خیلی سخته... خیلی سخته کسی رو که تا دیروز می دیدی، امروز بهت بگن که دیگه نیست. خیلی سخته کسی که تا دیروز همیشه خنده از لبهاش جدا نمی شد امروز بگن که از دنیا رفته. کسی که همیشه در سلام کردن و احوالپرسی پیش قدم بود. کسی که تو به عنوان یکی از بزرگترین افراد زندگیت قبولش داشتی و در خیلی از مشکلات کمکت کرده بود. خیلی سخته که حالا بگن از بین مون رفته.

هنوز باورم نشده که دیگه خانم حبیبی در بین ما نیست. هفته پیش بود که در مراسمی از دور دیدمش و سلام کردم و ای کاش جلو رفته بودم و بیشتر باهاش حرف می زدم. هیچ وقت باورم نمی شد که اون دیدار کوتاه، آخرین دیدار ما در این دنیا باشه. قبول کردنش خیلی سخته... از طرف تمامی تغذیه پاتوقی ها فوت ناگهانی سرکار خانم حبیبی از پرسنل زحمتکش معاونت فرهنگی دانشگاه را به خانواده محترم شان تسلیت عرض می کنم. لطفا برای شادی روحشان فاتحه ای قرائت نمایید.
علی پزشکی
خب بالاخره بعد از یک سال و اندی دست به قلم شدم... قلم که چه عرض کنم دست به تایپ بگم بهتره
چون اصولا ما نسلی هستیم که مهمترین حرف های زندگیمون رو نگفتیم و تایپ کردیم(چه ربطی داشت!؟) توی این یک سال و اندی اتفاقای زیادی افتاده چه برای من چه برای اطرافیان چه برای... قبلا مطالبی که می نوشتم تحت عنوان شخیص و باکلاس یاوه گویی بود... اینجا هم همان سنت دیرینه را حفظ کرده و امیدوارم که یاوه هایم قبول افتد. دانشگاه قبول شدم؛ تغذیه اصفهان... میتونم بگم نتیجه ی خوبی بود؟! اومدم اصفهان... ظاهرا همه در اولین روز یک خاطره ی جالب (حداقل برای خودشون!) دارن... منم از این قاعده ظاهرا مستثنی نیستم!یادمه من سه روز بعد از روز معارفه رسیدم
با رصد تابلوها رسیدم جلوی سلف...در ایستگاه اتوبوس از یک بانو درباره ی ثبت نام و زمان شروع کلاسا و غیره (موضوع دانشگاه بود پسر فکر بد نکن!؟
) پرسیدم. اون خیر ندیده هم (که ترم صفری بود و پرستاری قبول شده بود) نه گذاشت و نه برداشت گفت چرا اینقدر دیر اومدی زمان ثبت نام تموم شده کلاسام شروع شده و من خودم 3 روزه که دارم میام کلاس... منم که دل کوچیک!
رنگم شد گچ دیوار(البته حدس میزنم!
) بعد از دو سه سکته ی ناقص آرامش خود را حفظ کرده و به خود گفتم حالا اول باید بروم گسترش... فکر کنم یه هفت هشت دور، دور این چهار ساختمون گسترش گشتم تا بلاخره رفتم جایی که باید... برای ثبت نام هم عزیزانی که اونجا بودن گفتن زمان اون روز تموم شده (ساعت3 ظهر بود فکر کنم) ولی نگران نباش برو فردا بیا
کلاس هارو هم گفتن رسما شروع نشده. منم بشکن زنان گشنه و تشنه و خسته در حالی که از آبا و اجداد دیده و نادیده ی اون دختر پرستار یاد میکردم رفتم که فردا بیام
فردا شد رفتم دانشگاه. یه خیر ندیده ی دیگه (ایندفعه پسر بود) گفت اول برو دانشکده بهداشت. منم از ساعت 10 صبح تا 12 کل دانشگاه اصفهان و علوم پزشکی رو گشتم (من باب تفریح!
) تا بلاخره فهمیدم که 4 مرتبه از پشت دانشکده رد شدم و خودم نفهمیدم!
هوا گرم بود،خیلی گرم... پاهام همه تاول زده بود. از خستگی رو به موت بودم که نمیدونم چجوری یکدفه جلوی دانشکده ظاهر شدم (معجزه که میگن همینه!
).
رفتم آموزش که گفتن شیطون اینجا نباید بیای باید بری آموزش کل
ساعت 1:30 بود و روز آخر ثبت نام (مثل فیلما شده نه!؟
اما اکیدا کپی برداری از فیلم رو تکذیب میکنم) خلاصه با یه بدبختی ای خودمو رسوندم آموزش. با التماس یه برگه دادن تا مراحلو طی کنم... بعد از من دو نفر اومدن که بهشون گفتن وقت تمومه برین فردا بیاین
(همون جا فهمیدم روز آخر ثبت نام و دیگه روز آخره ها همه کشکه
). به این ترتیب من رأس ساعت 2 (به جان خودم دقیق 2 بود) به عنوان آخرین نفر در اون روز پس از طی مراحل 5گانه کارت موقتمو گرفتم و رسما شدم دانشجو! نمردیم و دانشجو هم شدیم....
محسن اخوان
امروز رسماً امتحانات در دانشگاه ما شروع شد. خیلی از بچه های رشته های مختلف، امروز اولین امتحان عمومی شون رو دادن. دیگه وارد دوره دو سه هفته امتحانات شدیم. دورانی که اندازه سه قرن طول می کشه و تمومی نداره! دوران شب بیداری ها، دوران ریتالین خوردن ها و چایی نوش جان کردن ها برای بیشتر بیدار موندن. شبایی که به خودت صدتا فحش میدی که چرا در طول ترم بیشتر درس نخوندی. شبایی که به خودت قول میدی از ترم بعد بشینی و مثل بچه آدم در طول ترم درس بخونی ولی ترم بعد باز همون آش و همون کاسه! تنها دورانی که توی کتابخونه خوابگاه اصلاً جای سوزن انداختن نیست.

روزهای سرنوشت سازی که درس خواندن جمعی در خوابگاه اپیدمی میشه. اونقدر مهم هست كه در فصل امتحانات، توريست ها رو از اقصي نقاط اصفهان به خوابگاه بكشونه و جمعيت اتاق ها رو دو برابر بكنه. گرفتن سه هزار تومن از هر مهمان برای یه شب موندن توی خوابگاه هیچ تأثیری روی این قضیه نداره. فعلاً امتحان حرف اول رو می زنه. محل برگزاري مراسم درس خواندن جمعی، معمولاً نمازخونه خوابگاه يا هر جاي بزرگ ديگه ای هست كه با خيال راحت بشه توش ولو شد و با صداي نسبتاً بلند حرف زد! جلسه مي تونه به طريق هم سطح يا غير هم سطح برگزار بشه. در متد هم سطح، همه حضار، تقريباً در يه رده از جهالت نسبت به موضوع درس به سر مي برن و قراره به روش هم افزايي، سطح علم مجموعه را بالا ببرن!
اما جلسه غير هم سطح، معمولاً يه رئيس يا استاد مدعو داره كه مي تونه يه هم ورودي كار درست يا يه سال بالايي علاقه مند به امور خيريه باشه! روش دوم مخصوصاً در شب هاي امتحان، معمولاً بازده بيشتري داره؛ اما اگه از روش اول استفاده مي كنين، هر نيم ساعت به نيم ساعت، يه سؤال رو از خودتان بپرسين: اين حرف ها چه ربطي به امتحان فردا داره؟ نمی خواستم زیاد حرف بزنم. هدفم این بود که داغ دل شما رو تازه کنم! می تونین با نوشتن درد دلها، فحشهای ناموسی، جملات ادیبانه و خلاصه هر چیز دیگه ای که دلتون رو خنک می کنه در قسمت نظرات این پست، یه کم از فشار وارده این دوران کم کنین!
علی پزشکی
وقتی می خوای شطرنج بازی کنی بهت یاد میدن ارزش همه ی سربازهات اندازه یه وزیر نمیشه. بهت یاد میدن شاید گاهی لازم باشه حتی وزیرت رو قربانی کنی تا حریف حواسش پرت شه و تو برنده شی! همه ی مهره های اون صفحه با هر ارزشی وظیفه شون محافظت از شاه هستش... مشکل از اونجایی شروع می شه که می بینی یکی با چه وسواسی برای حفظ سربازهاش تلاش می کنه و یاد نمی گیره چه طور باید وزیر رو حرکت داد. و اینکه چه طور باید مهره ها رو فدا کرد تا به هدف رسید.

گاهی برای حفظ یه مهره بی ارزش مجبور میشی مهره های بهتری رو از دست بدی. گاهی می بینی برد رو کلاً از یاد بردی و همه اش رفتی تو لاک دفاعی. اون هم از موضع ضعف و بی برنامگی. وقتی همه چیز به هم می پیچه باید یادمون بیفته که جایی خوب ارزش گذاری نکردیم. یادمون بیفته که هدف اصلی گم شده. وقتی تو لاک دفاعی میریم و میریم و میریم باید به خودمون یادآوری کنیم که اراده داریم، عزت داریم، شخصیت و فکر داریم. باید ساخت. از نو ساخت...
علی پزشکی
هنگامی که قرار میشه در یه تشکل، گروه و یا حتی یه خانواده ایده ای جدید و مفید شکل بگیره همه اعضاء دست به دست هم میدن تا در اجرای صحیح اون سهیم باشن. صندلی داغ هم ایده ایست در جامعه مجازی برای تغذیه پاتوقی ها. هدفمان ایجاد صمیمیت و ارتباط نزدیک میان بچه های دانشکده بوده و هست. ادامه این راه همدلی می خواد. دوست نداشتم صحبتی در این مورد بکنم ولی در صندلی داغ آقای حمیدی و خانم نوابخش، سئوالاتی پرسیده شد که تناسب چندانی با روحیه دانشجویی و شخصیت با فرهنگ بچه های دانشکده نداشت. امیدوارم همگی در صندلی داغ های آینده به این مهم توجه داشته باشیم.

نکته دیگه که بعضاً باعث دلخوری مهمانان صندلی داغ میشه، با اسم مستعار نظر گذاشتن و یا خود رو جای دیگری جا زدنه. من واقعاً هرچه فکر می کنم دلیل این کار رو متوجه نمیشم. چرا باید با اسم مستعار نظر گذاشت؟ مگه نمیشه با همون اسم واقعی مون نظر بذاریم؟ مگه کسی تا به حال ما رو بخاطر سئوالی که کرده ایم مؤاخذه کرده که حالا اینطور نظر می ذاریم؟ امروز پشت نقاب مجازی این وبلاگ حرفمون رو زدیم، فردا در جامعه حقیقی چه می کنیم؟ باز هم می تونیم پشت نقاب آینده قرار بگیریم و نظرمون رو بطور صریح اعلام کنیم؟ بیاییم از همین حالا شجاعت رو در این جامعه مجازی کوچک که نمونه کوچکی از جامعه حقیقی فرداست، یاد بگیریم و خودمون رو محک بزنیم. خواهش این حقیر اینه که دوستان عزیز لطف کنن و در صندلی داغ های آینده با اسم واقعی خودشون نظر بذارن یا سئوال بپرسن تا باب هر گونه سوء تفاهم بسته بشه. در آخر از تمام خوانندگان و مهمانان عزیز که ما رو مثل همیشه در این راه تنها نذاشتن صمیمانه تشکر می کنم. صندلی داغ سوم بعد از امتحانات و با حضور یکی از آقایان برگزار خواهد شد.
علی پزشکی
دومین مهمان صندلی داغ این هفته
خانم سیمین نوابخش
ترم ۳ تغذیه

سلام من سیمین هستم. ترم 3 تغذیه... به پیشنهاد دوستان بالاخره نشستم رو این صندلی. امیدوارم به خوبی و خوشی هم از صندلی بیام پایین! ![]()
چند روز است هی به این فکر میکنم که چطوری بنویسمش. از کجا شروع کنم و در چه قالبی بریزمش که شکل خوبی داشته باشد و خوب فهمیده شود و به کسی برنخورد و هزارتا از همین آذینهای وبلاگنویسی. آخرش دیدم هر چه فکر کنم، بی نتیجه است. پس چه بهتر که همینطوری، خیلی ساده بنویسمش... بگویم که چقدر ناراحتم از دانشجوهای خودباختهای که به رسم مثلاً روشنفکری -که نمیدانم این رسم از کدام سوراخ بیفرهنگی وارد شده است- مینشینند و پا روی پا میاندازند و سینهای صاف میکنند و همینطور که با یک دست فنجان قهوهشان را گرفتهاند و با دست دیگر قاشق را در آن تاب میدهند، آرام سر بلند میکنند و میگویند:
بله آقا! ما ایرانیها به دزدی عادت داریم...
ما ایرانیها هر جا که میرویم آنجا را به گند میکشیم...
ما ایرانیهای بیفرهنگ...
ما ایرانیهای نوکیسه...
ما ایرانیهای ندید بدید...
و ما ایرانیهای... هزارتا کلمهٔ تحقیرکنندهٔ دیگر.
کدام ایرانیها؟ همان ایرانیهای مهد تمدن و فرهنگ چند هزار ساله که زمانی نصف دنیا را در فرهنگ غنی خودش هضم کرده بود؟ یا آن ایرانیهایی که هر روز یک موفقیت علمی و نظامی و پزشکیشان صدر خبرهای جهان است؟ هی میگویند «ایرانیهای فلان» و هی مقایسه میکنند با کشورهایی که اگر احیاناً، برحسب اتفاق بدانند کجای کرهٔ زمین واقع شده، هرگز در خواب هم به آنجا سفر نکردهاند. یک جوری هم میگویند «ایرانیها فلان»، که تو خیال کنی خودشان زادهٔ ناف سوئد اند و هیچ نسبتی با این ایرانیهای محقر ندارد! آنچنان هم این رسم شبه روشنفکری شایع شده است که دیگر تعجبی ندارد اگر توی همین جامعهٔ مجازی یکی ایران را سطل بنامد و خودش و همهٔ ما را پسماندههای اشتباهی آفرینش معرفی کند؛ به جای اعتراض به این توهین، بالای ۵۰۰ تا لایک بگیرد! یا یک عده، وبلاگی مختص این موضوع بزنند، یا بعضی از سر بیسوژگی شروع کنند به نوشتن مهملاتی که با جملهٔ «جهان سوم جایی است که...» شروع میشود و تو بدانی که بعدش یک صفت محقر دیگر به من و تو و خودشان و مملکت و فرهنگ و همه چیز کشورت میچسبانند.
برایم جالب است کسانی که همچین روشنفکرانه چنین ابتکاراتی میکنند، چه دید گنگی نسبت به جهان دارند؛ نسبت به کشورهای دیگر. که همه جا را بهشت و بیعیب و نقص میبینند، و همهٔ تلخیها و کاستیها را متوجه کشور خودشان میکنند. و چطور نمیدانند که اگر کشوری به جایی هم رسیده، از خودباوری ملتش بوده. البته از نتایج از خودبیگانگی همین است. اینکه چشمت هر چیز خوب و ناخوب آن طرف را، طلا و درخشنده ببیند. تشنگی برای آدم، این طور همه چیز را سرابگونه، درخشان میکند. بعد همین روشنفکران خود جهان اول پندار که از بد روزگار افتادهاند وسط سطل پسماندهٔ آفرینش، حتی نمیدانند که واژهٔ «جهان سوم» اگر در ادبیات جامعهشناسانهٔ دنیا نسخ نشده باشد، شامل ایران نمیشود. و غافلاند از اینکه اتفاقا همین خصلت خودکمبینی آنها، یکی از صفات بارز کشورهای عقبمانده است!
آیا ما دانشجوها هیچ به این فکر کردهایم که با این تریپها، به کجا میخواهیم برسیم؟ یا چه چیز، جز کجاندیشی و کوتهبینی خودمان را میخواهیم ثابت کنیم؟ یا با این وادادگی، چه پیشرفتی را قرار است نصیب کشورمان کنیم؟ یا با این نفرتی که از خودمان و کشورمان در دل نسلهای بعدی میکاریم، چه چیزی را قرار است درو کنیم؟ یا اصلا خودمان چه گُلی به سر کشور و مردم و جامعهمان زدهایم؟! وقتش نیست که دست برداریم از این بیماری خودکمبینیمان و کمی صاف بایستیم و با غرور به علم و فرهنگ و شعور و درک خودمان، ما ایرانیها، نگاه کنیم؟
علی پزشکی
فردا مردم ایران یکی از زیباترین خورشید گرفتگی های جزئی را شاهد خواهند بود. طبق پیش بینی های صورت گرفته در اصفهان حداکثر 34 درصد از قرص خورشید بوسیله ماه پوشیده خواهد شد. این گرفتگی در ساعت 11:22 آغاز و در ساعت 14:13 دقیقه بعد از ظهر پایان خواهد یافت. پیگیر یک رصد عمومی در دانشگاه بودیم تا دانشجوها نیز بتوانند از مشاهده این پدیده زیبا لذت ببرند اما به علت کمبود امکانات این امر میسر نشد. با همکاری سازمان رفاهی تفریحی شهرداری اصفهان قرار شده تصاویر و فیلم همزمان از کلیه مراحل کسوف در تلویزیونهای بزرگ میدان های اصلی شهر برای مشاهده عموم مردم به نمایش درآید. همچنین با کمک دوستان مرکز نجوم ادیب، یک رصد عمومی در محل این مرکز برگزار خواهد شد. علاقمندان می توانند در زمان یاد شده با مراجعه به این مرکز (میدان آزادی، خیابان سعادت آباد، جنب ورزشگاه امین)، از مشاهده یکی از زیباترین پدیده های نجومی به طور زنده لذت ببرند.

پسانوشت: با تشکر از آقای حمیدی و دوستانی که در بخش صندلی داغ پست قبل شرکت کردند. قسمت نظرات پست قبل بخاطر محدودیت زمانی که برای صندلی داغ در نظر گرفته بودیم، بسته شد و امکان نظردهی جدید وجود ندارد. دومین صندلی داغ وبلاگ با حضور یک نفر از طیف خانم ها برگزار خواهد شد. دوستان علاقمند به شرکت در این بخش می توانند اعلام آمادگی فرمایند.
علی پزشکی
اولین مهمان صندلی داغ این هفته:
آقای عبدالحمید حمیدی
دانشجوی ترم ۳ تغذیه

از همین حالا می تونین سئوالات خودتون رو از ایشون در همه زمینه ها بپرسین! همه زمینه ها
در ضمن خانوم ها به فکر باشن که نفر بعدی رو معرفی کنن؛ چون همون طور که گفته شد، انتخاب ها بصورت متوالی یکی از میان آقایان و یکی از میان خانم ها خواهد بود ![]()
نظر به ایجاد تنوع و صمیمیت بیشتر، قرار بر این شد که از این به بعد بخشی تحت عنوان «صندلی داغ» در وبلاگ ایجاد شود. در این بخش، از میان بچه های دانشکده یک نفر به پیشنهاد خوانندگان انتخاب می شود و بر صندلی داغ مجازی وبلاگ خواهد نشست! نحوه کار به این صورت خواهد بود که در هر قسمت از سری پست های صندلی داغ، مهمان منتخب که نام او اعلام شده، باید به سئوالات صریح خوانندگان وبلاگ که در همه زمینه ها و در قسمت نظرات مطرح می شود، پاسخ دهد.

انتخاب مهمانان بصورت متوالی بوده و در هربار یک نفر از میان آقایان و در نوبت بعدی از میان خانم ها خواهد بود. اولین مهمان صندلی داغ بزودی اعلام می شود. اجرای این طرح بشدت نیازمند جنبه و انتقاد پذیری بالاست؛ بنابراین از همگی درخواست می کنم سطح انتقاد پدیری خونتان را افزایش دهید! دوستانی که مایل به نشستن بر صندلی داغ تغذیه پاتوق هستند می توانند در قسمت نظرات این پست اعلام آمادگی کنند. همچنین خوانندگان عزیز می توانند افراد مورد نظرشان را پیشنهاد دهند.
امسال محرم اعصابم از بابت مجالس روضه ایی که برای این ایام ترتیب داده شده بود خیلی خرد شد.
تقریبا هرشب دهه ی اول محرم را به حسینه های مختلفی سر زدم تا بلکه بتوانم به آن چیزی که می خواستم برسم. متأسفانه نمی دانم چرا روحانی ها و مداحان ما نمی خواهند باور کنند که نسل جامعه ی ما یک نسل جوان است و زیر بارهر حرفی نمی روند.این حرفها برای هر قشری زده می شود.پیر، جوان ، نوجوان و... پای منبر یک روحانی بودم و جالبی قضیه این بود که او داشت درباره ی همین موضوع حرف می زد. در میان حرفهایش صحبت های یک مداح دیگر را تفسیر می کرد و می گفت: مداح برای اینکه اشک مردم را بیشتر درآورد می گفته امام حسین 10روز است که آب نخورده است و ...

بعد خودش اضافه کرد که این طور نبوده و امام حسین اصلأ از روز دوم وارد کربلا شده است.و اضافه کرد که فقط روز عاشورا آب نبوده ( آمد ابرویش را درست کند زد چشمش را کور کرد)
شبی دیگر در حسینیه ایی حاج آقایی بود که به سوالات مردم جواب می داد.به این صورت که مردم روی کاغذهایی سوالات اعتقادی خود را می نوشتند و حاج آقا جواب می داد. و امان از آن حاج آقا که همه چیز می گفت غیر از جواب!!! آن قدر می پیچاند که سوالت یادت می رفت.در وسط سوال هم تا می توانست حکایت و داستان تعریف می کرد. برای مثال یکی سوال کرده بود که چرا هابیل و قابیل با خواهران خود ازدواج کردند و آیا اصلا چنین چیزی بوده است یا نه؟ حاج آقا جواب دارد که: بعضی ها هم یک سوالاتی می پرسند که دانستن یا ندانستنش برایشان فرقی ندارد. آخر به ما چه که چرا هابیل یا قابیل با خواهرانشان ازدواج کردند.
یک روز دیگر هم بعداز ظهر به حسینیه ایی رفتم و هرچه تمرکز کردم بفهمم که حاج آقا چه می گوید نشد که نشد. حاج آقا خودش را استاد حوزه و ما را شاگردان حوزه فرض کرده بود.از بس فلسفه در هم می بافت!!!
البته اینها که گفته شد به این معنی نیست که همه ی این روحانیون و مداحان این گونه اند.در این میان جای تشکر است از صدا و سیما که امسال در بحث فلسفه ی عاشورا واقعا گل کاشت. من واقعا به شخصه شاهد این بودم که صدا و سیما رویکرد جدیدی نسبت به این موضوع داشت.
به امید اینکه پشت تک تک حرفهای مداحان و روحانیون یک دنیا فکر باشد.کاش این جمله را مد نظر می گرفتند که جوان امروز هر حرفی را به راحتی نمی پذیرد... در پایان شهادت امام زین العابدین، حضرت سجاد (ع) رو تسلیت عرض می کنم.
مریم ناصحی
وقتی این سئوال رو از خودت بکنی ممکنه به جوابهای مختلفی برسی. وقتی از دوستان و اطرافیانت بپرسی شاید به جوابهای متفاوت تر برسی. واقعاً چرا ما به دانشگاه میریم؟ تحصیل علم و دانش؟ واقعاً تمام هدف و مقصود ما اینه یا اهداف فرعی هم در این زمینه می تونه وجود داشته باشه؟ من در مورد چندتا جواب که ممکنه به این سئوال داده بشه میخوام کمی بنویسم.
۱- دانشگاه می رویم، چون باید برویم: بسیاری بر این عقیده اند که محیط آموزشی دانشگاه (یا به اصطلاح آکادمیک)، علم آورتر از هرجای دیگری است. این افراد معمولاً برای مدرک دانشگاهی، ارج و قرب بسیاری قائلند. البته عده ی معدودی در بین متعلّقین به این طرز فکر هستند که با وجود اعتقاد راسخ داشتن به تحصیل در دانشگاه، الزاماً مدرک را نشان دهنده ی سواد و علم نمی دانند؛ ولی طبیعتاً مدرک تحصیلی، می تواند در درجه بندی به ما کمک کند. بعضی افراطیون نیز هستند که به نظرشان صرف حضور و رفت و آمد در دانشگاه، حتماً مفید است. آن ها می گویند دانشگاه، مکان دانش است و خواه ناخواه مقداری از دانش کم و بیش به هر کسی منتقل خواهد شد!
۲- دانشگاه می رویم که رفته باشیم: بسیاری از ما دانشگاه می رویم چون شاید تا به حال جایی بهتر از این جا و کم دردسرتر (نه الزاماً مفیدتر) به ذهنمان نرسیده باشد. مثلاً مانند حالتی که خانواده تان قصد عزیمت به یک مهمانی را دارند و به شما هم پیشنهاد می دهند که بروید. شما هم از آن جایی که فعلاً مکان باب میل تری به ذهنتان نمی رسد، این پیشنهاد را رد نمی کنید. پس برای عده ای، دانشگاه مکانی است مانند کودکستان، دبستان، راهنمایی و دبیرستان. یعنی همان طور که پیش از این که دقیقاً دریابد چه در اطرافش می گذرد وارد کودکستان شد، حالا نیز وارد دانشگاه نیز خواهد شد. البته با اندکی تفاوت و آن این است که در ایران صرف وجود کنکور، موجبات اندیشیدن بیشتری را فراهم می آورد و این سبب می شود که ورود به دانشگاه، هوشمندانه تر و آگاهانه تر صورت پذیرد؛ که به چه رشته ای علاقه مندم، می خواهم در آینده چه کاره شوم، با چه مقدار سعی و تلاش می توانم به آن رشته دست یابم، آیا می خواهم در شهر خود باشم یا از خانواده ام دور شوم. این و هزار و یک سؤال دیگر به ذهن مخاطب یورش آورده و او را تا حدی مشغول به خود می کند تا تصمیمی آگاهانه تر اتخاذ نماید.
۳- دانشگاه می رویم تا اختلاط را بیشتر، قانونی تر، موجّه تر و مکفی تر تجربه کنیم: دلیلی خنده دار ولی منطقی و معقول که در کشور ما کاملاً موضوعیت دارد و صادق است. هر کس کم و بیش از این دلیل تأثیر پذیرفته است. البته این بدان معنا نیست که اگر دانشگاه ها پسرانه و دخترانه (جداگانه) باشند، دیگر کسی به دانشگاه نخواهد رفت. خیر، منظور این است که میزان رغبت و تمایل هر دانشجویی، تا حدی مرهون همین دلیل است؛ البته در بسیاری آگاهانه و در بعضی نا آگاهانه. آگاهانه به این معنی است که شخص خود می داند که مایل است تا در جمعی هم چون دانشگاه که در آن دختر و پسر در کنار هم مشغول به تحصیلند، عضویت داشته باشد. نا آگاهانه در افرادی مصداق دارد که اگر از آن ها بپرسی می گویند خیر؛ ولی اگر روزی دانشگاه خالی از جنس مخالف شود، به آن ها نیز کم و بیش احساس ناخوشایند و غریبی دست می دهد.

مباحث به دانشگاه می آیند و این در رفتار و عملکردشان نیز کاملاً مشهود است. این دسته بیشتر از افراد سنتیِ مذهبیِ تشنه ی علم تشکیل شده است. درصدی از این دسته هم مشمول کسانی می شود که الزاماً خیلی تعلقات مذهبی شدیدی ندارند؛ ولی باز هم تشنه ی علمند. سؤالی که پیش می آید این است که یعنی واقعاً با هم بودن و تعاملات دختر و پسر یا همان اختلاط، این قدر مؤثر است که شخصی را از شهری به شهری دیگر بکشاند؟! در پاسخ باید گفت که به عنوان یک عامل اصلی شاخص خیر؛ ولی به عنوان یک عامل شاخص تعیین کننده آری. یعنی مثلاً اگر شخصی بخواهد از شهر خود به شهر دیگری نقل مکان کند برای تحصیل در دانشگاه، در صورتی که بداند از جمله امتیازات این کوچ، افزایش تعاملات اجتماعی و هم چنین افزایش روابطش با جنس مخالف نخواهد بود، ممکن است نظرش را از شهر دیگر به شهر خود تقلیل دهد؛ نه این که بگوید چون دانشگاه مختلط نیست، پس من اصلاً به دانشگاه نمی روم! ولی ممکن است شاید در دلش بگوید چون فقط علم مطرح است، حاضر نیستم تا درد غربت را به جان بخرم و فضای دانشگاه مختلط را هم تجربه نکنم.
لازم به ذکر است که این نوع طرز فکر، بیشتر در خانواده های مذهبی، سنتی، و به اصطلاح بعضی بسته (واژه ی بسته معمولاً توسط اشخاصی که به خانواده ی باز یا کم قید و بند اعتقاد دارند استفاده می شود که غیر مستقیم آن نوع خانواده ها را به محدودیت و محرومیت از مواهبی متهم می کنند که البته کلمه ی صحیح تر برای این نوع خانواده ها همان مذهبی، متشرّع و سنتی است که مفاهیم اعتقادی و اسلامی را به ذهن متبادر می کند؛ نه مفاهیم آزاردهنده و ناخوشایندی هم چون بسته) اتفاق می افتد. خانواده های کم قید و بند و رهاتر، به دلیل این که این نوع روابط را در حد تقریباً نهایتش در محیط خانوادگی و تعاملات بین آشنایان، دوستان و خانواده تجربه کرده اند، کم تر به این مسائل اهمیت می دهند. این به دلیل پاکی، تکامل یا متمدّن بودن آنان نیست، بلکه به دلیل داشتن محیطی دائمی و در دسترس (محیط خانواده) است که خیال آنان را از داشتن روابط دختر و پسری آسان می کند. بعضی ازاین دست تعاملات در این خانواده ها معقول ولی اکثر آن حرام و خلاف تعالیم اسلام است.
۴- دانشگاه می رویم تا ازدواج یا لااقل دوست یابی کنیم: خوشایند یا ناخوشایند، این موضوع در دانشگاه ها به عینه دیده می شود و کاملاً مشهود است. نه در بین همه ولی در بین بسیاری. این دو یعنی «ازدواج» و «دوست یابی »، تقریباً نقاط مقابل یکدیگرند؛ به این دلیل که افراد مایل به ازدواج، اغلب کسانی هستند که تعلّقات مذهبی دارند. برعکس کسانی که در پی یافتن دوست جنس مخالف هستند، معمولاً اعتقاد راسخی به ازدواج نداشته و به دستورات اسلام نیز ایمان و باور قلبی ندارند. این دست افراد، ازدواج را پدیده ای دست و پاگیر، بی خاصیت و نامعقول می دانند. البته عده ای هستند که بین این دو دسته قرار دارند و آن ها هم «دوست یابی» می کنند و هم «ازدواج»؛ به این ترتیب که با یکدیگر دوست می شوند به نیّت ازدواج و پس از حصول اطمینان از وجوه مشترک کافی، ازدواج می کنند. این که این عمل چقدر صحیح و شرعاً مجاز است، خود در حد چندین پست، جای بحث و بسط دارد.
۵- یافتن پایگاهی برای فعالیت های سیاسی و اجتماعی: بعضی افراد که پیش از ورود به دانشگاه، تمایلات سیاسی دارند، برای تقویت مواضع سیاسی و یافتن پایگاهی برای تثبیت خط مشی سیاسی- عقیدتی خود، ترغیب می شوند که در دانشگاه نیز همان فعالیت ها را با کیفیتی بهتر ادامه دهند. مثلاً این چنین دانشجویانی، یکی وارد بسیج می شود و دیگری وارد انجمن اسلامی. البته برخی نیز پیش از ورود قصد ورود به تشکل های سیاسی ندارند، ولی بعد از ورود به دانشگاه، به دلایل متعدد، به این کار مبادرت می ورزند. وجه تشابه هر دو دسته این است که معمولاً برای به دست آوردن مشاغل بهتر و بستر سازی مناصب آینده شان، از این شرایط و پایگاه های موجود در دانشگاه ها، بهره می برند. این نوع عملکرد الزاماً اشتباه نیست؛ ولی اگر هدف اولیه این باشد، یقیناً غلط و انحرافی است.
دلایل فوق، تعدادی از دلایلی بود که فعلاً به ذهن من رسید. اگر در آینده به دلیل دیگری نیز پی بردم (!)، اضافه خواهم کرد. ضمناً از تأکیدی که راجع به دلایل غیر علمی در ورود به دانشگاه کرده ام، متعجب نشوید؛ چون واقعیت تلخی که فعلاً وجود دارد همین است. متأسفانه امروزه در دانشگاه های ما، آن چنان که باید و شاید علم در اولویت اول نیست و در دانشگاه هایی نیز که این چنین است، به اندازه ی کافی و وافی به آن پرداخته و رسیدگی نمی شود. پس این به موجب بدبینی من نیست. تحصیل کردگان ما نیز اکثراً به جای علم آموزی، علم اندوزی می کنند و به جای تولید علم، فقط انتقال علم می کنند!
علی پزشکی
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چقدر ما دانشجوها به شرایط سخت در زمینه های مختلف عادت کرده ایم! از کیفیت و محیط آموزشی بگیر تا غذاهای خیلی خیلی خوشمزه سلف سرویس! یا چرا راه دور بریم؟ همین کامپیوترهای اتاق سایت دانشکده هامون. اصلاً نمی خوام در این مورد آمار بدم و دانشگاه مون رو با سایر دانشگاه ها مقایسه کنم که کار عبث و بیهوده ای هست! علاوه بر قدیمی بودن سیستم ها، یکی از مشکلاتی که همواره با اون دست به گریبان بوده ایم، سرعت اینترنت هست.

مقایسه سرعت اینترنت دانشگاه در حد 24/0 مگابایت در ثانیه (اونم در شرایط عالی!) نسبت به استاندارد اون در سطح جهانی (5/1 مگابایت) و حتی نسبت به متوسط سرعت در کشور خودمان (61/0 مگابایت) و همچنین در مقایسه با سرعت در کشوری مثل کره جنوبی که 32 مگابایت در ثانیه هست، وضعیت تأسف بار اینترنت در دانشگاه رو نشون میده که البته با وجود محدودیت زمانی 7 ساعت در هفته برای مخاطبان به این مشکل دامن زده شده و کار رو برای کاربران دشوار کرده. حالا چطوری انتظار داریم با داشتن چنین امکاناتی، در پیشرفت های علمی پا به پای کشورهای پیشرفته جهان پیش بریم خدا می دونه!
عاطفه حسینی
با برداشتن یارانه ها من و خانواده ام سعی کردیم با میز گردی که تشکیل دادیم کمک کنیم به اقتصاد کشور...
یعنی تا می توانیم صرفه جویی کنیم (تا می توانیم...)
شرح برنامه ریزی ما به این شرح است: وضو گرفتن در هنگام نماز با کمترین مقدار آب صورت بگیرد.برای مثال همه به من جبهه گرفتند که تو مریم؟! دیگر حق نداری صورتت را با دو مشت آب بشویی! همان یک مشت کافیست!
در ضمن همه تعهد دادیم که در هنگام مسح کشیدن یادمان باشد که شیر را ببندیم.
پدرم می گفت: این طرح زیاد هم بد نیست. صبحانه و ناهار و شام را که کمتر بخوریم همگی قلمی و مانکن می شویم. فقط تو مریم!! ممکن است از قلمی بودن بیش از حد بمیری!
در این میان زنگ در خانمان به صدا درآمد و این فکر در ذهن ما جرقه زد که چرا زنگ دوست عزیز! از این به بعد زنگ را (برای صرفه جویی در مصرف برق) قطع می کنیم. هرکس ما را خواست از دست مبارکش استفاده کند و در بزند!

حمام رفتن بیش از یک ربع هم تعطیل شد
حتی قرار شد برویم حمام عمومی! چون آن وقت می دانیم که فقط پول آب را می دهیم.
قرار شد کرسی بگزاریم و بخاری ها را خاموش کنیم. در خانه هم با یاد اسکیموها مثل آنها لباس بپوشیم!
با ماشین هم دیگر بیرون نمی رویم.فقط با خط111 (یعنی پیاده)
حتی اتوبوس هم نه! به خاطر پول بلیط! غذا هم روی آتش می پزیم.(مثل قدیم) پدر هم تعهد داد که دیگر شب موقع خواب رادیو را روشن نکند(خوابش نمی برد، که نبرد)
شوخی که نیست بازی با ذخیره های ملی است...![]()
![]()
شما چی فکر می کنید؟
مریم ناصحی

