللی در تاريخ های 15 لغايت 18 شهريورماه مصادف با 6 لغايت 9 سپتامبر ۲۰۱۱ در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان برگزار خواهد گرديد.

اين کنگره به صورت ساليانه در سطح ملی و هر دوسال يکبار در سطح بين المللی با عنوان SICOBAIR در يکی از دانشگاه های علوم پزشکی کشور برگزار می گردد.

برای اطلاعات بیشتر به سایت کنگره مراجعه نمایید.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ توسط 



به ادامه مطلب مراجعه نمایید

مهدی صادقیان



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ توسط 



نتیجه نظرسنجی شماره ۱۴

اونایی که دنبال یه مورد عالی میگردن، دو تا نکته را یادشون نره: «آیا خودتون هم یه مورد عالی هستید؟» و «مواظب باشین با پافشاری روی یه مورد عالی، مورد خوب را از دست ندید.»

اونایی هم که هنوز موردی را پیدا نکردند، خوشحال باشن! چون نه دهنشون بوی شیر میده! نه ترسی از نه گفتن طرف دارن!  و نه ازدواج را کار بیهوده‌ای میدونن...

راستی عیدتون هم مبارک باشه...


نظرسنجی شماره ۱۵: چه روزی را برای شروع ترم در نظر گرفته‌اید؟

برای شرکت در نظرسنجی، به کادر زیر شمارنده وبلاگ مراجعه کنید




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ توسط 



پیرمرده کارتشو داد یه پسر جوونی براش پول بگیره، بعد رفت سمت راست عابر بانک که یکسری لیست اسامی برنده ها رو زده بود شروع به خوندن کرد. بعد اشاره کرد به یکی از پسرها و گفت که بیاد ببینه اسمش هست؟ پسره اسمشو پرسید و تند تند نگاه کرد و گفت که نه نیست، یکی از خانومهای صف عابر بانک گفت: خیلی به این تبلیغات تلویزیونی اهمیت ندید، همش خالی بندیه، آخرشم یکی از اقوامشون رو برنده می کنن!

پیرمرد خندید و گفت نه من واقعا با حساب ملتم یه بار برنده شدم، ۵۰۰ هزارتومان بیشتر تو حسابم بود. پسره گفت شاید اشتباهی شده از حساب یکی دیگه براتون واریز شده، پیگیری نکردید؟ بدون اینکه پیرمرد جواب بده یکی دیگه از پسرها گفت: پدرجان اینجا بانک کشاورزیه، اگه تو ملت حساب دارید باید برین اونجا!  پیرمرد گفت: واقعا؟ نمیدونستم! فکر میکردم همه بانکها رو باید بگردم، بعد گفت که سواد هم نداره که بخونه، از روی نقاشی کلمات اسمش رو می فهمه!  (این رو دقیقا متوجه نشدم)

یکی از پسرها شروع کرد به تعریف کردن یه جک در همین باره. غضنفر هی دعا میکرده که بانک برنده بشه بره مشهد، اولین بار با دوچرخه میره تا حرم، دفعه بعد که میخواست امام رضا رو تو رودروایستی بذاره، پیاده میره تا مشهد، دفعه سوم سینه خیز میره تا مشهد که دیگه تو حرم از خستگی خوابش میگیره و امام رضا میاد به خوابش میگه: تو رو خدا اقلا برو حساب باز کن اولش!

بعد همه زدن زیر خنده. دروغ چرا؟ منم کلی از جک خنده ام گرفت. پیرمرد هم خنده محوی کرد و شروع به حرکت که بره. یه لحظه دلم گرفت  با خودم فکر میکردم اوه. پیرمرد الان به چه چیزهایی فکر میکنه، فکر میکنه انگار از یه سیاره دیگه اومده، نوشته ها رو نمیتونه بخونه، تو بانک برنده نشده، نمیتونه خودش از عابر بانکش پول برداره، بعد یکسری از ما هم بی تفاوت جک شنیدیم و خندیدیم. نمیدونم، شایدم پیرمرد داشت فکر میکرد وقتی جوون بود چقدر سر به سر آدمهای همسن خودش میذاشت... ترجیح میدادم دومی درست باشه!

عاطفه حسینی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ توسط عاطفه حسینی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود