تا دو سال پیش که کنکور داشتیم، هرجا میرفتی یا باید از وضعیت نمراتت گزارش میدادی یا در مورد کنکور پیش روت بازخواست میشدی! خلاصه اصلا روزای خوبی نبود، تا وقتی که زد و دانشگاه قبول شدیم. تازه یه ذره تونستیم تو هوای زندگی نفس بکشیم. دو ماه استراحت بعد کنکور هم تموم شد تا اینکه نشستیم روی کرسی دانشجو. چه حال و هوایی بود! اول آشنایی بچهها و نشستن در کلاسهای مختلط! از کلاسهای دکتر پالیزبان گرفته تا کلاس آقای دانش؛ همه و همه خاطرات تلخ و شیرینی را به جای گذاشت. تا اومد خودمون را تو دانشگاه پیدا کنیم رفتیم ترم2! آمار حیاتی که حرفش را نزن! متابولیسم که اوه اوه اوه! فقط میموند یه روانشناسی که کمتر کسی میشد غیبت کنه! هنوز مزه توتهایی که با هزار زحمت از بالای درخت چیدیم زیر زبونمه! نفهمیدیم ترم 2 چطوری گذشت، اصلا ترمهای زوج خیلی نافهمه!
تابستون تموم شد و با افتخار اومدیم سر کلاسهای ترم 3 که به نظر من گل سر سبد همه ترمهامون بوده و خواهد بود. ما که آخرش نفهمیدیم چهجوری خانواده را تنظیم میکنن! فقط چندتایی خودکار برای اپیدمیولوژی مصرف کردیم!
این 4 ترم باقی مونده هم خواهد گذشت و خوشا به حال آنهایی که دو سال بعد به تواناییهای خود میبالند و خود را برای زندگی آینده آماده میابند و با روحیهای سرشار از رضایت از گذشته و امید به آینده قدم برمیدارند.
به امید روزی بدون پشیمانی...
مهدی صادقیان
