خب بالاخره بعد از یک سال و اندی دست به قلم شدم... قلم که چه عرض کنم دست به تایپ بگم بهتره
چون اصولا ما نسلی هستیم که مهمترین حرف های زندگیمون رو نگفتیم و تایپ کردیم(چه ربطی داشت!؟) توی این یک سال و اندی اتفاقای زیادی افتاده چه برای من چه برای اطرافیان چه برای... قبلا مطالبی که می نوشتم تحت عنوان شخیص و باکلاس یاوه گویی بود... اینجا هم همان سنت دیرینه را حفظ کرده و امیدوارم که یاوه هایم قبول افتد. دانشگاه قبول شدم؛ تغذیه اصفهان... میتونم بگم نتیجه ی خوبی بود؟! اومدم اصفهان... ظاهرا همه در اولین روز یک خاطره ی جالب (حداقل برای خودشون!) دارن... منم از این قاعده ظاهرا مستثنی نیستم!یادمه من سه روز بعد از روز معارفه رسیدم
با رصد تابلوها رسیدم جلوی سلف...در ایستگاه اتوبوس از یک بانو درباره ی ثبت نام و زمان شروع کلاسا و غیره (موضوع دانشگاه بود پسر فکر بد نکن!؟
) پرسیدم. اون خیر ندیده هم (که ترم صفری بود و پرستاری قبول شده بود) نه گذاشت و نه برداشت گفت چرا اینقدر دیر اومدی زمان ثبت نام تموم شده کلاسام شروع شده و من خودم 3 روزه که دارم میام کلاس... منم که دل کوچیک!
رنگم شد گچ دیوار(البته حدس میزنم!
) بعد از دو سه سکته ی ناقص آرامش خود را حفظ کرده و به خود گفتم حالا اول باید بروم گسترش... فکر کنم یه هفت هشت دور، دور این چهار ساختمون گسترش گشتم تا بلاخره رفتم جایی که باید... برای ثبت نام هم عزیزانی که اونجا بودن گفتن زمان اون روز تموم شده (ساعت3 ظهر بود فکر کنم) ولی نگران نباش برو فردا بیا
کلاس هارو هم گفتن رسما شروع نشده. منم بشکن زنان گشنه و تشنه و خسته در حالی که از آبا و اجداد دیده و نادیده ی اون دختر پرستار یاد میکردم رفتم که فردا بیام
فردا شد رفتم دانشگاه. یه خیر ندیده ی دیگه (ایندفعه پسر بود) گفت اول برو دانشکده بهداشت. منم از ساعت 10 صبح تا 12 کل دانشگاه اصفهان و علوم پزشکی رو گشتم (من باب تفریح!
) تا بلاخره فهمیدم که 4 مرتبه از پشت دانشکده رد شدم و خودم نفهمیدم!
هوا گرم بود،خیلی گرم... پاهام همه تاول زده بود. از خستگی رو به موت بودم که نمیدونم چجوری یکدفه جلوی دانشکده ظاهر شدم (معجزه که میگن همینه!
).
رفتم آموزش که گفتن شیطون اینجا نباید بیای باید بری آموزش کل
ساعت 1:30 بود و روز آخر ثبت نام (مثل فیلما شده نه!؟
اما اکیدا کپی برداری از فیلم رو تکذیب میکنم) خلاصه با یه بدبختی ای خودمو رسوندم آموزش. با التماس یه برگه دادن تا مراحلو طی کنم... بعد از من دو نفر اومدن که بهشون گفتن وقت تمومه برین فردا بیاین
(همون جا فهمیدم روز آخر ثبت نام و دیگه روز آخره ها همه کشکه
). به این ترتیب من رأس ساعت 2 (به جان خودم دقیق 2 بود) به عنوان آخرین نفر در اون روز پس از طی مراحل 5گانه کارت موقتمو گرفتم و رسما شدم دانشجو! نمردیم و دانشجو هم شدیم....
محسن اخوان
