تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــام دوستان... من بازم اومدم  دیدم چند وقتیه که وبلاگ فضای معنویت به خودش گرفته، گفتم منم یه خاطرۀ معنوی تعریف کنم همه با هم به یه حال معنوی برسیم... البته این خاطره مربوط به گذشته میشه؛ شاید حدود 7-8 سال گذشته. یادم میاد نزدیکای کنکور سراسری بود، اون ماههای پایانی که درس خوندن خیلی جدی میشه و مغز آدم پر میشه از عدد و رقم و فرمول

یه روز طبق معمول همیشه ساعت 2 ظهر از مدرسه اومدم خونه و تصمیم گرفتم که اونروز رو یه نیم ساعتی از خواب ظهرم کم کنم و بیدار شم و به درسای عقب افتادم برسم  حدود ساعت 4 و نیم ظهر از خواب بیدار شدم. رفتم و دست و صورتم رو شستم و وضو گرفتم تا نماز بخونم (دقت کنین بار معنوی داستان از اینجا شروع میشه ) و بعدش سریع برم سراغ درس و مشق... نماز رو شروع کردم؛ تا بیام چشم به هم بزنم دیدم رسیدم به رکعت دوم (البته بگم که هنوز خواب بطور کامل از سرم نپریده بوداااا )، خلاصه نشستم ذکر تشهد رو بخونم که دیدم هیچی ازش رو یادم نمیاد!!!!!

هر چی پیش خودم فکر کردم که خدایا اولش چی بود؟ آخرش چی بود؟ اصلا ذکر تشهد چی رو می‌خواست برسونه؟ هدفش چی بود؟  دیدم نه؛ انگار نه انگار! هیچی یادم نمیاد  پیش خودم گفتم «اشکال نداره، با یه سجدۀ سهو نمازم رو درستش میکنم»  آخه اونموقع تازه یادش گرفته بودم و فکر می‌کردم سجدۀ سهو حلال تمام مشکلات نمازه  خلاصه با خونسردی تمام بلند شدم و نمازم رو ادامه دادم ولی تو کل ِ دو رکعت بعدی داشتم به ذکر تشهد فکر میکردم  که دوباره رسیدم به رکعت چهارم

دوبــــــــــــــــــــــــــــاره همون داستان تکرار شد! هرچی‌ام به مغزم فشار آوردم یادم نیومد!!!! ولی باز هم خونسردی خودم رو حفظ کردم و گفتم «ذکر سلام رو که خوندم با سجدۀ سهو همه چی حله»  با گفتن ذکر سلام ِ بدون تشهد نماز رو تموم کردم و رفتم سراغ سجدۀ سهو که دیدم، ای دل غافل ذکر سجده رو هم یادم نمیاد  اصلا یه وضعی بود... نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم؟! آخه باید دوباره چهار رکعت نمازم رو از اول میخوندم  ولی دیگه کل کل با خدا رو گذاشتم کنار و پیش خودم گفتم «از رو برو دختر، زشته این کارا » و نمازم رو قطع کردم، فکر کنید چقدر سخته بعد از چهار رکعت تلاش آخرشم به هیچ نتیجه ای نرسی!

بعدش مثل بچۀ آدم رفتم ذکر تشهد و سجدۀ سهو رو از مامانم پرسیدم و دوباره نمازم رو خوندم. ولی از اونروز تصمیمات بزرگی تو زندگم گرفتم که باعث تحول بزرگی در من شد  اول اینکه دیگه هیچ وقت بخاطر درس خوندن از خوابم نزنم؛ چون دو برابرش ضرر میکنم  دوم اینکه تو زمان امتحانا همراه با نوت برداشتن برای درسا، از قسمتهای مهم ِ نماز هم نوت بردارم، لازم میشه  و آخریش هم اینکه کل کل کردن با خدا اونم سر نماز اصلا آخر و عاقبت نداره

خوب دوستان میبینم که حال معنوی عجیبی بهتون دست داد  حالا نوبت شماست که از خاطرات یا سوتی هاتون بگین، البته اگر دوست دارین... خوبه ماه رمضونی یکم اعتراف کنین... البته میتونین مثل پست قبلی فقط شکلک بذارین یا از گرمای هوا بگین

فاطمه یعقوبلو




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ توسط فاطمه یعقوبلو


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود