سلام. سلامی به گرمی آفتاب آسمون برای بچه های آسمونی... اولین پستمو میخوام در مورد خودم و دل خستگی هام براتون بنویسم. بچه که بودم فکر میکردم دانشگاه یعنی عشق و حال. همیشه آرزوی اینو داشتم که تو خوابگاه باشم. فکر میکردم اونجا همش دور هم جمع میشیم و میخندیم و کلی دوست و رفیق پیدا میکنیم ولی هیچ وقت به این فکر نمی کردم که یه لحظه برای دیدن خانوادم دلتنگ بشم. قبل از اومدنم به اصفهان هم خیلی سعی کردم انتقالی بگیرم ولی به هر دری کوبیدم فایده ای نداشت. الان که دو ماهه در اصفهانم ولی هنوز نتونستم به دوری خانوادم عادت کنم.
از تغذیه هم متنفر بودم چون من عشق پزشکی رو داشتم. یادم میاد دو روز قبل از اینکه نتیجه ی کنکور رو بدن یه بلیط مشهد گرفتم تا به اون رویایی که می خواستم برسم. نتیجه کنکورم رو نزدیکای غروب، یه غروب عجیب تو یکی از کافی نت های نزدیک حرم دیدم. هنوز یه کوه خستگی و واماندگی از روزهای کنکور رو شانه هام بود که دیدم تغذیه قبول شدم. اشک تو چشمام حلقه زده بود. تپش های قلبمو می شنیدم. لبام دیگه نمی خندیدن. داشتم تو لحظه هام ذوب میشدم. اون لحظه، لحظه ی پایان آخرین رویام بود.

برخلاف همیشه هیچی از زیبایی سفر نفهمیدم چون تماما تو فکر این بودم که چطور با خانوادم روبرو شم. از اون بدتر این بود که اصفهان قبول شده بودم و غم دوری از خانوادم دیوونم می کرد. باهمه قهر بودم حتی با خدا. عصبانی بودم از دست مشاورم، ازکنکور و از همه بیشتر از دست خودم. اما الان همه چیز تموم شده و من اینجام و بر تن سفید کاغذها از بغض غربت، از عطش دیدار، از سینه سنگین و پر غصه ی خود می نویسم ولی چه کنم که لحظه ها همچنان می دوند. چه حس بدیه ندیدن و نبودن تموم اونایی که دوسشون داری. اونایی که تموم لحظات شیرین زندگیتو باهاشون بودی. اونایی که گرمای نفسشون تلخی هاتو از بین می برد. در نبودشان گاهی اشک از چشمام سرازیر میشه چون میبینم سهم من از این دوری چیزی جز دلتنگی نیست. دارم شکنجه میشم با غم هام، با گریه هام، با گذشته هام، هنوز یاد اون روزا هلاکم میکنه.
چیزهایی تو دلم هست که هر چی تلاش میکنم نمی تونم بگم. چیزهایی از جنس غربت و تنهایی، از جنس خستگی و درماندگی و انتظاری سخت تر از همه یا بهتر بگم چیزهایی که هنوز نمیدونم می تونم واژه ای واسشون بنویسم یا نه. دلم میخواد این زخم های کهنه رو فراموش کنم. از امید و آرزو های دیگم بنویسم ولی هر چی فکر میکنم میبینم انگار این مشعل نیمه افروخته نمیخواد خاموش بشه. هنوز نمیدونم که این تقدیرو خدا واسم ساخته یا خود خودم واسه خودم ساختم. من نمیدونم تو به من بگو...
فاطمه افشار
