تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

نفس لوامه: پاشو دیگه... زودباش وگرنه به سرویس نمیرسیا....

نفس اماره: نه من بخاطر ۲ ساعت کلاس...پا نمی شم برم دانشگاه...ای خدا، کی میره این همه راهو...

آخرش بیدار شدم و رفتم دانشگاه...

ساعت ۸ استاد اومد سر کلاس، مثل بقیه‌ی روزا همه‌چیز خیلی عادی شروع شد...ولی داستان تازه از اینجا شروع شد، نماینده رفت سراغ کامپیوتر و هر کاری کرد، نتونست ویندوز رو اجرا کنه، خلاصه ۵ دقیقه‌ای گذشت، نماینده تمام تلاش خودشو کرد، فایده نداشت. رفتش بیرون و با یه آقایی اومد تا کامپیوتر رو درست کنه....ساعت ۸:۱۵ - کم کم حوصله‌ی بچه‌ها داشت سر میرفت، با خودم گفتم: خدایا کاش درست بشه، یعنی این همه راهو الکی اومدم....دیگه ساعت ۸:۳۰ شد و دیدند فایده‌ای نداره، نماینده رفت و برگشت، گفت بچه‌ها بیاین بریم سالن اندیشه. بچه‌ها:یعنی باید بریم اون بال....باید از پله‌ها هم بریم بالا..نه!!!! (آخی طفلیا نمی‌دونستن که آخر ترمی، این تازه اول کاره...) همگی کیفامونو برداشتیم و راهی شدیم...بالاخره اونجا همه چیز به خیر و خوشی تموم شد.

هفته بعد - فکر کنم ما از معدود کلاس‌هایی بودیم که میومدن دانشگاه، معمولا وقتی صبح‌ها میرسیدم دانشکده به جز یه کلاغ که داشت اون طرفا پرسه میزد، چشمم به جمال کسی روشن نمیشد. آخه من صبح‌ها معمولا زودتر از بقیه میرسم دانشکده...یادمه یکی از همون روزا بود، وقتی به حیاط دانشکده رسیدم یه جفت سگ نر و ماده( البته شایدم هر دوتاشون نر یا هر دوتاشون ماده بودن، اما من از طرز نگاهاشون به هم این برداشت رو کردم) که اتفاقا خیلی هم خوش هیکل بودن و بزرگ‌جثه، حدود چهار متری من توی حیاط دانشکده داشتن قدم میزدن و همین‌طورکه با هم گپ میزدن به من نزدیک میشدن؛ منم که دیدم کسی اون دور و برا نیست که به دادم برسه، خودمو محکم گرفتم و با هزار ترس از کنارشون رد شدم(البته تجربه‌های گذشتم برای عبور از کنار سگ کوچولوی همسایمون که بعضی مواقع توی کوچه پرسه میزد به کمکم اومد)....خلاصه به خیر گذشت و سالم به کلاس رسیدم.

دوباره سر و کار ما با کامپیوترای دانشکده افتاد، چی بگم والا...اگه خواستین کسی رو نفرین کنین، دعا کنین یه روز سر و کارش با این کامپیوترای دانشکده بیفته... واسه همه‌ی عمرش کافیه...

کلاس ۱،ساعت ۸ - کامپیوتر درست نشد که نشد...رفتیم کلاس ۲، دوباره تلاش نماینده فایده‌ای نداشت، اون آقاهه اومد کارساز نبود، که نبود...البته ساعت هم ثابت نبودا، همینطور زمان داشت می‌گذشت...نماینده از کلاس رفت بیرون، سرم پایین بود توی فکرای خودم بودم که یه دفعه صدای خنده بچه‌ها منو به خودم آورد...دیدم به‌به! آقای نماینده رفته یه دونه کیس رو زیر بغلش زدهو داره میاره توی کلاس....شما چی فکر میکنین، فکر میکنین همین‌جا آخر کار بود و کامپیوتره درست شد؟؟...نه! نشد که نشد...یه دل نه صد دل عاشق و مشتاق درس ولی این کامپیوتره...اصلا انگار نه انگار که نه انگار...

خدا رو شکر اون روز بیشتر ترم‌ها، کلاس‌هاشون تموم شده بود و یه جوری میشه گفت دانشکده دست ما بود، ازاین کلاس به اون کلاس، نماینده گفتش بچه‌ها بیاین بریم کلاس ۵، بچه‌ها رو بگو، هر کسی یه چیزی میگفت...زیر لب غرغر میکردن...البته من اون روز صبر و شکیبایی رو از استادمون یاد گرفتم، توی همچین موافعی آدم باید خیلی صبور باشه...مهاجرت همچنان ادامه داشت...رفتیم کلاس ۵...بچه‌ها نشستن سر کلاس، همون حین چشمم افتاد به یکی از بچه‌ها، آخی! نمیدونین چقدر ملتمسانه به کیس نگاه میکرد، انگار زیر لب هم داشت برای سلامتی کامپیوتر یه دعایی زمزمزه میکرد...بالاخره ویندوز XP از پشت ابر بیرون اومدن و تونستیم چهره‌ی زیباشونو زیارت کنیم...توی دلم حسابی خدا رو شکر کردم. خب هر کاری سختی‌های خودشو داره، الکی که به آدم یه لیسانس نمیدن...همه اینا به کنار،کامپیوتر عزیز نمی‌تونست CD استاد رو باز کنه، دوباره تلاش و تلاش و همچنان CD باز نمیشد، عقربه‌های ساعت هم که نامردی نمیکردن، انگار که دنبال هم انداخته بودن، این یکی میرفت و اون یکی هم به دنبالش، ساعت هم دیگه ۸:۳۰ شده بود... قیافه‌ی تک‌تک بچه‌ها دیدن داشت...

همه‌ی امیدها ناامید شده بود، هر کسی یه چیزی می‌گفت...یکی می‌گفت ما اصلا نخواستیم...نه...یک دفعه یادم به فلشم افتاد، گفتم استاد میخواین فلش منو بزنین، یه موقع بازش کرد....فلشم رو به استاد دادم.....بله.....درست شد...اما فایل به حالت PDF بود!!

 جلسه‌ی بعد دوباره رفتیم همون کلاس ۱، دوباره ... و دوباره ... تلاش و تلاش .... ساعت ۸:۳۰ شد، بالاخره همه‌ چیز توی همون کلاس درست شد، مهاجرت هم در کار نبود. یه اسلاید، دو اسلاید، سه اسلاید، چندتایی که گذشت...یه دفعه دیدم همه چیز جلوی چشمم تیره و تار شد، همه جا سیاه سیاه شده بود، اگه سر و صدای غرغرای بچه‌ها به گوشم نمی‌رسید، مطمئنا فکر میکردم که عزرائیل اومده سراغم( منم در راه علم شهید شدم)...یکی میگفت: حالا چه وقت برق رفتنه؟ ...

من پیش خودم می‌گفتم یعنی تمام اون تلاش نیم ساعته هدر رفت... نه امکان نداره...

چندتا از بچه‌ها به اتفاق استاد رفتن از کلاس بیرون...وقتی بچه‌ها برگشتن، گفتن یکی دیگه از استادای محترمه که با استاد همین درسمون نسبت فامیلی هم دارن، داخل آسانسور گیر کردن...چی بگم...شما به جای استاد ما بودین توی این شرایط چیکار می کردین؟!!! استادمون اومدن توی کلاس و گفتن بچه‌ها کسی پرینت این اسلایدها رو داره؟ بدین به من تا از روی همینا بهتون درس بدم...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ توسط عاطفه حجتی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود