تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

کتاب به دست با استرس پاتو تو حیاط دبیرستان میذاری. یه نگاه به اطرافت میندازی. دنبال دوستات میگردی تا بتونی با حضور اونا ذره‌ای از استرس‌هات کم کنی و به امتحانی که چند دقیقه‌ی دیگه در انتظارته کمتر فکر کنی. با یه نگاه پیداشون میکنی و سراسیمه به سمتشون میدوی. هرچقدر بهشون نزدیکتر میشی صدای مبهم صحبتاشون واضح و واضحتر میشه.

- "من مطمئنم. خانوم خودش پای تخته نکتشو نوشته بود."

- "اما من چیز دیگه‌ای نوشتم. ایناهاش. ببین"

بالأخره بهشون میرسی. در همین حین صدای مدیر از بلندگوی دبیرستان شنیده میشه.

"خانم‌ها هرچه سریعتر به سالن امتحانات وارد شوند. درهای سالن تا ۵ دقیقه‌ی دیگر بسته خواهند شد. دانش‌آموزان عزیز لطفا کارت ورود به جلسه فراموش نشود"

با شنیدن صدای مدیر به همراه دوستات به سمت سالن امتحانات سرازیر میشید. صندلی خودتو پیدا میکنی و روی صندلی میشینی. روی صندلی یه تیکه کاغذه که روش نوشته شده *الا بذکرالله تطمئن القلوب* . با خوندنش کمی آروم میگیری و یه نفس عمیق میکشی. یکی از مراقب‌های امتحان که ظاهرش تقریبا ناآشناس برگه‌ی امتحانی رو جلوت میذاره و یه لبخند بت میزنه. ازون لبخندایی که تو اون لحظه هیچ مفهومی واسش پیدا نمیکنی اما خیلی آرومت میکنه.

شروع میکنی به جواب دادن. با هر جوابی که با اطمینان مینویسی یه دعای خیر هم  به جون خانوم معلم و پدر و مادرش میکنی و میری سراغ سؤال بعد تا اینکه به سؤال ۲۰ میرسی. اون رو هم جواب میدی و با رضایت کامل از جلسه‌ی امتحان بیرون میزنی. از کنار هر صندلی که میگذری دوستات یه نگاه عجیب و غریب بت میندازن و دوباره سرشونو به برگه‌ی خودشون فرو میبرن. با این نگاها ناآشنا نبودی اما این نوعش با همیشه فرق داشت. نمیفهمی چه فرقی. مهم هم نبود. توی حیاط دبیرستان منتظر همکلاسیات میمونی تا باهم جواب سؤالا رو چک کنین. بعد از ۱۵ دقیقه چندتا از همکلاسیاتو میبینی که به سمتت میان.

- "واااااای دختر چطور به این زودی برگتو تحویل دادی؟

- من حساب کردم دقیقا ۱۵ دقیقه زودتر از ما نوشتی!

- آخه مگه ۳۰ تا سؤالو میشه به این زودی نوشت؟"

این جمله‌ی آخر رو انگار مثل پتک تو سرت میکوبن! میپرسی:

- گفتی چند تا سؤال؟؟ مگه همش ۲۰ تا نبود؟ داری سر به سرم میذاری؟

"- نه عزیز. ۳۰ تا سؤال  بود.

- آره راست میگه ۳۰ تا بود!"

حیاط مدرسه دور سرت پیچ و تاب میخوره. به خودت میای و به سمت دفتر مدرسه میدوی.

"- خانوم اجازه  میتونم بیام تو؟

- بیا تو دخترم. شیر یا روباه؟ چرا رنگت پریده؟

- خانوم چندتا سؤال تو امتحان بود؟

- ۳۰ تا. اینم سؤاله میپرسی؟

- آخه خانوم من ۲۰ تا سؤال داشتم.

- امکان نداره. نکنه برگه آخری رو جا انداختی؟

- نمیدونم خانوم. نمیدونم. فقط میدونم من ۲۰ تا سؤالو جواب دادم.

- مگه من هزار دفعه سر کلاس نگفتم برگتونو چندبار چک کنید بعد تحویل بدید؟ امان از دست تو.

- خانوم حالا من چکار کنم؟

- هیچی دیگه. کار خودتو کردی. دیگه چیکار میخواستی بکنی؟ حالا برو ببینم چکار میتونم بکنم."

این اولین باره که معلم با این لحن سرزنش آمیز باهات حرف میزنه.اشک تو چشمات حلقه میزنه و سرتو با شرمندگی پایین میندازی. حالا دیگه بیشتر از نمره‌ی درخشانی که قراره بگیری از خودت ناراحتی که کاری کردی معلمی که انقدر دوستت داشت از دستت تا این حد عصبانی بشه. میای پیش همکلاسیاتو سیر تا پیاز قضیه رو واسشون تعریف میکنی. اونام هر کدوم با زبون خودشون دلداریت میدن اما هیچکدوم ازین حرفا به اندازه ی چند ثانیه تنهایی آرومت نمیکنه. راهتو میکشی و به سمت خونه میری و بیصبرانه منتظر میمونی تا هفته ی دیگه خانوم معلم برگه‌های امتحانی رو تصحیح کنه و سر کلاس بیاره...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ توسط مائده مرادی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود