تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

از تمام مال دنیا خانه‌ای دارم به وسعت کهکشان، اتاقی دارم به فراخی آسمان و پنجره‌ای به قدمت تاریخ که از آن متجلی است نور گرمابخش خورشید.

 از آن پیداست سه دوست، سه یار، سه همدم. بلند و قطور و تنومند. سه کاج که زیبا و استوار ریشه در خاک دوانیده‌اند. همیشه سبز حتی با گذر ایامی چند...!

 شاخسارشان رو به درگاه الهی؛ گویی چیزی طلب می‌کنند؛ شاید خواهان عفو اند به سبب آنچه در جوانی کرده‌اند.

 در اتاقم صندلی قدیمی است که صدای خرخر کردنش مونس بیصدایی من است. روی آن می‌نشینم و به پنجره می‌نگرم...از پنجره گنجشگکان در حال پرواز دیده می‌شوند که هر از چندگاهی روی شاخساران کاج نشسته و نغمه سرایی می‌کنند.

 پشت پنجره‌ام، لب طاقچه، تنهای تنها، یک گلدان دارم اما پر از گل. گلهای شمعدانی قرمز هرچند لاله نیست اما به سرخی اوست و یادآوری از یک واقعیت. قطرات شبنم روی آن دیده می‌شوند. پروانه در زندگی من یک سمبل است. سمبلی از یک عاشق. او را هم گرداگرد شمعدانی می‌توان دید. شاید شمعدانی از دیدن عشق پروانه آنچنان مست شده که قطرات اشک از چشمانش جاری گشته. شاید به همین سبب امروز به من روی نمی‌نهد.

 آسمانم صاف صاف است. آرامش در آن موج میزند.

 از روی صندلی که برمی‌خیزم، خانه‌ای پیدا می‌شود. در دور دست. همیشه چراغش روشن. چه روز و چه شب فرقی نمی‌کند. گویی صاحبخانه فراموش می‌کند آن را خاموش کند. صاحبش پیرمردی است فروافتاده با عصایی چوبین همیشه در دست و خرقه‌ای بر دوش. به نظرم این عصا همراه همیشگی اوست.

 باغبان هر روز چمن‌ها را آب می‌دهد. سیرابشان می‌کند.

 پنجشنبه که می‌شود صدای بازی کودکان نیز به گوش می‌رسد. صدای پا زدن به توپ. صدای گریه دختربچه‌ای که در بازی راه داده نمی‌شود. صدای مادری که فرزندش را فرامی‌خواند و در نهایت صدای شرشر آب جوی که هر از چند گاهی صدای کودکان را می‌شکند.

 یک ماه گذشت، اما به نظر سالی می‌آید...

گک کرده

یک ماه پیش پیرمرد، صاحبخانه‌ی دوردست از اینجا رفت. بیصدا... بی‌غوغا... ناگهان!؟ چه شد، نمی‌دانم. این بار او تنها رفت. همراه همیشگی‌اش او را تنها گذاشت. انتظاری که اصلا نمی‌رفت!

 امروز دیگر چراغ خانه‌اش روشن نیست. شاید از بی‌کسی سوخته است. از پروانه‌ی عاشق هم خبری نیست. شاید پروانه هم از آتش عشقش سوخته باشد.

 گنجشگکان امروز نیامده‌اند. اما کلاغ‌ها مدتی می‌شود که لب پنجره جا خوش کرده‌اند. لانه‌ای بر کاج ساخته‌اند و بزمی و نشاطی بر پا کرده‌اند.

 شمعدانی دو روز پیش از لب پنجره افتاد و از فراق پروانه دلش شکست.

 آسمان دیگر صاف نیست. تاریک تاریک. ابرها از هم پیشی می‌گیرند. انگار فقط بشارت باران می‌دهند. اما خبری از آن رحمت نیست. بغض در گلویشان گیر کرده...

 امروز پنجشنبه است بعد از گذشت یک ماه از رفتن پیرمرد.

 باز امروز باغبان نیامده... چمن‌ها تشنه‌اند... هوا سرد است، به سرمای دستان یخ زده‌ام. صدای کودکان نمی‌آید. منتظر گریه‌ی دختر بچه‌ام؟!

 به نظرم فردا همه امتحان دارند. امتحانی سخت و بس سنگین، که باعث شده شهر این چنین خموش گردد. اما فردا که جمعه است؟؟

 دلم می‌خواهد پنجره را ببندم. اما باز روی صندلی نشسته‌ام و با مونس بیصدایی‌ام با چشمانی سبز در انتظار جمعه ام و امیدوارانه سه کاج بیرون را می‌نگرم که چگونه همچنان دست به درگاه الهی دارند و لحظه‌ای از پا در نمی‌آیند.

 اکنون من در برهه‌ای از زمان گم کرده‌ای دارم...!

 حبس شد در سینه فریاد فرج \ کس نیفتد لحظه‌ای یاد فرج

شد فرج دیگر فراموش همه \ مانده در غربت عزیز فاطمه

ماه زهرا کی تجلی می‌کنی؟ \ تا به کی امروز و فردا می‌کنی؟

زمستان خسته شد از بی بهاریجهان می‌لرزد از این بیقراری

گمانم جمعه‌ای باقی نمانده \ خدایا تا به کی چشم انتظاری؟

هاله هاشمی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ توسط 


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود