بیایید کمی واقعبینانهتر به حادثه کربلا بنگریم. یعنی تمام قضیه به بدقولی گروهی و پافشاری عدهای و کینهتوزی لشکری ختم میشود؟ تا آیندهای بیاید و مردمی به تنهایی امامشان و سستعهدی یاران بدپیمانشان گریه کنند و چند روزی را به سیاهپوشی بنشینند و رسم احترام بجا آورند؟ و دوباره به زندگی عادی خود برگردند؟ آیا واقعا این مردمی که منبرهای مساجد را میسایند و صفهای اول جماعت را رها نمیکنند و این چنین پرهیجان بر سر و سینه خود دست عزا میکوبند، ازخود پرسیدهاند که اگر بودند، آیا میایستادند؟

آری، ایستادن در مقابل حق ارادهای میخواهد که از دل یک عمر زندگی حسینوار بیرون آید، آیا زندگی ما هم اینگونه بوده و هست؟ حسین(ع) چگونه زیست که در کربلا اینگونه افسانه آفرید؟ واقعیتی که در قرن 21 – قرن آفرینش شخصیتهای تخیلی برای رسیدن به ابَرانسانی که نقصها و خلأهای بشر را زیر پوششهای الماسی خود ناشیانه پنهان داشته – افسانهای پنداشته میشود، گویا چند سدهای بیرقی بوده برای ضعیفان زمان و اکنون جایگزینهای بهتری دارد!
ما مسلمانها هرچه از آن روزها فاصله گرفتیم، گمان کردیم که راه را بهتر شناختهایم، و با این پنداشت، طیفی از عقاید را گستراندیم که هیچ حدواسطی برایش باقی نماند. گروهی چنان پارچههای سیاه را به دور خود پیچیدهایم که حتی رخنهای برای دیدن چند قدم آن طرفتر باقی نگذاشته و دیگرانی که رسم عریانی پیشه کرده تا به افقهای ناپیدا بنگرند. این هردو مصداق نابینایان و ناشنوایانی هستند که پنجرههای تفکر را به روی خانه عقلشان بستهاند و از آفتاب معرف محروم ماندهاند.
حسین(ع)، این روح فناناپذیر، راه آزادگی را با تابلویی نشان داد که بس ماهرانه و در عین حال عامیانه به تصویر کشیده شد. او راه مردانگی، استقامت، عدالت، صیانت، فداکاری، راه اندیشههای نیک و راه تمام ارزشهای انسانی را در زیر آفتاب سوزان و ریگهای تفتیده حجاز تا کربلا به روشنی ترسیم نمود؛ وقتی همه عزیزانش را فدا نمود و خود تنها به میدان رفت درحالی که پیامش را به آیندگان میفرستاد: «هل من ناصرا ینصرنی؟»
«وَ كَذلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَيٰ النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً...»
ما مسئول آن هستیم امتی بسیازیم که برای بشر نمونه باشد
مهدی صادقیان
